💢 یاوران غزه
❇️ پویش ملی جمعآوری کمک
برای مردم غزه در ماهمبارکرمضان
کمکها به صورت مستقیم صرف
تأمین غذا و ارزاق میگردد.
🔸بنیاد خیریه امالیتامی خدیجهکبری(س)
6104338926896834🔸بنیاد مردمی تحولاجتماعی
5041727010553517🔸بنیاد خیریه جامعهایمانیمشعر
5041721113532122💠فعالان جبهه فرهنگی انقلاب اصفهان @chashmentezar_ir
8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌷 نامت حسن ولیک به هر حسن احسنی
ناورده دست صنع ز تو شاهکارتر
زخم زبان ز دوست فزونتر ز دشمنان
آئینهای نبود ز تو بی غبارتر
📹 لحظاتی از شعرخوانی آقای علی انسانی در دیدار امشب جمعی از شاعران و اهالی فرهنگ و ادب با رهبر انقلاب در شب میلاد امام حسن مجتبی علیهالسلام
#میلاد_امام_حسن_مجتبی ✨
#ماه_رمضان
http://eitaa.com/istadegi
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
🔰 بسم الله قاصم الجبارین 🔰 📚 داستان بلند #خورشید_نیمه_شب جلد دوم شهریور (درام، معمایی، تریلر) ✍️ب
🔰 بسم الله قاصم الجبارین 🔰
📚 داستان بلند #خورشید_نیمه_شب
جلد دوم شهریور
(درام، معمایی، تریلر)
✍️به قلم: فاطمه شکیبا
قسمت 158
تلما دستش را بالا گرفت و صدایش را بلند کرد.
-میشه دربارهش حرف نزنیم؟
آرام و سرخورده، در خودم جمع شدم و گفتم: معذرت میخوام. فکر کنم دوباره پامو از گلیمم درازتر کردم.
تلما جواب نداد. از گوشه چشم دیدمش که داشت پوست لباش را میکند و صورتش کمی قرمز شده بود. محدوده ممنوعهای داشت که تا میخواستم واردش شوم، اینطوری آژیر میزد. مثل رایانهی پیشرفتهای بود که تلاشهایم برای هک کردنش یکییکی با شکست مواجه میشد.
صدای نفس زدنش را بلندتر از همیشه میشنیدم. تند، کشدار و گرفته. طبیعی نبود. سرم را چرخاندم که نگاهش کنم و دیدم تمام مویرگهای صورتش پر از خوناند. کم مانده بود چهرهاش کبود شود. دستش را گذاشته بود روی قلبش و سینهاش را چنگ میزد. لبهایش خشک شده بودند.
پنیک.
فرمان را به سمت راست چرخاندم. ماشین را در شانه خاکی جاده متوقف کردم و پیاده شدم. ماشین را دور زدم و در سمت تلما را باز کردم. عرق از شقیقههایش میریخت و طوری به خودش میپیچید که انگار داشت میمرد؛ ولی من میدانستم که نمیمیرد. میدانستم که فقط باید صبر کنم تا تمام شود.
شدیدترین زلزلهها هم عمرشان کوتاه است؛ در حد چند ثانیه. پنیک هم مانند زلزله است، سهمگین و ویرانگر اما کوتاه. دستهایش را گرفتم و مقابلش نشستم تا تمام شود. دستانش یخ کرده بودند و میلرزیدند.
به یک سرنخ دیگر رسیده بودم: پدرش.
این مدت بارها درباره گذشتهاش پرسیده بودم و او با جملات سربسته و نامفهوم از گذشته یاد گرده بود، ولی یادآوری هیچچیز باعث نمیشد دچار حمله پنیک شود. تنها چیزی که او را به این حال انداخت، نام بردن از پدرش بود.
او دروغ گفته بود؛ میدانست پدرش کیست؛ خوب هم میدانست. و اتفاقا، از پدرش خاطره هم داشت؛ خاطرهای که بتواند انقدر ترسناک باشد که او را در میان پنجههای حمله پنیک فشرده کند. پدرش کلید گذشتهاش بود.
لرزش دستانش کمکم آرام گرفتند و تنفسش عادی شد. زلزله تمام شده بود.
***
ادامه دارد...
قسمت اول رمان:
https://eitaa.com/istadegi/9527
⛔️کپی بدون هماهنگی و ذکر منبع، مورد رضایت نویسنده نمیباشد⛔️
#مه_شکن ✨
🌐https://eitaa.com/istadegi
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
🔰 بسم الله قاصم الجبارین 🔰 📚 داستان بلند #خورشید_نیمه_شب جلد دوم شهریور (درام، معمایی، تریلر) ✍️ب
🔰 بسم الله قاصم الجبارین 🔰
📚 داستان بلند #خورشید_نیمه_شب
جلد دوم شهریور
(درام، معمایی، تریلر)
✍️به قلم: فاطمه شکیبا
قسمت 159
***
زلزله تمام شده است.
