☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
بسم الله قاصم الجبارین 🔰 📚 داستان بلند #خورشید_نیمه_شب جلد دوم شهریور (درام، معمایی، تریلر) ✍️به
🔰بسم الله قاصم الجبارین 🔰
📚 داستان بلند #خورشید_نیمه_شب
جلد دوم شهریور
(درام، معمایی، تریلر)
✍️به قلم: فاطمه شکیبا
قسمت 183
چشمان مئیر باز بودند؛ ولی تکان نمیخوردند. عملاً فرقی با بنسایِ کنار تختش نداشت. تقریبا و با کمک دستگاههایی که اطرافش بودند، میتوانست چرخههای خواب و بیداری، درجه حرارت، تنفس، دفع، جریان خون و بلعاش را کنترل کند؛ ولی تواناییهای شناختی و کنترل رفتاریاش را از دست داده بود. نوعی کما بود این هم، ولی با چشمان باز و واکنشهای حرکتی ابتدایی و بیهدف؛ که باعث میشد در نگاه اول فکر کنی میفهمد و بیدار است.
-میدونید رئیس، واقعا ناراحتکننده ست که اینطوری ببینمتون. شما همیشه به من لطف داشتید. من رشد سریع سازمانیم رو یه جورایی مدیون شمام. کاش میتونستم جلوی به وجود اومدن این وضعیت رو بگیرم. کاش زودتر میرسوندمتون بیمارستان... هرچند... نمیدونم فایده داشت یا نه.
آه کشیدم.
-دکترا میگن آسیبی که به مغزتون رسیده دائمیه و نمیشه کاریش کرد. اونا میگن در بهترین حالت، شاید بتونید یه مدت توی همین وضعیت زنده بمونید...
و باز هم یک آه دیگر از اعماق دیافراگم، همراه با تلخند. انگشتان مئیر تکان میخوردند و زیر پلکش میپرید؛ ولی متاسفانه نمیتوانستم امیدوار باشم اینها واکنش به حرفهای من است. آب بینیام را طوری بالا کشیدم که به نظر برسد دارم گریه میکنم.
-زدن این حرفا چه فایدهای داره؟ اینطور که دکترا میگن شما حرفامو نمیشنوید...
تلفن همراهم را درآوردم و با نرمافزاری که خودم نوشته بودمش، میکروفون و دوربینی که توی اتاق گذاشته بودند را موقتا از کار انداختم. دوتا دوربین و یک میکروفون. نمیدانم گذاشته بودندشان برای چه؟ هیچ احمقی جز من پیدا نمیشد که بخواهد به مئیر سر بزند. مئیر قبل از این که سکته کند هم، پوسیده و زهوار دررفته و بیخاصیت بود؛ مانند مترسکی سر جالیز موساد.
فکر کنم تنها کسی که به مئیر اهمیت میداد من بودم؛ مئیر بخاطر آشنایی با پدرم، برایم پارتیبازی میکرد و من هربار که یادش میرفت چطور با رایانهاش کار کند، به دادش میرسیدم. گاهی هم حواسپرتیاش برایم توفیق اجباریای میشد که فرصت فهمیدن خیلی چیزها و کش رفتن بعضی دادهها را پیدا کنم. یک همزیستی مسالمتآمیز.
وقتی مطمئن شدم هیچ دستگاه شنودی در اتاق کار نمیکند، تنهام را جلو کشیدم و خودم را به مئیر نزدیکتر کردم. آرام گفتم: خیلی ناراحتم که نمیتونی بفهمی و بشنوی. واقعا ناعادلانه ست.
ادامه دارد...
قسمت اول رمان:
https://eitaa.com/istadegi/9527
⛔️کپی بدون هماهنگی و ذکر منبع، مورد رضایت نویسنده نمیباشد⛔️
#مه_شکن ✨
🌐https://eitaa.com/istadegi
بهار و مخصوصا ماه اردیبهشت واقعا مثل بهشته، انگار داری توی یه رویای شیرین قدم میزنی.
مخصوصا اگه توی دانشگاه اصفهان باشی...🌱
دیروز ظهر، ابرها انقدر قشنگ بودن که دلم میخواست تاابد همونجا وایسم و نگاهشون کنم.
من عاشق ابرهام...✨
پ.ن: دیروز، مقابل سلف اختران بینشان دانشگاه اصفهان(قبول دارید اسمش خیلی زشته؟😕)
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
بهار و مخصوصا ماه اردیبهشت واقعا مثل بهشته، انگار داری توی یه رویای شیرین قدم میزنی. مخصوصا اگه توی
میدونم؛
ولی آخه کلمه اختران خیلی زشت و بیحسه.
