eitaa logo
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
1.6هزار دنبال‌کننده
7.7هزار عکس
765 ویدیو
86 فایل
✨﷽✨ ✍️مکانی برای روایت، داستان، تبیین، گفت‌وگو، و اندیشه🌱 اطلاعات بیشتر: https://eitaa.com/istadegi/17323 نوشته‌هایمان‌تقدیم‌به‌ اباعبدالله‌الحسین(ع)‌وشهیدان‌راهش..‌. ⛔️کپی مطالب اختصاصی کانال مورد رضایت نیست.
مشاهده در ایتا
دانلود
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
✨بسم الله قاصم الجبارین ✨ 📚 #جنگ‌نوشت قسمت ۲: "این مملکت دیگه آروم‌بگیر نیست!" ✍️ش. شیردشت‌زاده ا
سر همین قضیه بعضی از مردم با نظام و رهبری زاویه پیدا کرده بودند. خیلی‌ها شک کرده بودند. بعضی‌ها که از خیلی قبل‌تر، مغز را دو دستی تقدیم رسانه‌های بیگانه کرده بودند، از خدایشان بود که ترامپ به ایران حمله کند. توقع داشتند نظام سرنگون شود. فکر می‌کردند کافی ست ترامپ دوتا موشک بزند و آخوندها بروند تا همه‌چیز ارزان شود، تا همه‌چیز آزاد شود، تا همه خوشحال و راحت و آزاد و خوشبخت باشند. من واقعا نمی‌دانم چه فعل و انفعالاتی در مغز یک نفر رخ می‌دهد که به این نتیجه می‌رسد اگر در کشورش جنگ شود، اوضاع بهتری خواهد داشت. بیشتر این نادان‌ها از قماش سلطنت‌طلب بودند و من معتقدم هرکس ذره‌ای دلش می‌خواست به ایران حمله شود، در خون تک‌تک آن‌هایی که شهید شدند سهیم است، قاتل است و جایش توی جهنم، دقیقا کنار ترامپ و نتانیاهو خواهد بود(و همینطور همه آن نادان‌هایی که توی دانشگاه پرچم ایران را سوزاندند هم). مخصوصاً بعضی ایرانیان خائنِ خارج‌نشین، مدت‌ها بود تجمع و تظاهرات داشتند و به ترامپ التماس می‌کردند که به کشورشان حمله کند. باور کنید زبان از توصیف بی‌شرفی آن‌ها قاصر است. باور کنید هیچ کلمه مودبانه‌ای برای توصیف‌شان ندارم. فکر کنم زیاد حرف زدم؛ ولی به نظرم لازم بود. این چیزها الان برای ما بدیهی ست؛ ولی شاید برای کسانی که در آینده این متن را می‌خوانند، نیاز به توضیح باشد. ارسال نظر http://eitaa.com/istadegi
الله اکبر 🇮🇷
بعد از کلی برنامه عروس کشون متفاوت در این شبا، مجری شعر مناسب را یادگرفت: _عروسیه، دومادیه موشکامون، چه عالیه😎 @istadegi
امنیت خیابان امشب از نیمه شب به بعد تصویرش زیباتر شده و بیشتر به چشم می‌آید. خیابان‌هایی که بسته شده از ایست و بازرسی بسیجیان است و جلوتر میدان‌هایی که مردم در آن همچنان ایستاده‌اند. هردو مورد دلگرمی دیگری‌اند. فرقی نمیکند در این شبها برای سلامتی مردم در میدان، بسیجیان، پاسداران و... و هر آن کس که برای حفظ حرم جمهوری اسلامی ایران تلاش میکند صدقه بدیم، نذر کنیم.
تاریخ یه جوریه که حس میکنم هرلحظه دارم بخشی از تاریخ دهه‌های گذشته را زندگی میکنم! گاهی در دهه ۶٠ و ایست و بازرسی‌هایش گاهی در دهه ۵٠ و حماسه های کف خیابانش گاهی در دهه ها دور تر و حماسه زینبی‌اش گاهی در دهه های اول اسلام و تنگه احدش ووو...... انگار تاریخ را داریم زندگی میکنیم برای رقم زدن تاریخ جدید! @istadegi
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
داستان از این قراره که شب دفاع از خیابون، صبح راهپیمایی روز جمهوری اسلامی😎 روزامون انقلابی شده✌️🏻 @istadegi
روز جمهوری اسلامی را با شهدا باید شروع کرد، بیعت با بزرگ مردانی که خونشان این مسیر را پایدارتر کرده است، تا جمهوری اسلامی بشود ابرقدرت!
