☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
✨﷽✨ 🥷#یادداشت /ما جیرهخورهای نظام! ✍️ش. شیردشتزاده (این متن طنز رو چند روز پیش توی سایت ویرگول،
بعضی از کامنتهای بامزه این پست در ویرگول 😅🇮🇷
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
✨﷽✨ 🥷#یادداشت /ما جیرهخورهای نظام! ✍️ش. شیردشتزاده (این متن طنز رو چند روز پیش توی سایت ویرگول،
تازه اینو ننوشتم که هرکی امشب بره الله اکبر بگه، سریع ۲۰ میلیون تومان براش پایا میشه😂😜🇮🇷
ولی امشب برای الله اکبر گفتن جایی نرید، از خونه خودتون الله اکبر بگید.
از حیاط، تراس، پنجره، پشتبام...
از خونه خودتون.
این الله اکبر گفتن نماده؛
نماد پایگاه مردمی انقلاب اسلامی.
نماد این که انقلاب اسلامی از دل مردم عادی ایران به وجود اومد.
نباید تغییر کنه و بره توی مساجد یا جشنهایی که یه جای خاصن.
باید از توی خونه باشه.
هر خونه بشه یه شمع توی یه محله؛ یه فانوس.
که نشون بدیم ما، همین ما مردم عادی، همین ما مردم عادی رنج کشیده، هنوز هم پشت ایران هستیم.
توی خیلی از محلهها، جو دست ضدانقلابه، چون شبهای آشوب بعضیا روی پشتبام شعار دادن.
جو رو برگردونید،
بگید که هستید،
بگید که شما هم بخشی از مردم ایرانید که هنوز وجود دارید و زندهاید و اعتقادتون زنده ست،
خیلیها دو دلن،
خیلیها شک کردن،
خیلیها ترسیدن...
شما با الله اکبرتون بهشون یادآوری کنید که خدا هست،
تا ترسشون بریزه...
از توی خونهها الله اکبر بگید🇮🇷✌️
#الله_اکبر
یک شب قبل از 22 دی بود؛ شاید هم دو شب قبل. اینترنتها قطع بود و برخلاف همیشه، تلوزیون را روشن کرده بودیم. تنها منبع خبریمان شبکه خبر بود. فکر کنم دولت بیانیه داده بود؛ درباره جانباختگان گفته بود و عزای عمومی اعلام کرده بود. بعد هم گفته بود مردم در اعتراض به اقدامات تروریستی اخیر به خیابان بیایند. با همسرم زیرنویس را میخواندیم و خون خونمان را میخورد. حرص میخوردیم و فحش میدادیم. دولت یک طوری در بیانیه ژست حق به جانبی گرفته بود که انگار اقتصاد کشور دست عمههای من بوده و عمههای من نتوانستهاند تورم لعنتی را کنترل کنند. انگار نه انگار که توی یک سال و نیم، دلار و سکه و کوفت و زهرمار چندین برابر شده بود و طوری بالا رفته بود که سابقه نداشت. یک ببخشید خشک و خالی هم نگفته بودند به مردم. یک معذرتخواهی معمولی... نه استعفا، نه اقدام جدی... هیچی. گاهی نگرانی و ناامیدی را که توی چشمان همسرم میدیدم یا وقتی سر کلاس جامعهشناسی مینشستم، با خودم میگفتم من دارم سنگ چی را به سینه میزنم؟
توی همین ویرگول، یکی زیر یکی از پستها کامنتی گذاشته بود با این مضمون که: با وجود این که این مشکلات اقتصادی و اجتماعی و زیستمحیطی و... را میبینی، بازهم طرفدار نظامی؟
آن شب، شب قبل 22 دی، با وجود همه فحشهایی که دادم، با وجود دردی که داشتم با گوشت و پوست میچشیدمش، و با این که دلم میخواست لج کنم و نروم، آخرش به این نتیجه رسیدم که باید رفت و رفتم. با دل پر خون رفتم. با دلی که داشت میسوخت؛ برای خودم، برای مردم.
برای این نرفتم که دولت گفته بود. فقط برای این رفتم که تاریخ بهار عربی و مخصوصا تحولات سوریه را نخوانده، بلکه خورده بودم. هم سر کلاس جامعهشناسی انقلاب لیسانس و هم برای پروژه داستانی خودم خیلی درباره تحولات سوریه خوانده بودم. از شروع اعتراضات به دولت بشار اسد و ریشههایش – مطالباتی که به حق بودند – تا آغاز جنگ داخلی و قرار گرفتن بشار در آستانه سقوط، تا چند سال بعد و افتادن سوریه به دست داعش و تجزیه و هرج و مرج و کشته شدن هزاران نفری که حتی در آمار هم به شمار نیامدند و هزاران آوارهای که به بدبختی خود را به اروپا رساندند و... سوریه دیگر سوریه بشو نبود. بعد از سقوط بشار هم که این است وضعش: حمله اسرائیل و هرج و مرج و اسلامگرایی رادیکال و نابودی زیرساختها و... خلاصه هر اتفاق بدی که ممکن است برای مردم یک کشور بیفتد.
من فقط به این نتیجه رسیدم که نباید مسیری که مردم سوریه رفتند را برویم؛ چون هرچه سر آنها آمده، برای ما ضربدر ده میشود. برای همین رفتم. برای ایران. برای ایرانی که دوستش دارم و غصهاش را میخورم و گاهی برایش اشک میریزم.
روز 22 دی خیلی آدم آمده بود. خیلی انقدر آدم آمده بود که از خیلی قبل از میدان بزرگمهر خیابان پر از آدم بود و تا خود گلستان شهدا خیابان خالی نمیشد. همه هم مردم همین ایران بودند. در همین ایران زندگی میکردند. کسی مردم را برای راهپیمایی از افغانستان نیاورده بود. ما بودیم. ما مردم. ما مردمی که ایران را دوست داشتیم، انقدر دوست داشتیم که دلمان خون بود ولی حاضر نشده بودیم صدایمان با دشمن یکی شود. ما، مردمی که ایران را به یک لقمه نان نمیفروختیم.
الان شب بیست و دوی بهمن است. سه روز پیش، رفته بودم آخرین امتحانم را بدهم و سر کلاس حرف از اعتراضات و آشوبهای اخیر شد. طبق معمول همه کلاسهای جامعهشناسی، دردِ دلهایمان عمیقتر بود، همهجانبهنگرتر بود، دردمندانهتر بود. عمیقتر از حرفهایی که مردم توی تاکسی و اتوبوس و صف نان میزنند. و میدانستیم اگر راهکار هم پیدا کنیم و بگوییم، کسی به حرف جامعهشناسی خواندهها گوش نمیدهد. روی پیشانیمان برچسب غربزده میچسبانند، میگویند سیاهنمایی میکنید...!