eitaa logo
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
1.6هزار دنبال‌کننده
7.7هزار عکس
765 ویدیو
86 فایل
✨﷽✨ ✍️مکانی برای روایت، داستان، تبیین، گفت‌وگو، و اندیشه🌱 اطلاعات بیشتر: https://eitaa.com/istadegi/17323 نوشته‌هایمان‌تقدیم‌به‌ اباعبدالله‌الحسین(ع)‌وشهیدان‌راهش..‌. ⛔️کپی مطالب اختصاصی کانال مورد رضایت نیست.
مشاهده در ایتا
دانلود
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
✨هو اللطیف✨ 🏰"قلعه‌ی بتنی" سرگذشت یک پیوند🌱 ✍️ فاطمه شکیبا قسمت دوم 📍توضیح: اولین ملاقات ما شانز
و می‌دانید چه شد؟ قاه‌قاه به این تلاش خالصانه‌ام خندید. قاه‌قاه. هرهر. کرکر. شرم‌آور است. خفت‌بار است. این‌همه زحمت داستان‌سرایی و توصیف بکشی، آبرو برای خودت نگذاری، بعد پسر مردم بنشیند جلویت و هرهر بخندد. فکر می‌کرد شوخی می‌کنم؛ ولی من واقعا با هیچ‌کس شوخی ندارم. جدی گفتم. زهرا سادات می‌گفت وقتی عصبانی می‌شوی، اول سکوت می‌کنی، بعد یکباره همه می‌بینند کسی که از دستش عصبانی هستی به طرز فجیعی تبخیر شده. من فقط آن بدبختی که با من ازدواج می‌کند را زجر می‌دهم. به سال نرسیده دق می‌کند، یا شاید خودش را بکشد. من اصلا در خودم توانایی عاشق شدن نمی‌بینم. الان یکی دوماه است صدای خودم را در مغزم می‌شنوم که هر ثانیه دارد می‌پرسد: داری چه غلطی با زندگیت می‌کنی؟ نمی‌دانم دارم چه غلطی می‌کنم. تنها علت ادامه دادنم این است که دلیل منطقی برای رد کردنش ندارم. هنوز نتوانسته‌ام به چیزی ایراد بگیرم. در قلبم اثری از آنچه عشق می‌نامندش ندارم. دلم برایش نرفته؛ یعنی دلم را محکم گرفته‌ام که نرود: تماس چشمی برقرار نمی‌کنم، شوخی نمی‌کنم، حتی اسمش را نمی‌آورم که دلم قلقلک نشود. عقلم هم دست به سینه ایستاده یک کنار و سرش را تکان می‌دهد که: شرمنده. آدم خوبیه. و من جیغ می‌زنم: پس چه غلطی باید بکنم؟ عقلم شانه بالا می‌اندازد و خمیازه می‌کشد، بعد کلش‌کلش می‌رود که برود بخوابد. قسمت اول یادداشت: https://eitaa.com/istadegi/14366 ادامه دارد... http://eitaa.com/istadegi
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
سلام کار بد که نه، درباره مذهبی بودن، بهتره همسرتون به اندازه خودتون(یا یکم کمتر و بیشتر) مذهبی باشه. درباره فانتزی همسر سپاهی هم قبلا گفتم: این و چندتا پیام بعدیش: https://eitaa.com/istadegi/13618 __________ من از ۱۹ سالگی شروع کردم، چون اولین خواستگارهام توی اون سن اومدن، ولی محدودیت سنی ندارن.
سلام راستش این دوتا سوال خیلی موردیه، و واقعا کسی باید جواب بده که هم شما رو می‌شناسه هم خواستگارهاتون رو. ما نمی‌تونیم جواب بدیم. ولی توصیه‌م اینه که با یه فرد باتجربه و عاقل از خانواده یا خارج از اون، و یا از یک مشاور کمک بگیرید.
سلام بر اساس مطالعاتیه که برای ازدواج داشتیم، و تجربه شخصی خودمون و اطرافیان.
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
💬⁉️پرسش شما: 💬✅پاسخ ما: 🌷فرات: ازدواج سنتی به این معنا که پسر و دختر از قبل شناختی نداشتن و با یک
سلام این مدل ۲ تا مشکل داره: ۱. مادر بجای پسرش تصمیم می‌گیره، و به استقلال رای پسر احترام گذاشته نمیشه. ۲. استقلال رای دختر و حق انتخابش کلا به رسمیت شناخته نمی‌شه، مادر پسر میاد و دختر رو بررسی می‌کنه، بدون این که دختر هم بتونه بررسی کنه. دختر توی این موقعیت جایگاه تصمیم‌گیری نداره. اگه هم حرفی هست که لازمه مادر پسر قبل از خواستگاری بزنه، تلفنی می‌تونه بگه. البته میشه بعد از دیدار اول دختر و پسر یه جلسه زنونه گذاشت، ولی نه اولین دیدار. ضمناً دختر هم باید پذیرش نه شنیدن داشته باشه. خیلی طبیعیه که توی یه جلسه خواستگاری، یکی از طرفین همو نپسندن. باید یه سری انگاره‌های سنتی رو دور بریزیم، چون ظاهراً به نفع ماست ولی درواقع محدود کننده ست. مثلا ما می‌گیم دختر اگه پسر رو ببینه و نه بشنوه بهش ضربه می‌خوره، این ظاهرش احترام به دختره ولی در واقع دختر رو یه موجود ضعیف فرض کردیم که نمی‌تونه عاقلانه تصمیم بگیره. این تصورات مال وقتیه که بخوایم یه دختر بیچاره کم سن و سال رو به زور شوهرش بدیم، نه برای دختری که دیگه بزرگ شده و به بلوغ ازدواج رسیده.
