دوست داشتم بروم همانجا که پارسال رفتیم، دشت و تکدرخت؛ ولی خب شب بود و ناآشنا بودیم نسبت به مکان و راهنما نداشتیم.
بجایش شب نشستیم پشت ایستگاه صلواتی کاروان که خادمها داشتند داخلش برای خودشان مداحی میکردند و سینه میزدند. قروقاطی میخواندند، کمی مداحی کمی مولودی...
خلاصه دیوانه بودند.
مجنون.
این عکس را صبح گرفتم، یعنی صبح توانستم تکدرخت را از دور ببینم و سلامی هم بدهم به جناب آوینی که انگار تا یک داستان درست و حسابی ننویسم من را نمیطلبند به مقتلشان.
#سرزمین_نور ۲
از کنار پایانه مرزی چذابه رد شدیم.
شاید مصباح پارسال همینجا کربلایش را گرفت.
جای مصباح خالی.
#سرزمین_نور ۲
الان داریم از کانال کمیل برمیگردیم.
جایی تقریباً در خاک عراق، درواقع سیم خاردارها خط مرزی ست.
کانال کمیل جایی بود ماورای زمین.
بعد از اینجا، اگر بمیرم هم خیالم راحت است، کربلا نرفته از دنیا نرفتهام.
پ.ن: اما قصهی قتلعام گردان کمیل در اینجا، از آن حیث دردناک است که میشد جلویش را گرفت اگر خیانت نبود...
#سرزمین_نور ۲
تو رفتی و گفتی که شرف مرز ندارد
این سو در اگر بسته شد آنسو که دری هست...
پ.ن: عکس رو توی ماشین گرفتم. هرکار کردم بهتر نشد.
#سرزمین_نور ۲