eitaa logo
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
1.6هزار دنبال‌کننده
7.7هزار عکس
766 ویدیو
87 فایل
✨﷽✨ ✍️مکانی برای روایت، داستان، تبیین، گفت‌وگو، و اندیشه🌱 اطلاعات بیشتر: https://eitaa.com/istadegi/17323 نوشته‌هایمان‌تقدیم‌به‌ اباعبدالله‌الحسین(ع)‌وشهیدان‌راهش..‌. ⛔️کپی مطالب اختصاصی کانال مورد رضایت نیست.
مشاهده در ایتا
دانلود
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
🌱بسم الله قاصم الجبارین🌱 📖داستان کوتاه "رهایی" ✍️به قلم: ش. شیردشت‌زاده قسمت هفتم(آخر) *** من داشت
-الحمدلله. الحمدلله. -تو کجایی دخترم؟ -نمی‌دونم. ولی صدای امدادگرها رو شنیدم. -خوبه... خوبه. فعلا ساختمون یکم ناپایداره و خطر ریزش داره، مجبور شدن امدادرسانی رو متوقف کنن. نمی‌دونم دقیقا چکار می‌کنن، ولی فکر کنم یکم دیگه دووم بیاری، پیدات می‌کنن. اگه پیدام می‌کردن هم بعید بود زنده بمونم و اگه زنده می‌موندم فقط یه دست راست برام می‌موند. می‌دونستم محمد به من نیاز داره؛ ولی شاید یه مادر معلول براش بیشتر دست‌وپاگیر می‌شد. یاد جنگ دوهزار و چهارده افتادم؛ وقتی بابام شهید شد. همه معتقد بودن شهادت کسی که فلج شده به نفعشه، و منم می‌دونستم زنده موندنش باعث زجرش می‌شه، ولی بازم دلم براش تنگ شده بود. حاضر بودم باشه، حتی فلج؛ ولی باشه. نمی‌دونم محمد نظرش چیه؟ مرد گفت: صدامو می‌شنوی؟ فقط یکم دیگه طاقت بیار. به دیواری که از سرم محافظت می‌کرد نگاه کردم. داشت از وسط نصف می‌شد انگار. شاید فشار روش بیشتر شده بود. گفتم: ممنون آقا... فقط... لطفا اگه نشد پیدام کنن، مواظب محمد باشین... هوا کم‌تر می‌شد و ریه‌هام تو خودشون جمع شده بودن. سینه‌م داشت تیر می‌کشید. به زحمت ادامه دادم: و لطفا به شوهرم خبر بدین که من اینجام... صدای خش‌خش اومد. شاید یکی گوشی رو از دست اون مرد گرفته بود. یه صدای مردونه جوون‌تر، بهم گفت: الو خانم... من امدادگرم. می‌خوام وضعیتتون رو چک کنم. حالتون خوبه؟ چشمام سیاهی می‌رفت، نفسم تنگ بود و قلبم داشت فشرده می‌شد؛ ولی خوب بودم. گفتم: خوبم... شاید صدام انقدر ضعیف بود که مرد گفت: می‌شه اسم و مشخصاتتون رو برام بگین؟ می‌فهمیدم داره چکار می‌کنه. معمولا اینطوری با بیمار حرف می‌زنن تا هوشیاریش رو بسنجن؛ ولی من نمی‌تونستم هشیار بمونم. فقط آروم زمزمه کردم: نجاة. اسمم نجاةـه... بازم صدای هشدار باتری گوشی بلند شد. من می‌تونستم چندساعت دیگه تحمل کنم، گوشی هم شاید می‌تونست؛ ولی دیواری که بالای سرم بود، طاقت نیاورد. روی سرم رها شد و منم از آوار رها شدم؛ فقط بدنم برای همیشه اونجا موند. پایان؛ تقدیم به جان‌های عزیزی که زیر آوار فراموش شدند و از میان رفتند... ⛔️کپی در هر صورت مورد رضایت نویسنده نیست⛔️ http://eitaa.com/istadegi
لطفاً نظراتتون رو درباره داستان برام بفرستید. بحثی که گفتم رو فردا ان‌شاءالله مطرح می‌کنم. ارسال نظرات: https://payamenashenas.ir/RevayatEshgh
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
لطفاً نظراتتون رو درباره داستان برام بفرستید. بحثی که گفتم رو فردا ان‌شاءالله مطرح می‌کنم. ارسال نظ
خواهش میکنم 😶🙄 ولی اینا واقعیت‌هاییه که توی غزه اتفاق می‌افته، حتی از این بدتر هم اتفاق می‌افته. و من می‌خواستم داستان در واقعی‌ترین حالت ممکن باشه. می‌خواستم دقیقا به کسانی اشاره کنم که برای همیشه زیر آوار فراموش شدن. اشاره به همسر خبرنگار نجاة هم صرفا برای اشاره به کنشگری یک خانواده در جنگ غزه بود. و فقط می‌خواستم داستان زیر آوار روایت بشه.
سلام سلامت باشید خدا رو شکر.
نه می‌شناسم‌شون و نه اطلاعاتی بیشتر از چیزی که توی تصویره درباره‌شون دارم. شاید هیچکس توی دنیا هم دیگه زنده نباشه که بشناسدشون، یا عکسی ازشون منتشر کنه، یا براشون مراسم ختم و اینا بگیره. اسمشون رو توی فهرست شهدای سایت «مرصد شیرین» دیدم. و فقط از اسمشون الهام گرفتم(بقیه مشخصات با چیزی که توی داستانه خیلی منطبق نیست؛ بجز سن نجاة و حنین). شاید تا ابد، فقط در حد یه اسم توی مرصد شیرین بمونن. یکی از چند ده هزار شهید غزه... بیاید براشون فاتحه‌ای بفرستیم...
ان‌شاءالله ممنونم از محبتتون. نه اصلا ناراحت نشدم، خواهش می‌کنم. باید روش فکر کنم.
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
چیه؟🙄
درمورد یه فانتزی متداول...