مطرآواقسمت دوازدهم؛ خط مبارزه همیشگی است.mp3
زمان:
حجم:
46.8M
پادکستهایی که داخل اتوبوسها پخش میشد😁📻
🎙گوینده: استاد محمد علیـان/ راوی یادمان شهید باقری
#سرزمین_نور
#مطرا
این سفر پایان ندارد!
📻 روی موج بهشت امسال روی فرکانس روایت سوم تنظیم شده بود...
تمام تلاش ما در این راه تغییر نگاه ها به دفاع مقدس و ایجاد تحولی در تفکر و عمل جوان ایرانی است اما ما هم مثل شما ابتدای راه هستیم، نمیخواهیم قصور بیان و قلممان خللی در این هدف عظیم ایجاد کرده باشد و بهترین راه را معرفی سرچشمه این جریان دانستیم!
مجموعه #مطرا، برای تحقق راهیان نور گام دوم انقلاب به میدان آمده است. @matra_ir
#سرزمین_نور
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
🔰 بسم الله قاصم الجبارین 🔰 📚 داستان بلند #خورشید_نیمه_شب جلد دوم شهریور (درام، معمایی، تریلر) ✍️ب
🔰 بسم الله قاصم الجبارین 🔰
📚 داستان بلند #خورشید_نیمه_شب
جلد دوم شهریور
(درام، معمایی، تریلر)
✍️به قلم: فاطمه شکیبا
قسمت 142
-همه جملات قصار درست نیستن. بعضیاشون فقط قشنگ با کلمات بازی کردن.
با دهان پر گفتم: ولی این درسته.
دوباره شانههاش را بالا انداخت.
-سالهاست که قبر من کنده شده و آماده ست. فقط میخوام قبل این که بخوابم توش، برای دشمنم هم یکی بکنم.
-دشمنت کیه؟
دور دهانش را با دستمال پاک کرد و به دریا خیره شد. امیدوار بودم در ذهنش اعتماد کردن به من را سبک سنگین کند و به این نتیجه برسد انقدرها هم خطرناک نیستم.
-بهت ربطی نداره.
سعی کردم ناراحت نشوم. گفتم: اگه بدونم شاید بتونم بهتر کمکت کنم.
-یکم فکر کنی میفهمی. من اومدم سراغ تو، چون هدفمون تقریبا نزدیکه.
به این فکر کردم که ما هدف مشترک داریم: دنبال انتقامیم و احتمالا از یک نفر، یا افرادی که به هم نزدیکاند. همهچیز داشت ترسناک میشد. بحث را کشاندم به سمت دیگری.
-چرا فکر میکنی قبرت کنده شده؟
کلافه و کمی خشمگین، به سمتم برگشت و گفت: اگه میخوای دائم ازم بازجویی کنی، بیخیال کمکت میشم.
خیز برداشت که بلند شود. سریع گفتم: باشه باشه...
شانهاش را گرفتم که سر جایش بنشیند. وقتی مطمئن شدم در جای خودش آرام گرفته، دستم را از روی شانهاش برداشتم و آن را به حالت تسلیم بالا گرفتم.
-باشه... ببخشید. دیگه چیزی نمیپرسم.
محکم و با نگاهی تهدیدآمیز گفت: هرچیزی که لازم باشه رو بهت میگم، ولی از این که سوالپیچ بشم متنفرم. خب؟
دستان تسلیمم را تکان دادم.
-آره... حتما... امر امر شماست خانم رئیس.
قسمت اول رمان:
https://eitaa.com/istadegi/9527
⛔️کپی بدون هماهنگی و ذکر منبع، مورد رضایت نویسنده نمیباشد⛔️
#مه_شکن ✨
🌐https://eitaa.com/istadegi
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
🔰 بسم الله قاصم الجبارین 🔰 📚 داستان بلند #خورشید_نیمه_شب جلد دوم شهریور (درام، معمایی، تریلر) ✍️ب
🔰 بسم الله قاصم الجبارین 🔰
📚 داستان بلند #خورشید_نیمه_شب
جلد دوم شهریور
(درام، معمایی، تریلر)
✍️به قلم: فاطمه شکیبا
قسمت 143
***
ایلیا دارد پایش را از گلیمش دراز میکند و این بد نیست. بگذار بکند. هرچه بیشتر عاشق بشود، احمقتر میشود و بهتر سواری میدهد. تنها فایدهی این که مردها انقدر سادهلوح و آسیبپذیرند همین است؛ چیزی که قاتل عباس هم آن را خوب بلد بود.
