eitaa logo
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
1.6هزار دنبال‌کننده
7.7هزار عکس
765 ویدیو
86 فایل
✨﷽✨ ✍️مکانی برای روایت، داستان، تبیین، گفت‌وگو، و اندیشه🌱 اطلاعات بیشتر: https://eitaa.com/istadegi/17323 نوشته‌هایمان‌تقدیم‌به‌ اباعبدالله‌الحسین(ع)‌وشهیدان‌راهش..‌. ⛔️کپی مطالب اختصاصی کانال مورد رضایت نیست.
مشاهده در ایتا
دانلود
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
🔰 بسم الله قاصم الجبارین 🔰 📚 داستان بلند #خورشید_نیمه_شب جلد دوم شهریور (درام، معمایی، تریلر) ✍️ب
🔰 بسم الله قاصم الجبارین 🔰 📚 داستان بلند جلد دوم شهریور (درام، معمایی، تریلر) ✍️به قلم: فاطمه شکیبا قسمت144 این را می‌دانستم که قاتل عباس مجازات شده؛ هاجر عکسش را نشانم داده بود. می‌دانستم یک پرستوی اسرائیلی ست و در انجام ماموریتش از نفوذی‌هایی که دور و بر عباس بودند استفاده کرده؛ ولی بیشتر از این می‌خواهم بدانم؛ پس شروع به خواندن می‌کنم. نام اصلی‌اش اورنا بوده، ولی ماموریت آخرش را با نام ناعمه انجام داده. یک آقازاده اماراتی را تور کرده تا در پوشش‌اش برای داعش در ایران سلاح تامین کند که تیرش به سنگ خورده و متواری شده، و بعد برای ایجاد آشوب در ژانویه دوهزار و هفده به ایران برگشته. عباس سر راهش سبز شده و دنبالش بوده تا جلوش را بگیرد، و ناعمه هم تمام تلاشش را برای حذف کردن عباس به کار بسته. آخرش اما، آن‌ها در یک شب زمستانی با هم مواجه شده‌اند، عباس خواسته او را دستگیر کند اما با ضربه چاقوی یک نفوذی از پا درآمده. در لحظات آخر توانسته به ناعمه شلیک کند و چون همکارانش به موقع رسیده‌اند، ناعمه دستگیر و به همراه آن نفوذی اعدام شده‌اند. یک مچ‌اندازیِ تمام‌عیار، بازی‌ای که ظاهرا یک-یک تمام شده. تا اینجا را کم‌ و بیش قبلا می‌دانستم. و این را هم می‌دانم که او کارش را تنها انجام نداده. سرپل داشته، افسر هادی داشته و چندتا عوضی‌تر از خودش مستقیم با این پرونده مرتبط بودند. کسانی که برعکس او، جایشان در اسرائیل گرم و نرم بود و فقط خرده‌فرمایش می‌دادند تا او اجرا کند. هدف آن‌ها هستند، همان «عوضی‌تر از ناعمه»ها. همان‌هایی که هدایت و راهنمایی‌اش کردند تا به عباس برسد، با عوامل نفوذی هماهنگش کردند و پشتیبانی‌اش کردند تا عباس را بکشد؛ کسانی که به احتمال زیاد هنوز زنده‌اند، مفت‌خورهایی که با نشستن توی دفترشان در موساد، از جایگاه یک کارمند دون‌پایه به مقامات بالاتر صعود کرده‌اند؛ عوضی‌هایی که در رأسشان گالیا لیبرمن ایستاده. لیبرمن... لیبرمن... این اسم آشناست. فایل ایمیل را می‌بندم و دست به سینه، به صندلی تکیه می‌دهم. زیر لب نام لیبرمن را تکرار می‌کنم تا یادم بیاید این نام را کجا شنیده بودم. دوباره سراغ لپ‌تاپ می‌روم و این‌بار، فایل دانیال را باز می‌کنم. توی انبوه یادداشت‌ها و عکس‌ها، دنبال نام گالیا لیبرمن می‌گردم. قسمت اول رمان: https://eitaa.com/istadegi/9527 ⛔️کپی بدون هماهنگی و ذکر منبع، مورد رضایت نویسنده نمی‌باشد⛔️ ✨ 🌐https://eitaa.com/istadegi
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
سلام داشتم ولی خیلی کم و محدود. بیشتر هم در زمینه تدوین کلیپ برای یه مجموعه فرهنگی. هرچی هم به کنکور نزدیک میشدم این کار رو کمتر می‌کردم. بستگی به خود شخص و نوع فعالیت داره. اگه کسی باشه که بتونه با برنامه‌ریزی بین کارهاش تعادل ایجاد کنه خب اشکالی نداره.
سال ۱۴۰۲ چطور گذشت؟ (مروری بر گالری ۰۲😅)
بهار ۰۲ بود که اینجا رو توی دانشگاه پیدا کردم. یه جای دنج که گاهی ساعت‌های بین کلاس تنهایی می‌رفتم اونجا قایم می‌شدم. مثل یه پناهگاه بود، منظره بی‌نظیرش آرومم می‌کرد...
روز دختر خواهرم رو بردم براش هدیه بخرم، ولی هیچکس یادش نبود که منم شامل تبریک روز دختر می‌شم...💔 (شاید چون خیلی‌ها فکر می‌کنن من به اندازه کافی دخترونه رفتار نمی‌کنم) راستش خیلی دلم گرفت که روز دختر برای همه هدیه گرفته بودم ولی هیچ‌کس یادش نبود منم هستم! همزمان از این که چنین چیزی برام مهمه عصبانی بودم، فکر می‌کردم این یه دغدغه کودکانه ست و نباید برام مهم باشه... رفتم برای خودم زیتون پرورده(که به شدت عاشقشم) و یه روسری و طلق روسری خریدم و نشستم با گریه زیتون پرورده خوردم😕 هدیه‌ها خوشحالم نکرده بودن... می‌دیدمشون گریه‌م می‌گرفت...!
پدربزرگم رفته بودن حج و یکی دو هفته رفته بودم پیش مادربزرگم که تنها نباشن. یه روز براشون پاستا پختم، البته پاستا به روش خودم. خیلی چسبید، مخصوصا با سالاد شیرازی 😅 (همکاری فرهنگی ایران و ایتالیا به این میگن😂) خیلی با مامان‌بزرگ خوش گذشت، کلی گفتیم و خندیدیم و مسجد رفتیم و...
تابستون دوره‌های بنیاد مهدویت رو می‌رفتم که محله جوباره ست، یه محله خیلی قدیمی توی اصفهان. مسیر رو از طریق مسیریاب گوشی پیدا می‌کردم، بعد از ظهر تابستون، توی کوچه پس کوچه‌های جوباره حس ماجراجویی داشتم، مخصوصا که چندتا کنیسا هم پیدا کردم!
دست من و تو نیست اگر نوکرش شدیم؛ خیلی حسین(ع) زحمت ما را کشیده ست...🌱
بعد سه سال طلبیده شدیم به محضر سلطان خراسان💚
چقدر خون دل خوردم سر موکب لشکر فرشتگان؛ ولی بالاخره شد...
یکی از بهترین کتاب‌هایی که امسال خوندم: خون دلی که لعل شد🌱