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
💬⁉️پرسش شما: سلام شاید سوال من یکم عجیب باشه ولی خب مشکل منه و لطفا بهش پاسخ بدید🌸 ما خانوادمون از ن
سلام اولا ممنون از انتقادپذیری تون، دوما ما نمی‌گیم مدرک مهم نیست، بالاخره تا یه حدی مهمه، ولی معیار اصلی نیست. و این درست نیست که یه خواستگار رو فقط بخاطر مدرک رد یا تایید کنیم. تجربه خود من هم تجربه خاصی نبود، منم خیلی به مدرک یا رشته ضریب نمی‌دادم. ولی مثلاً خواستگاری داشتم که توی ۲۴ سالگی هنوز داشت لیسانس می‌خوند، سربازی نرفته بود و کار هم نکرده بود. خب ببینید یه پسر توی این سن دیگه باید حداقل یکی از این کارها رو کرده باشه😅 برای همین ردش کردم. ولی اگه مثلا درحال کار بود ولی درس نخونده بود، ردش نمی‌کردم.
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
✨هو اللطیف✨ 🏰"قلعه‌ی بتنی" سرگذشت یک پیوند🌱 ✍️ فاطمه شکیبا قسمت دوم 📍توضیح: اولین ملاقات ما شانز
✨هو اللطیف✨ 🏰"قلعه‌ی بتنی" سرگذشت یک پیوند🌱 ✍️ فاطمه شکیبا قسمت سوم خردادماه 02 اواسط خرداد آمدند خانه‌مان؛ قبل از این که امتحانات دانشگاه من شروع شود. من آنجا اعلام کردم که وقتی امتحان دارم اخلاقم مثل آدم نیست و اگر موقع درس خواندن کسی دور و برم بپلکد، ممکن است بمیرد. برای همین قرار شد تا بعد امتحانات من قرار دیگری نداشته باشیم. قبل از این که بیایند خانه‌مان، همه اعضای خانواده را به مدت دو ساعت در اتاق‌هاشان زندانی کردم. خودم همه مبل‌ها را آوردم روی یکی از فرش‌ها و دوتای دیگر را جارو زدم. بعد مبل‌ها را آوردم روی فرش دوم و فرش اول را جارو زدم. بعد هم دکوراسیون خانه را خودم تنهایی چیدم. تمام این مدت هم داشتم های‌های گریه می‌کردم. هرچه کمرم از درد سنگینی مبل‌ها می‌ترکید، گریه می‌کردم و می‌دانستم از درد نیست، اضطراب بود، ترس بود. من از تنهایی نمی‌ترسم. از پس خودم برمی‌آیم. از این می‌ترسم که یک نفر را به تنهایی‌ام راه بدهم و بعد بازهم تنها بمانم. مصیبت اصلی وقتی شروع شد که نزدیک آمدنشان بود و من نمی‌دانستم چه بپوشم. به زهراسادات زنگ زدم. گفت عکس کمدت را بفرست. وقتی عکسش را دید، جیغ زد. گفت این چه لباس‌هایی ست که تو داری؟ همه رنگ‌های تیره و ملایم: سبز تیره، کرمی، خاکستری، قهوه‌ای تیره... چندتایی رنگی هم داشتم ولی برای خواستگاری خوب نبودند. آخرش البته یک مانتوی راه‌راه صورتی و سفید پوشیدم با یک دامن مشکی(!) و یک روسری صورتی روشن، و یک چادر با زمینه کرمی و گل‌های ریز صورتی. وقتی خودم را در آینه دیدم وحشت کردم. سرتاپایم رنگ آن شربت سینه بدمزه‌ای شده بود که در بچگی ازش متنفر بودم. تا رسیدند، من کلا گیج شدم. نمی‌دانستم باید چکار کنم و کجا بروم. آخرش با گیجی روی مبل نشستم. فکر کنم خیلی ضایع و خلاف رسم و رسوم بود؛ ولی چاره‌ای نداشتم. مامان و بابا هردو برای پذیرایی رفته بودند توی آشپزخانه و من اگر جلوی مهمان‌ها نمی‌نشستم، خیلی زشت می‌شد. او هم با پیراهن صورتی آمده بود، صورتی روشن ملایم. باید بگویم توی سلیقه لباس پوشیدنش تجدید نظر کند. من پذیرایی نکردم. مامان قبلش کلی اصرار کرد که حداقل یک گز را تعارف کن. گفتم نه. بابا همه‌چیز را تعارف کرد. حتما با خودشان گفته‌اند چه دختر مغرور و تنبلی. خب بحث غرور و تنبلی نبود؛ خوشم نمی‌آمد خریداری نگاهم کنند. این پذیرایی توی خواستگاری فلسفه‌اش همین است دیگر: اسکن کامل هیکل و راه رفتن و سکنات و وجنات عروس. من خوشم نمی‌آید هیکل و بدنم اسکن شود. خوشم نمی‌آید مثل یک کالا بررسی بشوم. من آدمم. اعتراف می‌کنم گلشان خیلی خوشبو بود. بوی گلشان خانه را برداشت. ولی وقتی قرار شد برویم اتاق من حرف بزنیم، دلم می‌خواست همان گل را پرت کنم توی صورتش. و بالاخره آن شب، برق سیم‌خاردارهای الکتریکی را قطع کردم و او به قلعه بتنی‌ام نزدیک‌تر شد. من اولین بار توی کل زندگی‌ام، یک پسر را به اتاقم راه دادم؛ به نمود عینی و بیرونیِ ذهنم... قسمت اول یادداشت: https://eitaa.com/istadegi/14366 ادامه دارد... http://eitaa.com/istadegi