☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
🔰 بسم الله قاصم الجبارین 🔰 📚 داستان بلند #خورشید_نیمه_شب جلد دوم شهریور (درام، معمایی، تریلر) ✍️ب
🔰 بسم الله قاصم الجبارین 🔰
📚 داستان بلند #خورشید_نیمه_شب
جلد دوم شهریور
(درام، معمایی، تریلر)
✍️به قلم: فاطمه شکیبا
قسمت 140
دست تلما پر شده بود از بستنیِ آب شده. یک دستمال از جیبم بیرون کشیدم و گفتم: بستنیت آب شد...
تلما توجهی نکرد. به دریا نگاه میکرد و لب پایینیاش را میجوید. خودم کمی خم شدم و دور بستنی و روی دستش را با دستمال پاک کردم.
دنبال یک جملهی دلجویانه میگشتم، جملهای که به دخترِ یک افسر متساوای کشته شده میگویند؛ دختری که مادرش را اصلا ندیده.
-به هرحال شغل خطرناکی داشت... شاید برای همین ولم کرد... من اون موقع پنج سالم بود...
تلما با این زمزمهها داشت خودش را دلداری میداد و من به این فکر میکردم که از دست دادن مادری که اصلا او را نداشتهای چه حسی دارد؟!
-متاسفم... کاش خبر بهتری برات داشتم.
داشتم میترکیدم. کاری از این بیشتر از دستم برنمیآمد. تلما صدایش را کمی بلندتر کرد.
-میتونی درباره ماموریتش اطلاعات بیشتری بهم بدی؟
بدون این که فکر کنم گفتم: آره... اگه بخوای. ولی چه فکری تو سرته؟
بالاخره بعد از چند دقیقه نگاهم کرد. نگاهش همچنان همان بود که بود، مبهم و غیرقابل خواندن. پیچیدگی تلما مشتاقترم میکرد که بفهمم توی ذهنش چه میگذرد. سرزمین ناشناختهای بود که میشد کشفش کرد، و شاید قابل سکونت هم بود؛ یعنی دلم میخواست اینطور باشد و هرطور شده برای خودم قابل سکونتش کنم.
-فعلا ایدهای ندارم. فقط میخوام بدونم آخرین ماموریتش چطور بوده.
-اینا اسناد طبقهبندیاند...
-ولی تو به من قول دادی.
آه کشیدم.
-باشه.
قسمت اول رمان:
https://eitaa.com/istadegi/9527
⛔️کپی بدون هماهنگی و ذکر منبع، مورد رضایت نویسنده نمیباشد⛔️
#مه_شکن ✨
🌐https://eitaa.com/istadegi
3.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
ارسالی مخاطب 🙄 مهشکنا رو میریزید تو کیدراماها، سوریهها رو میریزید تو کره جنوبیا، عباسا رو میری
آخه تنهایی نمیتونستم این حجم سم رو هضم کنم🙄
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
ارسالی مخاطب 🙄 مهشکنا رو میریزید تو کیدراماها، سوریهها رو میریزید تو کره جنوبیا، عباسا رو میری
ولی اگه بازم ایدههای این مدلی داشتید بفرستید، جالبه، روحمون شاد میشه.
کلا ساختن میم و ادیت و... با رمانهای مهشکن مستحبه😎
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
از گلزار شهدای نجفآباد و مزار شهید حججی عازم سرزمین نوریم...
لا حول و لا قوه الا بالله...
#سرزمین_نور ۲
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
🔰 بسم الله قاصم الجبارین 🔰 📚 داستان بلند #خورشید_نیمه_شب جلد دوم شهریور (درام، معمایی، تریلر) ✍️ب
🔰 بسم الله قاصم الجبارین 🔰
📚 داستان بلند #خورشید_نیمه_شب
جلد دوم شهریور
(درام، معمایی، تریلر)
✍️به قلم: فاطمه شکیبا
قسمت 141
-اینا اسناد طبقهبندیاند...
-ولی تو به من قول دادی.
آه کشیدم.
-باشه.
و خودم را دلداری دادم که یک پروندهی مختومهی مربوط به پانزده سال پیش، نباید آنقدرها مهم باشد؛ از اعتماد تلما مهمتر نیست. آرام گفتم: نکنه میخوای انتقام بگیری؟
شانه بالا انداخت.
-اینم فکر بدی نیست.
سعی کرد بستنیِ وارفتهاش را بخورد و نان قیفش را گاز بزند. احساس میکردم دیگر مثل قبل راحت نیست، انگار خودش را محکم گرفته بود که گریه نکند. گفتم: نمیخوای درباره پنیکات حرف بزنی؟
سرش را تکان داد و بیش از قبل خودش را با خوردن بستنی مشغول کرد. طوری روی بستنی تمرکز کرده بود که انگار آن بستنی مهمترین پروژه کاری و اصلا همهی زندگیاش بود؛ اما به تجربه دریافته بودم که الان مهمترین کارش حرف نزدن است. خودم هم پیش خیلیها از این اداها درمیآوردم تا زبان باز نکنم.
-تو میخوای انتقام بگیری. از اولم همینو میخواستی که اومدی سراغ من؛ ولی نمیدونم دقیقا از کی و چرا.
جملهام کاملا خبری بود، پرسیدن نداشت؛ از درست بودنش مطمئن بودم. شاید حتی میدانست مادرش کشته شده و فقط میخواست از طریق من مطمئن شود؛ چون جا نخورد.
باز هم تغییری در بستنی خوردنش نداد. دورتادور دهانش بستنی مالیده بود و او با قدرت بستنی میخورد.
گفتم: اون جمله رو شنیدی که میگه: «اگه میخوای انتقام بگیری دوتا قبر بکن، یکی برای خودت و یکی برای دشمنت»؟
بالاخره حرف زد.
-بستنیت آب نشه!
تازه متوجه بستنیای شدم که سرش خم شده بود و داشت فرو میریخت. مانند عقابی در پی خرگوش به سمت بستنی هجوم بردم و سر خمشدهاش را به دهان گذاشتم. مزه نمیداد. دهانم بیحس شده بود انگار. تلما که مرا سرگرم بستنی دید، از پشت سنگرش بیرون آمد.
-همه جملات قصار درست نیستن. بعضیاشون فقط قشنگ با کلمات بازی کردن.
قسمت اول رمان:
https://eitaa.com/istadegi/9527
⛔️کپی بدون هماهنگی و ذکر منبع، مورد رضایت نویسنده نمیباشد⛔️
#مه_شکن ✨
🌐https://eitaa.com/istadegi