اگه ستارگان میذاشتن قشنگتر نبود؟!😕
تولدت مبارک مایه امنیت و اقتدار کشور؛
امیدوارم این شجره طیبه از شر آفتها در امان باشه، و روز به روز قویتر و بالندهتر...🌱✨
#سپاه_مردم
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
تولدت مبارک مایه امنیت و اقتدار کشور؛ امیدوارم این شجره طیبه از شر آفتها در امان باشه، و روز به روز
یاد این نظر یکی از مخاطبان افتادم که دو سال پیش دربارهی خط قرمز فرستادن:
💬توی خط قرمز اون قسمت که عباس خونه اون مرد سوری که قاچاق انسان میکرد رفته بود رو همه تو که یادتونه
اونجا که دختری رو به زور و اجبار اسیر کردن و همه مردان اون جا خودشون رو از ترس مخفی کردن
یادتونه عباس چی گفت؟ گفت اینها سالهاست منتظر اینن که دیگری بیاد نجاتشون بده
اگه ایران الان نشد یکی مثل سوریه و یمن و فلسطین برای خاطر عباس هامونه که قد علم کردن و سینه سپر کردن جلوی دندون هایی که برای ناموسمون و کشور مون تیز شده بود
کمیل هامون و حاج حسین هامون سوختن تا مبادا کسی نگاه چپ بکنه به ناموسشون
حامد هامون رفتن فقط و فقط واسه اینکه طاقت نداشتن روزی رو ببین که جلو چشاشون دختری از کشورشون رو به اجبار به کنیزی و اسیری ببرن
مردای سرزمین من چهل ساله واسه امنیت و آرامش این کشور مداد رنگی دستشون گرفتن و رنگ امنیت میزنن به صفحه نقاشی تا که مبادا مثل سوریه بیرنگ بشیم
مردای سرزمین من کسایی هستن که دنیا بعد عباس حسین(ع) به مثلش ندیده
مردای غیور این سرزمین پای مکتب ابوالفضل العباس(ع) نشستن و درس غیرت رو مشق کردن
جنگیدنشون تو سکوت بود ولی امنیت و آرامش ما صداش بود
تک تک شون رو میشه از امنیت این کشور احساس کرد
کاشکی مسئولین این کشور کمی درس
بگیرن از مردانگی این مردهای غیور
به خدا قسم که قطره قطره از خون این مرد های به گردنمونه
واقعا کاش بتونیم جبران کنیم
ما واقعا مدیون شهداییم
مدیون یتیمی فرزندانشون
مدیون مادر هاشون که از جگر گوششون گذشتن
مدیون همسرانشون که سایه سرشون رو تقدیم آرامش کشور کردن
ما مدیونیم مدیون عباس ها کمیل ها حاج حسین ها ارمیا ها
مدیون گمنامی شون
گمنامی که میتونست شهرت بشه
امنیت ما آرامش ما خط قرمزی که تنها با خون شهدا و مرد های غیورمون پرنگ میشه
🌿🌿🌿
#سپاه #سپاه_مردم
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
🔰بسم الله قاصم الجبارین 🔰 📚 داستان بلند #خورشید_نیمه_شب جلد دوم شهریور (درام، معمایی، تریلر) ✍️به
🔰بسم الله قاصم الجبارین 🔰
📚 داستان بلند #خورشید_نیمه_شب
جلد دوم شهریور
(درام، معمایی، تریلر)
✍️به قلم: فاطمه شکیبا
قسمت 184
نگاهی به دستگاه ونتیلاتور کردم که داشت برای نفس کشیدن کمکش میکرد. اینطور نبود که مئیر نتواند بدون آن نفس بکشد؛ میتوانست ولی به کمک نیاز داشت؛ همانطور که برای کار کردن با رایانهاش لازم بود کمکش کنم.
-میدونی چقدر فسفر سوزوندم بخاطر تو؟ کلی فکر کردم که چطور اون مغز پوسیدهت رو برای همیشه از کار بندازم.
مردمک چشمان مئیر بالا و پایین میشد، دستش را مشت میکرد و زور میزد تکان بخورد. دستم را بردم به سمت ونتیلاتور و روی مانیتورش دست کشیدم.
-امیدوارم این تکون خوردنت به این معنی باشه که میفهمی دارم چی میگم. چون خیلی زورم میاد درحالی بکشمت که هیچی نمیفهمی. همیشه آرزو داشتم وقتی دارم میکشمت کاملا هوشیار باشی و بفهمی این بلا واسه چی داره سرت میاد.
دست دیگرم را روی دست مئیر گذاشتم. مئیر سعی کرد با دستان بیجانش چیزی را در هوا چنگ بزند. پنجهاش را باز و بسته میکرد. دکتر میگفت واکنشهای مئیر هرچند معنادار به نظر میرسند، ولی درواقع غیرارادیاند و او درکی از پیرامونش ندارد.
-امیدوارم فقط همین یه بار دکترها اشتباه کرده باشن. مئیر، تو واقعا حق مُردن توی آرامش رو نداری. تو باید ذرهذره زجرکش بشی.
یک نفس عمیق کشیدم و چشم از ونتیلاتور برداشتم.
-داشتم میگفتم... خیلی برای پیدا کردن یه راه تمیز فسفر حروم کردم. به لطف تو، مجبور شدم کلی تحقیق کنم تا از نحوه کار این سر دربیارم.
آرام به صفحه مانیتور ونتیلاتور ضربه زدم.
-اوه... میدونی چقدر فهمیدنش سخت بود؟ باید از کلی چیز سردرمیآوردم... نرخ تنفس، حجم تنفس، نرخ جریان، ظرفیت دمی، حجم ذخیره بازدمی، ظرفیت حیاتی، قدرت انطباق ریه... اوف... من اگه میخواستم اینا رو یاد بگیرم میرفتم پزشکی میخوندم.
انگشتم را آرام زیر پنجه مئیر گذاشتم. مئیر مثل یک نوزاد انگشتم را گرفت؛ محکم. ادامه دادم: ولی خب الان یه چیزایی سرم میشه. مثلا فکر کنم این دستگاه تو، از مد NIPSV باشه... نه؟ سرعت و حجم و زمانش به دم و بازدم تو بستگی داره...
ادامه دارد...
قسمت اول رمان:
https://eitaa.com/istadegi/9527
⛔️کپی بدون هماهنگی و ذکر منبع، مورد رضایت نویسنده نمیباشد⛔️
#مه_شکن ✨
🌐https://eitaa.com/istadegi