بهار و مخصوصا ماه اردیبهشت واقعا مثل بهشته، انگار داری توی یه رویای شیرین قدم میزنی.
مخصوصا اگه توی دانشگاه اصفهان باشی...🌱
دیروز ظهر، ابرها انقدر قشنگ بودن که دلم میخواست تاابد همونجا وایسم و نگاهشون کنم.
من عاشق ابرهام...✨
پ.ن: دیروز، مقابل سلف اختران بینشان دانشگاه اصفهان(قبول دارید اسمش خیلی زشته؟😕)
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
بهار و مخصوصا ماه اردیبهشت واقعا مثل بهشته، انگار داری توی یه رویای شیرین قدم میزنی. مخصوصا اگه توی
میدونم؛
ولی آخه کلمه اختران خیلی زشت و بیحسه.
اگه ستارگان میذاشتن قشنگتر نبود؟!😕
تولدت مبارک مایه امنیت و اقتدار کشور؛
امیدوارم این شجره طیبه از شر آفتها در امان باشه، و روز به روز قویتر و بالندهتر...🌱✨
#سپاه_مردم
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
تولدت مبارک مایه امنیت و اقتدار کشور؛ امیدوارم این شجره طیبه از شر آفتها در امان باشه، و روز به روز
یاد این نظر یکی از مخاطبان افتادم که دو سال پیش دربارهی خط قرمز فرستادن:
💬توی خط قرمز اون قسمت که عباس خونه اون مرد سوری که قاچاق انسان میکرد رفته بود رو همه تو که یادتونه
اونجا که دختری رو به زور و اجبار اسیر کردن و همه مردان اون جا خودشون رو از ترس مخفی کردن
یادتونه عباس چی گفت؟ گفت اینها سالهاست منتظر اینن که دیگری بیاد نجاتشون بده
اگه ایران الان نشد یکی مثل سوریه و یمن و فلسطین برای خاطر عباس هامونه که قد علم کردن و سینه سپر کردن جلوی دندون هایی که برای ناموسمون و کشور مون تیز شده بود
کمیل هامون و حاج حسین هامون سوختن تا مبادا کسی نگاه چپ بکنه به ناموسشون
حامد هامون رفتن فقط و فقط واسه اینکه طاقت نداشتن روزی رو ببین که جلو چشاشون دختری از کشورشون رو به اجبار به کنیزی و اسیری ببرن
مردای سرزمین من چهل ساله واسه امنیت و آرامش این کشور مداد رنگی دستشون گرفتن و رنگ امنیت میزنن به صفحه نقاشی تا که مبادا مثل سوریه بیرنگ بشیم
مردای سرزمین من کسایی هستن که دنیا بعد عباس حسین(ع) به مثلش ندیده
مردای غیور این سرزمین پای مکتب ابوالفضل العباس(ع) نشستن و درس غیرت رو مشق کردن
جنگیدنشون تو سکوت بود ولی امنیت و آرامش ما صداش بود
تک تک شون رو میشه از امنیت این کشور احساس کرد
کاشکی مسئولین این کشور کمی درس
بگیرن از مردانگی این مردهای غیور
به خدا قسم که قطره قطره از خون این مرد های به گردنمونه
واقعا کاش بتونیم جبران کنیم
ما واقعا مدیون شهداییم
مدیون یتیمی فرزندانشون
مدیون مادر هاشون که از جگر گوششون گذشتن
مدیون همسرانشون که سایه سرشون رو تقدیم آرامش کشور کردن
ما مدیونیم مدیون عباس ها کمیل ها حاج حسین ها ارمیا ها
مدیون گمنامی شون
گمنامی که میتونست شهرت بشه
امنیت ما آرامش ما خط قرمزی که تنها با خون شهدا و مرد های غیورمون پرنگ میشه
🌿🌿🌿
#سپاه #سپاه_مردم
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
🔰بسم الله قاصم الجبارین 🔰 📚 داستان بلند #خورشید_نیمه_شب جلد دوم شهریور (درام، معمایی، تریلر) ✍️به
🔰بسم الله قاصم الجبارین 🔰
📚 داستان بلند #خورشید_نیمه_شب
جلد دوم شهریور
(درام، معمایی، تریلر)
✍️به قلم: فاطمه شکیبا
قسمت 184
نگاهی به دستگاه ونتیلاتور کردم که داشت برای نفس کشیدن کمکش میکرد. اینطور نبود که مئیر نتواند بدون آن نفس بکشد؛ میتوانست ولی به کمک نیاز داشت؛ همانطور که برای کار کردن با رایانهاش لازم بود کمکش کنم.
-میدونی چقدر فسفر سوزوندم بخاطر تو؟ کلی فکر کردم که چطور اون مغز پوسیدهت رو برای همیشه از کار بندازم.
