هدایت شده از KHAMENEI.IR
🔹پیام رهبر انقلاب اسلامی در پی شهادت مجاهد قهرمان، فرمانده «یحیی السنوار»
📣 حضرت آیتالله خامنهای رهبر انقلاب اسلامی در پیامی خطاب به ملتهای مسلمان و جوانان غیور منطقه با تجلیل از مجاهد قهرمان، فرمانده «یحیی السنوار» تأکید کردند: جبهه مقاومت همانگونه که قبلاً با شهادت برجستگان خود از پیشروی باز نماند، با شهادت سنوار هم کمترین توقفی نخواهد داشت باذنالله. حماس زنده است و زنده خواهد ماند.
👇متن پیام رهبر انقلاب اسلامی به این شرح است:
🔹️بسم الله الرّحمن الرّحیم
✏️ ملّتهای مسلمان! جوانان غیور منطقه!
مجاهد قهرمان، فرمانده یحیی السّنوار، به یاران شهیدش پیوست.
✏️ او چهرهی درخشان مقاومت و مجاهدت بود؛ با عزم پولادین در برابر دشمن ظالم و متجاوز ایستاد؛ با تدبیر و شجاعت به او سیلی زد؛ ضربهی جبرانناپذیر هفتم اکتبر را در تاریخ این منطقه به یادگار گذاشت؛ و آنگاه با عزّت و سربلندی به معراج شهیدان پرواز کرد..
✏️ کسی چون او که عمری را به مبارزه با دشمن غاصب و ظالم گذرانده است، سرانجامی جز شهادت شایستهی او نیست. فقدان او برای جبههی مقاومت البتّه دردناک است، ولی این جبهه با شهادت برجستگانی چون شیخ احمد یاسین، فتحی شقاقی، رنتیسی و اسماعیل هنیّه از پیشروی باز نماند، و با شهادت سنوار هم کمترین توقّفی نخواهد داشت؛ باذن الله. حماس زنده است و زنده خواهد ماند.
✏️ ما چون همیشه، در کنار مجاهدان و مبارزان بااخلاص خواهیم ماند؛ بتوفیق من الله و عونه.
✏️ اینجانب شهادت برادرمان یحیی السّنوار را به خاندانش، به همرزمانش، و به همهی دلبستگان جهاد فیسبیلالله تبریک، و فقدانش را تسلیت میگویم.
✏️ والسّلام علی عباد الله الصّالحین
✍ سیّدعلی خامنهای؛ ۱۴۰۳/۷/۲۸
khl.ink/f/57913
.
اگر سیم مفتولی باشد که بشود بازو را از بالای زخم بست،
اگر چسب برقی باشد که بشود دور تکههای فراری از هم تفنگ پیچاند،
اگر تسبیحی هم باشد برای ذکر،
و چوبی و رمقی برای پرت کردنش سمت دشمن،
مرد، مهیای جنگیدن است؛
و تو مرد بودی یحیی...
✍️ محمدرضا شهبازی
#یحیی_سنوار
هدایت شده از ☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
راستی خانم شکیبا یه کار جالب توی عقدشون کردند😃
میتونید حدس بزنید چه کاری بوده:
https://harfeto.timefriend.net/16467617947882
تصورتون از خودم رو دوست دارم 😅
پ.ن۱: نه ارتشی هستن نه پاسدار نه اطلاعاتی🙄
پ.ن۲: مگه عباس بابامه که ازش اجازه بگیرم؟😐 اون باید از من اجازه بگیره😌
پ.ن۳: حقیقتا گذشتن از این دیوار شیشهای یه رمان جدید خلق کرد😶
پ.ن۴: هنوزم معتقدم عشق چیه؟ داستان عاشقانه چیه؟😏
✨بسم الله الرحمن الرحیم✨
🌱در این برهه حساس کنونی چه وقت جشن گرفتن است...؟!
(بخش اول)
✍🏻ش. شیردشتزاده
صدای اخبار داشت تا توی راهرو میرسید که داشت درباره آمار شهدا و مجروحان روز گذشته در غزه میگفت و من و خواهرم داشتیم درباره این که خواهرم چه بپوشد حرف میزدیم. مردم در بیمارستان شهدای الاقصی میسوختند و ما داشتیم توی پاساژها برای مادر و خواهرم دنبال لباس مجلسی قشنگ میگشتیم. در غزه خانهای نمانده بود و اسرائیل به جان اردوگاههای آوارگان افتاده بود و من داشتم توی مزونها با وسواس لباس ساده و پوشیده انتخاب میکردم. مردم ضاحیه لبنان زیر بمباران بودند و من از دوستانم درباره آرایشگاه و این چیزها میپرسیدم و آنها به بیتجربگیام درباره اینجور چیزها میخندیدند(واقعا در مقولههای مربوط به آرایش مثل بیسوادها هستم). سیدحسن نصرالله شهید شده بود و ما با سالن جشن قرارداد بسته بودیم.