این را وقتی میفهمم که حواس پنجگانهام دوباره به کار میافتند و ادراکم از واقعیت را برمیگردانند؛ و دیگر احساس نمیکنم قرار است بمیرم. هوا دوباره مثل قبل در مجرای تنفسیام تردد میکند و قلبم ضربان طبیعیاش را باز مییابد. خونی که در مویرگهای سر و صورتم تجمع کرده بود، آرام پا پس میکشد و برمیگردد، و دستان یخکردهام گرم میشوند.
خودرو در شانه جاده متوقف شده است؛ مقابل یک زمین کشاورزی. تا چشم کار میکند سبز است و هوا نیمهابری ست. نسیم به صورتم میخورد؛ در ماشین باز است و ایلیا بیرون از خودرو، مقابل من نیمخیز نشسته. چشمم به دستانم میافتد که بیش از همیشه گرماند؛ در دستان ایلیا.
سریع دستانم را عقب میکشم و جیغی کوتاه از میان لبانم بیرون میزند. انگار که روی هر دو دستم مارمولک نشسته باشد. ایلیا هم ناگاه عقب میپرد و قبل از این که زمین بخورد، روی پاهایش میایستد. دستانش را به هم میمالد و میگوید: خوبی؟
ایلیا شاهد این زلزله ویرانگر بوده؛ این که من داشتم میمُردم، این که داشتم جان میکندم. لعنتی. کاش میشد مثل کاغذ تا بشوم، مچاله بشوم و خودم را میان زبالههای کنار جاده گم و گور کنم. سرم را پایین میاندازم.
-خوبم.
هنوز هم رد راه رفتن مارمولک را روی دستانم احساس میکنم. انگار ساعدهایم خارش گرفته. انگشتان دو دستم با هم کشتی میگیرند و خودشان را به پیراهن و شلوارم میکشند تا تمیز شوند. امیدوارم این رفتارم از چشم ایلیا دور بماند؛ که میدانم اینطور نیست. حتما دارد خودش را میخورد.
خم میشود و از داشبورد مقابل من، یک بطری آب درمیآورد. آن را روی پاهایم میگذارد و میگوید: بخور تا حالت جا بیاد و راه بیفتیم. بیست دقیقه دیگه راه مونده...
تعللم را که میبیند، میگوید: الان دوست داری فرار کنی، دوست داری قایم بشی... حتی شاید دوست داشته باشی منو بکشی. اشکالی نداره، درکت میکنم.
عین حرفهای خودم را مثل طوطی تحویلم داد؛ ولی حتی حوصله ندارم بخندم. آرام تشکر میکنم. بطری را میگیرم و برمیگردانم داخل داشبورد. از داخل کیف خودم، بطری کوچکتری درمیآورم و از آن آب مینوشم.
ادامه دارد...
قسمت اول رمان:
https://eitaa.com/istadegi/9527
⛔️کپی بدون هماهنگی و ذکر منبع، مورد رضایت نویسنده نمیباشد⛔️
#مه_شکن ✨
🌐https://eitaa.com/istadegi
به مناسبت میلاد کریم اهلبیت امام حسن مجتبی علیهالسلام، دو قسمت تقدیمتون شد✨
توی این شب عزیز دعا برای بنده رو فراموش نکنید که بسیار محتاج دعاتون هستم🌱
عیدتون هم مبارک🌷
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
🔰 بسم الله قاصم الجبارین 🔰 📚 داستان بلند #خورشید_نیمه_شب جلد دوم شهریور (درام، معمایی، تریلر) ✍️ب
همین مونده عباس بشه پدرزن کارمند موساد😐
اَللَّهُمَّ صَلَّ عَلَی الْحَسَنِ بْنِ سَیَّدَ النَّبِیَینَ وَ وَصِیَّ اَمیرِالْمؤمِنینَ السَّلام ُ عَلَیْکَ یَابْنَ رَسُولِ اللّهِ
اَلسَّلامُ عَلَیْکَ یَابْنَ سَیَّدِ الْوَصَیّینَ اَشْهَدُ اَنَّکَ یَابْنَ اَمیرِ الْمْؤمِنینَ اَمینُ اللّهِ وَ ابْنُ اَمیِنِه
عِشْتَ مَظْلُوماً وَ مَضَیْتَ شَهیداً واَشْهَدُ اَنَّکَ الْأِمامُ الزَّکِیُّ الْهادِی الْمهْدِیَّ
اَللّهُمَّ صَلَّ عَلَیْهِ وَ بَلَّغْ رُوحَهُ وَ جَسَدَهُ عَنّی فی هذهِ السّاعَةِ اَفْضَلَ الْتَّحِیَّة و الاسَّلام.
#میلاد_امام_حسن_مجتبی علیهالسلام مبارک!✨
#ماه_رمضان
http://eitaa.com/istadegi