eitaa logo
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
1.6هزار دنبال‌کننده
7.8هزار عکس
766 ویدیو
87 فایل
✨﷽✨ ✍️مکانی برای روایت، داستان، تبیین، گفت‌وگو، و اندیشه🌱 اطلاعات بیشتر: https://eitaa.com/istadegi/17323 نوشته‌هایمان‌تقدیم‌به‌ اباعبدالله‌الحسین(ع)‌وشهیدان‌راهش..‌. ⛔️کپی مطالب اختصاصی کانال مورد رضایت نیست.
مشاهده در ایتا
دانلود
سلام خدا رو شکر که مخاطبان فهمیده‌ای دارم. سعی می‌کنم حتی اگر عاشقانه نوشتم هم عاشقانه خوب باشه.
مهدی رسولیqalal-heydar-abotorabo.mp3
زمان: حجم: 12.1M
✨🌱 یاران مهدی جوانان‌اند...✨ 🎤مهدی رسولی علیه‌السلام و روز جوان مبارک!🎉🍃 http://eitaa.com/istadegi
از اختلاس‌های شیرین دنیا می‌تونم به خوردن خمیر کیک باقی‌مونده ته ظرف اشاره کنم😶😅 اصلا این جزو مراسم‌های مهم بعد از کیک پختنه😌 البته بعضیا می‌گن تخم مرغ و آرد خام ممکنه برای سلامتی بد باشه ولی من که همیشه این مراسم رو انجام دادم و چیزیم نشده🙄 یادمه بچه که بودم گاهی با کمک مادرم بیسکوییت آلمانی درست می‌کردیم، و تا بیسکوییت‌ها قالب بخورن و برن توی فر من نصف خمیر رو خام می‌خوردم(نقش من در پختن بیسکوییت کلا همین بود 😅). اون بیسکوییت‌ها برام یادآور کودکیه... چند بار تلاش کردم خودم درست کنم، خوب شد ولی مزه‌ی بچگی نمی‌داد. انگار فقط باید مادرم درست کنن تا اون‌طوری بشه که باید...
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
🔰 بسم الله قاصم الجبارین 🔰 📚 داستان بلند #خورشید_نیمه_شب جلد دوم شهریور (درام، معمایی، تریلر) ✍️ب
🔰 بسم الله قاصم الجبارین 🔰 📚 داستان بلند جلد دوم شهریور (درام، معمایی، تریلر) ✍️به قلم: فاطمه شکیبا قسمت ۱۲۶ تلفن همراه را پس داد. کارت حافظه‌ای از جیبم درآوردم و به سمتش گرفتم. -همه‌ش اینجاست... اما مسئله اینه که خیلی از بازمانده‌ها دیگه زنده نیستن. کارت حافظه را گرفت و مثل یک جواهر نگاهش کرد. انگار انگشتر سلیمان را به او داده باشم. آن را با احتیاط توی جیب سویی‌شرتش گذاشت و بی‌تفاوت گفت: خب این خیلی عجیب نیست. -چرا، عجیبه؛ چون میانگین سنی کمی دارن. اخم کرد و سرش را به سمتم چرخاند. -یعنی چی؟ -من معمولا توی مراسم سالگرد حاضر می‌شدم. هرسال می‌دیدم تعداد کسایی که میان کم‌تر می‌شه. اولش فکر می‌کردم با گذر زمان می‌خوان اون فاجعه رو فراموش کنن و زندگیشونو بکنن، ولی الان فهمیدم دارن می‌میرن. این‌بار نه فقط سرش را، که تمام تنه‌اش را به طرفم چرخاند و چهارزانو روی تخته‌سنگ نشست. کنجکاوی از هر دو چشمش بیرون می‌پاشید و من از این که توانسته‌ام توجهش را تا این حد جلب کنم هیجان‌زده بودم. طوری با دقت نگاهم می‌کرد که انگار تمام پاسخش روی پیشانی‌ام نوشته بود. ذهنم را مرتب کردم تا الان که شش دانگ حواسش به من بود، چرت و پرت نگویم و به لکنت نیفتم. -خب من درباره اونایی که مرده‌ن تحقیق کردم. بیشترشون اونایی بودن روز حادثه اسیر حماس شدن و بعداً موقع تبادل اسرا آزاد شدن. چند نفر هم با خبرنگارهای خارجی درباره حادثه مصاحبه کرده بودن. ابروهای کوهن به هم نزدیک‌تر شدند و لب‌هایش را انقدر روی هم فشار داد که سفید شدند. انگار جمع شدن عضلات و اجزای صورتش با میزان کنجکاوی‌اش رابطه مستقیم داشت. آرام و محتاط، بهترین و هوشمندانه‌ترین سوال را پرسید: و چطوری مُرده‌ن؟ بشکن زدم. -سوال خوبی پرسیدی... قسمت جالبش اینجاست... وایسا... قسمت اول رمان: https://eitaa.com/istadegi/9527 ⛔️کپی بدون هماهنگی و ذکر منبع، مورد رضایت نویسنده نمی‌باشد⛔️ ✨ 🌐https://eitaa.com/istadegi
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
🔰 بسم الله قاصم الجبارین 🔰 📚 داستان بلند #خورشید_نیمه_شب جلد دوم شهریور (درام، معمایی، تریلر) ✍️ب