پنجره اتاق را باز میکنم تا هوای خانه عوض شود و باد خنک بهاری در اتاق بپیچد. از بیرون صدای حرکت شاخ و برگ درختان در باد را میشنوم و رفت و آمد شبانه مردم در شهر را. صدای فریاد مردان مست، قهقههی زنهای ولگرد و بوق ماشینها. نسیم به اتاقم سرک میکشد و بوی بهار و دریا را با خودش میآورد.
پشت میزم مینشینم و لپتاپ را روشن میکنم. ایلیا همه پرونده را برایم ایمیل کرده؛ مشابه آن چیزی که دانیال برایم فرستاده بود؛ اینبار بدون سانسور. ایلیا در مقایسه با دانیال صد پله احمقتر است و من ماندهام موساد به چه امیدی این جوجه هکر را استخدام کرده؟!
فایل ایلیا را با آنچه دانیال فرستاده بود مطابقت میدهم. واقعا همان پرونده است؛ اما دانیال بخش زیادی از آن را حذف کرده و فقط آنچه به عباس مربوط میشد را باقی گذاشته بود؛ اطلاعات بیخطری که قانعم میکرد بیخیال عباس بشوم.
انگشتانم را درهم قلاب میکنم و زیر چانهام میگذارم. هاجر اگر بفهمد دارم از آب گلآلود ماهی میگیرم عصبانی میشود. قرار نبود از تلهی احساسی برای رسیدن به آنچه میخواهم استفاده کنم، قرار نبود خودم را دختر یک مامور موساد جا بزنم و گذشته را از زیر خاک بیرون بکشم.
من هم دارم پایم را از گلیمم درازتر میکنم.
هاجر اگر بفهمد عصبانی میشود. شاید حتی مجبورم کند برگردم؛ ولی اگر نفهمد مشکلی نیست و قرار هم نیست بفهمد. این دیگر مسئله شخصی من است و خللی در نقشه هاجر و مافوقهایش ایجاد نمیکند.
قسمت اول رمان:
https://eitaa.com/istadegi/9527
⛔️کپی بدون هماهنگی و ذکر منبع، مورد رضایت نویسنده نمیباشد⛔️
#مه_شکن ✨
🌐https://eitaa.com/istadegi
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
🔰 بسم الله قاصم الجبارین 🔰 📚 داستان بلند #خورشید_نیمه_شب جلد دوم شهریور (درام، معمایی، تریلر) ✍️ب
چون چند روز بود رمان نذاشته بودم گفتم دو قسمت بفرستم جبران بشه🙂
یادش بخیر...💔
چقدر دلم تنگ شد...
ادیت کار یکی از همسفرهای عزیزمونه👏
#سرزمین_نور
امروز از اون روزهاست که میدونم چی میخوام بنویسم ولی نمیتونم بنویسم😭
بهش میگن خشکی قلم😕
دعام کنید...
هدایت شده از ربط عاشقی 🇵🇸🇮🇷
✨ عمهی مادرم هرسال نیمه شعبان در خانه جشن میگیرند، جشنی که توی فامیل معروف است به مخلصانه بودنش. انقدر عمهجان با اخلاص و عشق این مراسم را برگزار میکنند که خیلیها حتی به نیت حاجت گرفتن میآیند مجلسشان و هیچوقت هم کارشان در مهمانداری لنگ نمیماند. امسال از دو ماه قبل زنگ زدند به مادرم، دعوتمان کردند و گفتند: بگو دخترت بیاد برامون حرف بزنه.
🗓 قبلا هم چند سال پیش، در جشن نیمه شعبانشان کتاب معرفی کرده بودم، ولی صحبت کردن در مراسمهای خانگیِ زنانه اصلا در تخصصم نبوده و نیست. روز نیمه شعبان هم میخواستم نروم و دقیقه آخر قانع شدم به رفتن و اصلا حرفی توی ذهنم نبود. میخواستم وقتی رسیدیم از دست عمهجان قایم بشوم و کلا از یادشان برود چنین پیشنهادی داده بودند.
عمهجان اما زرنگتر از من بودند. تا رسیدیم، دستم را گرفتند و مرا نشاندند روی مبل، کنار خانم مولودیخوان. با همان صراحت لهجهی بامزهشان گفتند: تو آقای مجلسی! بعد از مولودی حرف بزن برامون.