مردمک چشمان مئیر بالا و پایین میشد، دستش را مشت میکرد و زور میزد تکان بخورد. دستم را بردم به سمت ونتیلاتور و روی مانیتورش دست کشیدم.
-امیدوارم این تکون خوردنت به این معنی باشه که میفهمی دارم چی میگم. چون خیلی زورم میاد درحالی بکشمت که هیچی نمیفهمی. همیشه آرزو داشتم وقتی دارم میکشمت کاملا هوشیار باشی و بفهمی این بلا واسه چی داره سرت میاد.
دست دیگرم را روی دست مئیر گذاشتم. مئیر سعی کرد با دستان بیجانش چیزی را در هوا چنگ بزند. پنجهاش را باز و بسته میکرد. دکتر میگفت واکنشهای مئیر هرچند معنادار به نظر میرسند، ولی درواقع غیرارادیاند و او درکی از پیرامونش ندارد.
-امیدوارم فقط همین یه بار دکترها اشتباه کرده باشن. مئیر، تو واقعا حق مُردن توی آرامش رو نداری. تو باید ذرهذره زجرکش بشی.
یک نفس عمیق کشیدم و چشم از ونتیلاتور برداشتم.
-داشتم میگفتم... خیلی برای پیدا کردن یه راه تمیز فسفر حروم کردم. به لطف تو، مجبور شدم کلی تحقیق کنم تا از نحوه کار این سر دربیارم.
آرام به صفحه مانیتور ونتیلاتور ضربه زدم.
-اوه... میدونی چقدر فهمیدنش سخت بود؟ باید از کلی چیز سردرمیآوردم... نرخ تنفس، حجم تنفس، نرخ جریان، ظرفیت دمی، حجم ذخیره بازدمی، ظرفیت حیاتی، قدرت انطباق ریه... اوف... من اگه میخواستم اینا رو یاد بگیرم میرفتم پزشکی میخوندم.
انگشتم را آرام زیر پنجه مئیر گذاشتم. مئیر مثل یک نوزاد انگشتم را گرفت؛ محکم. ادامه دادم: ولی خب الان یه چیزایی سرم میشه. مثلا فکر کنم این دستگاه تو، از مد NIPSV باشه... نه؟ سرعت و حجم و زمانش به دم و بازدم تو بستگی داره...
ادامه دارد...
قسمت اول رمان:
https://eitaa.com/istadegi/9527
⛔️کپی بدون هماهنگی و ذکر منبع، مورد رضایت نویسنده نمیباشد⛔️
#مه_شکن ✨
🌐https://eitaa.com/istadegi
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
🔰بسم الله قاصم الجبارین 🔰 📚 داستان بلند #خورشید_نیمه_شب جلد دوم شهریور (درام، معمایی، تریلر) ✍️به
🔰بسم الله قاصم الجبارین 🔰
📚 داستان بلند #خورشید_نیمه_شب
جلد دوم شهریور
(درام، معمایی، تریلر)
✍️به قلم: فاطمه شکیبا
قسمت 185
ادامه دادم: ولی خب الان یه چیزایی سرم میشه. مثلا فکر کنم این دستگاه تو، از مد NIPSV باشه... نه؟ سرعت و حجم و زمانش به دم و بازدم تو بستگی داره...
دستی روی صورتش کشیدم. ریش زبرش داشت بلند میشد.
-نظرت چیه یکم با آلارمهای دستگاه ور برم؟ اینطور که فهمیدم، اگه تنظیم آلارمها رو بهم بزنم، ممکنه فشار مجرای تنفسیت انقدر زیاد بشه که دچار چیز بشی... چی... ام...
یادم نیامد اسمش چه بود. به ذهنم فشار آوردم تا یادم بیاید نام آسیب ناشی از بالا رفتن فشار راه هوایی چیست؛ یادم نیامد. فشار انگشتان مئیر داشت روی دستم کم میشد. گفتم: مطمئنم توی اسمش یه تروما داشت، ولی یادم نیست چیچی تروما... ولش کن. مهم نیست. خلاصه اولش نقشهم این بود، ولی مشکل اینجاست که فهمیدم این چیچی تروما نمیتونه به طور قطعی بکشدت. درضمن بهم خوردن آلارمهای دستگاه ممکنه لو بره. متوجهی که؟
لب ورچیدم و با تاسفی ساختگی گفتم: هرچند بعید میدونم مردنت برای کسی مهم باشه، ولی خب. باید حواسم به آدمای فضول باشه. مخصوصا آدم دهنلقی مثل من که اگه گیر بیفتم سریع لو میدم اینا نقشه گالیا بوده.
مئیر دستم را رها کرد.
از جا بلند شدم و دور تختش قدم زدم. دستانم را به دو سمت بدنم کشیدم تا صدای ترق استخوانهایم را بشنوم.
