eitaa logo
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
1.6هزار دنبال‌کننده
7.7هزار عکس
765 ویدیو
86 فایل
✨﷽✨ ✍️مکانی برای روایت، داستان، تبیین، گفت‌وگو، و اندیشه🌱 اطلاعات بیشتر: https://eitaa.com/istadegi/17323 نوشته‌هایمان‌تقدیم‌به‌ اباعبدالله‌الحسین(ع)‌وشهیدان‌راهش..‌. ⛔️کپی مطالب اختصاصی کانال مورد رضایت نیست.
مشاهده در ایتا
دانلود
کیک تولد امسالم رو خواهرم برام درست کرده😌👏
فردای شبی که المعمدانی رو زدن، هیچکس نمی‌تونست توی خونه بمونه. همه اومده بودن که بغضشون رو فریاد بزنن. حیف که دیگه سرد شدیم، هنوز هم مردم توی غزه قتل عام می‌شن ولی انگار برامون عادی شده!!!
حرم شهدای گمنام دانشگاه دومین پناهگاهم توی دانشگاهه، پاتوق هر روزم از وقتی که اومدم دانشگاه.
چه بهار باشه چه زمستون، پناهگاه من همیشه امن و قشنگه...
بین دوتا از کلاس‌هام ساعت اضافه داشتم، که معمولاً با پیاده‌روی توی دانشگاه می‌گذشت و گوش کردن به موسیقی...
ترم ۷ تموم شد، در واقع از جامعه‌شناسی فارغ‌التحصیل شدم ولی از دروس عمومی نه😐 هنوز ۵ واحد عمومی دارم که توی ترم ۸ باید تموم‌شون کنم. واقعا درس عمومی توهین به شعور دانشجوئه😒
اعتکاف دختران حاج قاسم حقیقتا مبارزه با نفس بود😓 ولی خیلی دلم برای بچه‌هام تنگ شده...🌱
ای در رگانم خون وطن! ای پرچمت ما را کفن! دور از تو بادا اهرمن ایران من ایران من!💚🇮🇷 دهه فجر ۰۲
سالگرد حضور اسرارآمیزم توی یادمان سیدالشهداء.
اتفاق خوب پایان امسال؛ بهترین یادمان راهیان نور...
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
🔰 بسم الله قاصم الجبارین 🔰 📚 داستان بلند #خورشید_نیمه_شب جلد دوم شهریور (درام، معمایی، تریلر) ✍️ب
🔰 بسم الله قاصم الجبارین 🔰 📚 داستان بلند جلد دوم شهریور (درام، معمایی، تریلر) ✍️به قلم: فاطمه شکیبا قسمت 145 عروسک هلوکیتی روی میز نشسته و با نگاه و سکوتش به من هشدار می‌دهد وارد محدوده ممنوعه نشوم. انگار صدای هاجر را از دهان نداشته‌ی عروسک می‌شنوم که برایم خط و نشان می‌کشد: کنجکاوی الکی نکن. سعی نکن عوامل شهادت عباسو پیدا کنی. سرخود کاری انجام نده. الکی خودتو با آدمای خطرناک درننداز. کسی رو نسبت به کارت حساس نکن. نمی‌تونی تنهایی انتقام بگیری، پس کاری که بلد نیستی رو شروع نکن و به کاری که بهت گفتیم برس. من همان موقع که هاجر داشت این‌ها را می‌گفت هم تصمیم نداشتم به حرفش گوش کنم. فقط می‌خواستم از بابت من خیالش راحت شود و بفرستدم اینجا تا به کارم برسم. البته نقشه او هم برایم مهم است، چون بخشی از عملیات انتقام حساب می‌شود، ولی کافی نیست. من واقعا دارم از خشم می‌ترکم که نتوانستم ناعمه را با دوتا دست خودم خفه کنم. هماورد عباس و اسرائیل نباید نتیجه‌اش یک-یک باشد. می‌خواهم از طرف عباس یک امتیاز دیگر هم بگیرم و پیروزی قطعی به نفع او باشد. غلتک موشواره را زیر انگشتم می‌چرخانم و تصاویری که دانیال گذاشته را بالا و پایین می‌کنم، بلکه چشمم به نام گالیا لیبرمن بخورد. چشمانم دارند گرم خواب می‌شوند و مقاومتم دربرابر خواب بی‌فایده است. سرم روی دست چپم که زیر چانه‌ام بود رها می‌شود و دربرابر لپ‌تاپ روشن به خواب می‌روم. *** هوا سرد است. تاریک است همه‌جا و سکوت مطلق؛ سکوتی وهم‌انگیز که دارد پرده گوش‌هایم را پاره می‌کند. یک نفر دنبالم است. به سختی فقط چند قدم دور و برم را می‌بینم. باید بروم؛ نمی‌دانم به کجا. فقط حس می‌کنم باید فرار کنم. از سرما و ترس همه بدنم دارد می‌لرزد. چند قدم جلوتر، مردی پشت به من دارد راه می‌رود. مردی بلند بالا که می‌دانم عباس است، هرچند صورتش را ندیده‌ام. صدایش می‌زنم، جواب نمی‌دهد. اصلا نمی‌شنود. تندتر می‌دوم، نمی‌رسم. صدای دویدن کسی را از پشت سرم می‌شنوم. برمی‌گردم و قبل از این که ببینمش، از ضربه سنگین دستش، با صورت زمین می‌خورم.‌ حس وقتی را پیدا می‌کنم که داشتم در کوچه، پابرهنه می‌دویدم از ترس و هیچ‌کس صدایم را نمی‌شنید. سرم را بلند می‌کنم. کسی را که به سمت عباس می‌دود می‌شناسم؛ یک زن است، ناعمه. آتش در جانم شعله می‌کشد و با وجود درد از جا بلند می‌شوم. به سمتش خیز برمی‌دارم و به شال سیاهی که روی سر انداخته چنگ می‌اندازم. قسمت اول رمان: https://eitaa.com/istadegi/9527 ⛔️کپی بدون هماهنگی و ذکر منبع، مورد رضایت نویسنده نمی‌باشد⛔️ ✨ 🌐https://eitaa.com/istadegi