💢 تمام وقتی که مولودیخوانِ روشندل مجلس، روی صفحات بریل دست میکشید و مدح امام زمان (عج) میخواند، من درمانده بودم که چه بگویم و وقتی میکروفون به دستم رسید، خدا به دلم انداخت از بنیاسرائیل شروع کنم؛ از برخورد بنیاسرائیل با منجی و رفتار منفعلانه و تنبلی و سستی نشان دادن در زمان عمل، در پیچ مهم تاریخ که باعث شد مهر ذلت بر پیشانیشان بخورد. از بنیاسرائیل رسیدم به همین جامعهی الانمان و این که الان وقت سستی و ناامیدی نیست، وقت یک گوشه نشستن و به دعا بسنده کردن هم نیست؛ و این که فرمودهاند برترین اعمال انتظار فرج است، منظور از انتظار ناامید نشدن و تلاش کردن است نه معطل شدن.
👥 مخاطبانم بیشتر خانمهای میانسال و خانهدار بودند، مشتاقانه گوش میدادند و در چشمانشان این سوال میدرخشید که: من باید چکار کنم؟
من جوابی برای این سوال نداشتم. تنها پیشنهادم (غیر از یک دعوت ریز و غیرمستقیم به مشارکت در انتخابات) این بود که هرکس باتوجه به موقعیت و توانمندیهای خودش کنشگر باشد؛ همین.
🔻 بعد از من، یکی از خانمها گفت من چند کلمه حرف دارم. شروعش از پلاستیک بود، پلاستیکهایی که ما با سرمستی و بیخیالی مصرف میکنیم و دور میاندازیم به امید این که بازیافت شوند، اما فقط در طبیعت رها میشوند، در گلوی ماهیها گیر میکنند و دور پای پرندگان میپیچند. شیرابههایی که از زبالههای ما رها میشوند و به سفرههای آب زیرزمینی و منابع آب راه مییابند، خاک را نابود میکنند و کوههایی میسازند که جای کوههای واقعی را میگیرد.
گفت که چند سال است تولید پسماند را در خانهشان به حداقل رسانده، بجای پلاستیک از کیسه و سفرهی پارچهای استفاده میکند، دور ظروف یکبار مصرف را خط کشیده، زبالههای تر را (مانند پوست میوه) میخشکاند و برای خوراک دام به دامداریها میدهد، از تفالهی چایِ خشکیده به عنوان کود گلدان استفاده میکند و خلاصه، ماهی یک بار لازم است زباله بیرون در بگذارد، هم حجم پسماندش کم است هم آلایندگیاش. و فقط این نیست، چند سال است که یک گروه تشکیل داده و در فضای مجازی و حقیقی، مردم را تشویق میکند به زندگیِ بدون پسماند.
💬 خانمها سوال میپرسیدند و راهکار میخواستند برای هرنوع زباله، حتی بعضی پیشنهاد هم میدادند. مثلا خالهام گفت استخوان و پسماند مرغ را فریز میکند و وقتی میروند مسافرت، میدهند به چوپانهایی که بین راه میبینند تا برای غذای سگ نگهبان گله استفاده شود. مادربزرگم گفتند پوست بادام و گردو را جمع میکنند و به نانواییهایی میدهند که تنور آتشی دارند، به عنوان سوخت تنور به درد میخورد.
💭 داشتم با خودم فکر میکردم برای بعضی از ما مذهبیها، کارهای اینچنینی با عنوان حفاظت از محیط زیست در اولویت آخر هم نیست. انگار از میان تمام مشکلات کشور، چسبیدهایم به مسائل فرهنگی و سیاسی و گاه اقتصادی، حواسمان نیست که تمدن نوین اسلامی، خاک و آب و هوای سالم میخواهد و خدا آبادیِ زمین را از ما خواسته است.
و اتفاقا بعد از مهمانی، با آن خانم درباره فعالیتهایش صحبت میکردیم و با این که چندان مذهبی نبود، میگفت مذهبیها در این زمینه هم توصیهپذیرترند. میگفت وقتی به مساجد میرود تا مردم را در این باره آگاه کند، با دقتتر به او گوش میدهند و عمل میکنند. میگفت برای صحبت در مهمانی امروز، سری به رساله حقوق امام سجاد (علیهالسلام) زده و از مطالبی که درباره حقوق گیاهان و جانوران در آن گفته شده، شگفتزده است.
💫 حالا بانوان خانهدار یک راه خوب برای کنشگری و تاثیر پیدا کرده بودند. میتوانستند نگهبان آب و خاکِ سرزمینشان باشند، و دیگران را هم به این جهاد فرابخوانند، به این قدم کوچک در هموار کردن راه ظهور.
✍ ش . شیردشتزاده
#نقش_بانوان
#ظرفیت_سازی
#بانوی_نقش_آفرین
#بانوان_فعال_جبهه_فرهنگی_انقلاب
@rabteasheghi⏪