🔰 بسم الله قاصم الجبارین 🔰 📚 داستان بلند جلد دوم شهریور (درام، معمایی، تریلر) ✍️به قلم: فاطمه شکیبا قسمت ۱۲۷ و دوباره صفحه تلفن همراهم را باز کردم. دنبال فایلی که آماده کرده بودم گشتم و پیدایش کردم. -علت‌های مختلفی برای مرگشون وجود داشته. بعضیا توی تصادف رانندگی مرده‌ن، بعضیا با مسمومیت گاز، بعضیا توی حوادث محل کار، بعضیام با علت‌های ساده‌ای مثل ایست قلبی. چیزی که مهمه اینه که علت فوت هیچ‌کدوم قتل نبوده. نگاهش را از روی صورتم برداشت و به دریا خیره شد. ادامه دادم: بیشترشون توی سنی نبودن که بخاطر یه سکته ساده بمیرن. جواب نداد و همچنان دریا را نگاه کرد. انتظار داشتم هیجان‌زده‌تر شود، از جا بپرد و بگوید حتما مرگشان کار دستگاه‌های امنیتی بوده؛ ولی در سکوت داشت فکر می‌کرد و من به فکر کردنش نگاه می‌کردم. به این که چشم‌های طوسی‌اش روی موج‌ها مانده بود. دریا روی شیشه عینکش منعکس می‌شد. گردنش کمی خم شده بود. اخم کرده بود. لب‌هاش را برهم فشار می‌داد. باد طره‌های مویی که از کش مویش بیرون زده بودند را به‌هم می‌ریخت. دست‌هایش را به تخته‌سنگ تکیه داده بود و در کنار دریا و آسمان و نور غروب، منظره‌ی فوق‌العاده‌ای ساخته بود. بالاخره چشمانش را چرخاند و به من خیره شد. می‌توانستم از چشمانش بخوانم به چه فکر می‌کند؛ همان احتمالی از ذهنش گذشته بود که فکرش را می‌کردم؛ ولی می‌ترسید آن را به زبان بیاورد. گفت: خب، چه نتیجه‌ای می‌خوای بگیری؟ خودم را کمی روی تخته‌سنگ جلو کشیدم. حرکت موزون و پرفشار خون را در تک‌تک رگ‌هایم حس می‌کردم، انقدر که نزدیک بود رگ‌هایم پاره شوند. نمی‌دانم این حجم هیجان به‌خاطر موضوع بحث بود یا طرف بحث. هرچه بود، زندگی‌ام قرار بود هیجان‌انگیز و خطرناک بشود و این عالی بود! گفتم: اگه اونا رو کشته باشن چی؟ فکر نمی‌کنی غیرطبیعیه؟ کوهن برعکس من، کوه یخ بود. شاید هم درونش آتشی داشت که می‌خواست آن را مهار کند، چون به من اعتماد نداشت. من کارمند موساد بودم! گفت: چرا باید اونا رو بکشن؟ قسمت اول رمان: https://eitaa.com/istadegi/9527 ⛔️کپی بدون هماهنگی و ذکر منبع، مورد رضایت نویسنده نمی‌باشد⛔️ ✨ 🌐https://eitaa.com/istadegi
به مناسبت میلاد حضرت علی‌اکبر علیه‌السلام دو قسمت تقدیم‌تون شد ☺️✨
خدایا به حق علی‌اکبر امام حسین(علیهماالسلام)، ما رو مثل علی‌اکبر امام حسین(علیهماالسلام) فدای امام زمانمون کن!✨🌿 علیه‌السلام مبارک!🌷 http://eitaa.com/istadegi
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
بنده گفتم این نتیجه تامل شخصی خودمه، استدلالم هم اینه که هرقدر معرفت فرد نسبت به خدا بیشتر و عمیق‌تر باشه، بیشتر می‌فهمه که چقدر به خدا نیازمنده، درنتیجه ائمه اطهار که بیشترین معرفت رو به خدا دارند بیشتر از همه ما متوجه نیازشون به خدا هستند. این نیاز هم از جنس نیازهای مادی دنیوی نیست، نیاز به کماله، نیاز به وجوده، نیاز به خود خود خداست. چیزی که ما اصلا نمی‌تونیم درکش کنیم. کسی توی سطح ما، نیازش رو به خدا خیلی کم می‌بینه، برای همین گاهی عبادتش متکبرانه ست(فکر می‌کنه لطف کرده به خدا که عبادت می‌کنه)، گاهی برای پاداش یا ترس از عذابه... ولی کسی که معرفتش بیشتر باشه اولا خودش رو نیازمند به عبادت و ارتباط با خدا می‌بینه(درنتیجه از عبادتش مغرور نمی‌شه)، دوما همیشه تشنه و مشتاق عبادته، و سوما عبادت رو بخاطر ترس از عذاب یا طمع پاداش انجام نمیده. به نظر من این عبادت خالصانه ست، و نیازمندی بنده به خدا اصلا مغایرتی با عبادت خالصانه نداره! اتفاقا اگه بنده فقط یه ذره احساس بی‌نیازی کنه حین عبادت، عاقبتش مثل شیطان می‌شه...! حتی وقتی انسان به اون مرحله فنا میرسه، بازهم به یک نیاز کاملا فطری پاسخ داده. چون تقرب به خدا و فنای فی الله مهم‌ترین و اصلی‌ترین و درونی‌ترین نیاز یه انسانه. خدا انسان رو با این نیاز آفریده... البته بازهم میگم این استدلال رو جایی نخوندم یا از کسی نقل نمی‌کنم. صرفا تأملات شخصیه شاید بنده منظورم رو خوب توضیح ندادم که باعث چنین صحبت تندی شد🙂
سلام ممنونم که وقت گذاشتید برای خوندنش. درک می‌کنم، منم همین‌طورم، موقع نوشتن هیچ‌کدوم از این قسمت‌ها گریه‌م نگرفت و دلم نسوخت.
سلام خدا رو شکر هدفم همین بود که انتظارتون بالا و ذائقه‌تون دیگه رمان زرد نپسنده...
سلام بله هرکس یه نوع سلیقه داره، این به معنای غیرعادی بودن نیست. ممنونم از محبت‌تون