خلاصه این که، دنیا به سمت ظهور میرفت و زیر و رو میشد اما من در پیلهی حقیر خواستههای کودکانهام پیچیده بودم. احساس میکردم پستترین آدمِ روی زمینم. بخاطر خوشحال بودن و جشن گرفتن از دست خودم عصبانی بودم؛ چون معنی ندارد وقتی میدانی که گوشهای از دنیا بچهها دارند تکهتکه میشوند خوشحال باشی. تا همینجا، این که اصلا هنوز دق نکردهام خودش جرم سنگینی ست. میان تمام لبخندهایم و لحظههای شادم، تکهی باقیماندهی فطرتم به روانم تلنگر میزد که: تصاویری که از غزه دیدهای واقعیاند، تصویر نیستند. تو فیلم ضجه زدن بچههای زخمی را میبینی و سریع دست از تماشا میکشی؛ ولی اگر آن فیلم را متوقف کنی رنج آن کودک متوقف نمیشود. او و هزاران نفر در غزه و لبنان همین الان دارند زجر میکشند. کسانشان را از دست دادهاند، زخمی و گرسنهاند و تو نمیتوانی بفهمی در غزه بودن چقدر وحشتناک است، چون در غزه نیستی، چون خوشحالی و دغدغهات لباس عروس و آرایشگاه و... است.
بابت تمام خوشحالیهایم از خودم متنفرم. احساس حقارت میکنم؛ احساس آدمی که به درخت ممنوع نزدیک شده و از سیب آن خورده. هی با خودم میگویم در این برهه حساس کنونی چه وقت جشن عقد گرفتن است؟ گاهی هم با خودم میگویم نباید انقدر به خودم سخت بگیرم؛ ولی باز یادم میافتد آدمهایی هستند که به خودشان سخت گرفتهاند برای امنیت ما، برای پایداری جبهه حق، برای ظهور. و آن وقت از خودم خجالت میکشم اگر به خودم سخت نگیرم.
درباره جشن، من تنها تصمیمگیرنده نبودم. همه میگفتند این اتفاق فقط یک بار در زندگی میافتد و نباید حسرت به دلت بماند. با این که هیچوقت برایم مهم نبود و هیچوقت حسرت عروس شدن نداشتم، ولی راستش ته ته دلم، دخترانگیای که همیشه سرکوب شده بود برخاسته بود و دلش میخواست با دیدن لباس عروس ذوق کند، دلش میخواست برود خرید، دلش میخواست کفش پاشنهبلند بپوشد و تاج سرش بگذارد. و من از دست دختر درونم عصبانی بودم با دلبخواهیهایش و هوا و هوسهایش. دو «من» در درونم درحال جنگ بودند، یکی میخواست بیخیال دنیا شود و پی آرزوهایش برود و یکی دلش میخواست همهچیز را رها کند و بچسبد به حکم جهاد رهبری. یکی راکد بود و دلش میخواست دریاچهی آرامشش موج برندارد و دیگری آرام و قرار نداشت که به دل طوفان بزند و موج بردارد و بخروشد. و چقدر جنگ «من»ها سخت بود و جانفرسا...
شده بودم مصداق آن بیت که: تن زده اندر زمین چنگالها/ جان گشوده سوی بالا بالها...
تیر خلاص این جنگ وقتی به من خورد که فهمیدم شهید نیلفروشان را دقیقا بعد از ظهر پنجشنبه در اصفهان تشییع میکنند؛ دقیقا روز و ساعت جشن عقد من. نهتنها منِ طوفانیام برایش پرپر میزد، که دلم نمیخواست درحالی که یک سو مردم عزادار شهیدند، ما مشغول جشن باشیم؛ انگار نه انگار که امنیت جشنمان را مدیون خون آن شهیدیم. از سوی دیگر نمیخواستم مهمانانم میان شرکت در عقد من و تشییع شهید به دوراهی برسند و بخاطر من، تشییع شهید را نروند.
تشییع شهید افتاد صبح پنجشنبه؛ اینطوری حداقل فقط غصهی این را میخوردم که نمیتوانم در تشییع شرکت کنم و با جشن تداخل نداشت. بعداً فهمیدم پدرم به شهید نیلفروشان توسل کرده بود که تشییعش با جشن تداخل پیدا نکند و عصر چهارشنبه، فهمیدم شهید را میآورند محله خودشان که نزدیک ما بود. هرکاری که داشتیم را رها کردم و رفتم بدرقهاش. چشمم که به تابوتش افتاد، دلم آرام گرفت. «من»های درونم به آتشبس موقتی رسیدند. آخ که چقدر قشنگ تابوتش موج میخورد روی دستها، زیر نورِ ماهِ کامل...
#غزه #یادداشت #قلعه_بتنی
http://eitaa.com/istadegi