-کلی فکر کردم تا یه راه مطمئن برای از کار انداختن مغزت پیدا کنم. باید یه چیزی میبود که توی کالبدشکافی مشخص نشه، محض احتیاط. یه چیزی که سریع اثر بذاره و درضمن گیر آوردنش راحت باشه و کسی رو مشکوک نکنه. و بعد میدونی چی شد؟
بیصدا خندیدم.
-یادم افتاد که راه حل همیشه بغل گوشم بوده؛ چیزی که توی کار کردن باهاش استادم و خیلی راحت میتونم تهیهش کنم...
خندهام شدیدتر شد. دستم را روی صورت گرفتم و از شدت خنده خم شدم. با دست دیگر، به حصار پایین تخت تکیه کردم که نیفتم.
-بابابزرگم دیابت داشت و بابامم داره. برای همین من با این که اطلاعات پزشکیم داغونه، خوب میدونم هیپوگلیسمی چیه. تزریق انسولینم هم حرف نداره.
ادامه دارد...
قسمت اول رمان:
https://eitaa.com/istadegi/9527
⛔️کپی بدون هماهنگی و ذکر منبع، مورد رضایت نویسنده نمیباشد⛔️
#مه_شکن ✨
🌐https://eitaa.com/istadegi
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
🔰بسم الله قاصم الجبارین 🔰 📚 داستان بلند #خورشید_نیمه_شب جلد دوم شهریور (درام، معمایی، تریلر) ✍️به
🔰بسم الله قاصم الجبارین 🔰
📚 داستان بلند #خورشید_نیمه_شب
جلد دوم شهریور
(درام، معمایی، تریلر)
✍️به قلم: فاطمه شکیبا
قسمت 186
به نمایشگر علائم حیاتیاش نگاه کردم. ضربان قلب و نرخ تنفساش یکنواخت و عادی بود. روی صفحه نمایش، پارامتر قند خون وجود نداشت. فقط نبض و ضربان قلب و تنفس و اکسیژن خونش را پایش میکردند؛ علتش هم واضح بود: مئیر دیابت نداشت و نیاز نبود قند خونش هم پایش شود.
برگشتم و کنار مئیر نشستم. در کیفم را باز کردم و پد الکلی، سرنگ انسولین و ویال را از آن بیرون آوردم.
-بابام همیشه میگفت تزریقهای من خیلی تمیز و بدون درده... حتی یه بار هم نشد که بعد تزریق من حساسیت بده.
ملافهای که روی مئیر کشیده بودند را کنار زدم. پیراهنش را کمی بالا بردم تا شکمش پیدا شود.
-ای بابا... قبلا شکمت خیلی بزرگتر بود... بهترین جا برای تزریق انسولین چربیهای شکمه.
در ویال را با پد الکلی تمیز کردم، محل تزریق روی شکم مئیر را هم.
-میدونی، تزریق انسولین خیلی مهمه. اگه قند خون به زیر شصت برسه، اوضاع خطرناک میشه.
درپوش سرنگ را برداشتم و پیستون سرنگ را تا جایی که لازم بود عقب کشیدم.
-مغز ما برای این که بتونه کار کنه به گلوکز نیاز داره. اگه انسولین زیاد بشه، قند خون میاد پایین و مغز تعطیل میشه. بهش میگن کمای دیابتی. البته همین الانش هم مغزت داره به زور کار میکنه... من میخوام راحتش کنم. میدونی، خیلی با خودم کلنجار رفتم؛ چون تو اولین آدمی بودی که میخواستم بکشم. ولی وقتی یکم با خودم فکر کردم، دیدم کشتن یه حیوون وحشی اصلا قتل محسوب نمیشه.
سوزن را داخل ویال بردم پیستون را به پایین هل دادم. بعد سرنگ را به همان مقدار که لازم بود، پر از انسولین کردم.
-انسولینها چند نوعن. بعضیاشون زود اثر میکنن و بعضیا دیر. اینی که برای تو آوردم، از نوع سریع اثره که ده دقیقه بعد تزریق اثر میذاره.
با دو انگشت محل تزریق را کمی بالا آوردم و سوزن را با زاویه نود درجه وارد شکم مئیر کردم.
-گفتم حیوون وحشی... میدونی مئیر، تو اصلا شبیه چندسال پیشت نیستی. هیچکس باورش نمیشه این یه تیکه گوشت، چقدر توی غزه آدم کشته و از طرفدارهای پر و پا قرص حمله به رفح بوده. به هرحال ریاست موساد رو به هر حیوونی نمیدن!
سوزن را بیرون کشیدم و مثل همیشه، یک تزریق تمیز انجام دادم. سوزن را برگرداندم داخل جعبه، ویال را هم.
-برو به جهنم، مئیر هرئل.
ادامه دارد...
قسمت اول رمان:
https://eitaa.com/istadegi/9527
⛔️کپی بدون هماهنگی و ذکر منبع، مورد رضایت نویسنده نمیباشد⛔️
#مه_شکن ✨
🌐https://eitaa.com/istadegi