مردم یه جوری نگاهمون میکردن تو مسیر که انگار از دیشب تا حالا خونه نرفتیم! 😁 @istadegi
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
✨بسم الله قاصم الجبارین ✨ 📚 #جنگ‌نوشت قسمت ۲: "این مملکت دیگه آروم‌بگیر نیست!" ✍️ش. شیردشت‌زاده ا
✨بسم الله قاصم الجبارین ✨ 📚 قسمت ۳: باروت و قله‌ی کوه ✍️ش. شیردشت‌زاده آن روز، شنبه نهم اسفند، من و علی رفتیم دانشگاه. او می‌خواست با استاد راهنمایش صحبت کند و من می‌خواستم با تمرکز بیشتری مطالعه کنم. دانشگاه خلوت بود و فقط دانشجویان تحصیلات تکمیلی که مجازی نشده بودند در دانشگاه بودند. رفتم توی یکی از اتاق‌های دانشکده فیزیک نشستم پای لپتاپ و کارم را شروع کردم. تازه داشتم تمرکز می‌کردم که علی زنگ زد و درحالی که نفس نفس می‌زد گفت: جنگ شد! ساعت را نگاه کردم؛ ده صبح بود. هنوز دو ساعت تا زمان تجمع مانده بود. فکر کردم منظورش این است که بین دانشجوهای موافق و مخالف نظام درگیری شده. گفتم: هنوز که زمان تجمع نیست! گفت: نه! نه! تهران رو زده. اسرائیل تهران رو زده. جنگ شده. نمی‌دانم آن لحظه احساسم چی بود. یادم نیست. شاید کمی ترس، شاید ناباوری. بیشتر ناباوری. علی قطع کرد و من برخاستم و همان‌طور که اتاق را قدم می‌زدم، کانال‌های خبری را چک کردم. اخبار محدود بود. مثل این که موشک به بیت رهبری خورده بود؛ ولی من نگران آقا نبودم. با خودم گفتم حتما مثل جنگ دوازده روزه، قبل از اصابت آقا را به جای امنی برده‌اند. عمه نرگسم که ساکن تهران بود زنگ زد. گفت صدای انفجار را شنیده. ترسیده بود و بیشتر از خودش نگران آقا بود. علی گفت می‌آید دنبالم که برویم. دیگر تمرکز برایم نمانده بود. اصلا یادم نبود که داشتم کدام پایان‌نامه را مطالعه می‌کردم و یادداشت برمی‌داشتم. علی آمد توی اتاق و کمی نشست تا وسایلم را جمع کنم. اتاقی که در آن بودیم، پنجره بزرگی رو به کوه صفه داشت. کوه را از نزدیک می‌شد دید. من سرم پایین بود. داشتم دفتر و جامدادی را توی کوله‌ام می‌گذاشتم که صدای انفجار آمد. صدای ویژ کوتاهی و بعد صدای شکستن و خرد شدن سنگ. شیشه‌ها لرزید. انقدر نزدیک بود که فکر کردم همان ساختمان یا ساختمان شیمی را زده. سر بلند کردم و دیدم دقیقا قله را زده. قله کوه صفه را. خاک به هوا برخاسته بود. علی داد زد بخواب روی زمین. فکر می‌کردیم بعدی ماییم. روی زمین نشستیم و سرمان را گرفتیم. بعد دلمان تاب نیاورد. علی گفت بدو برویم. اول خواستیم فقط خودمان را نجات بدهیم؛ ولی دلم تاب نیاورد. نتوانستم بدون لپ‌تاپ از آنجا بیرون بیایم. با خودم گفتم جنگ بالاخره تمام می‌شود؛ ولی پایان‌نامه نه! همه این‌ها در دو ثانیه اتفاق افتاد. علی لپتاپ را بست و زد زیر بغلش و کوله‌ام را – که زیپش باز بود – دست گرفت و من چادرم را چنگ زدم و شارژر لپتاپ را برداشتم و دویدیم. طبقه دوم بودیم. احساسم این بود که هر لحظه ممکن است اینجا را بزند و ساختمان بریزد روی سرمان. کارمندان و معدود دانشجوهای توی دانشکده داشتند مثل ما می‌دویدند که بروند بیرون. از پله‌ها پایین آمدیم و رفتیم بیرون. همه بیرون بودند و نگاهشان سمت کوه صفه بود. آن لحظه تازه فهمیدم چقدر قلبم تند زده و دستم چطور می‌لرزد. پاهایم خالی کردند و نشستم روی پله‌های بیرون دانشکده. آن روز تجمع دانشجویان مخالف نظام برگزار نشد. همه رفته بودند. تا قبل از آن اصلا دلم نمی‌خواست توی تجمعی که بسیج فراخوانش را داده بود شرکت کنم؛ ولی شرایط فرق کرده بود. دانشجوهای انقلابی مانده بودند. بعضی با این که ارشد و دکتری نبودند و کلاس حضوری نداشتند، آمده بودند دانشگاه برای تجمع. دیگر مسئله تجمع دانشجوهای نادانی نبودند که پرچم سوزانده بودند. مسئله ایران بود. مسئله این بود که همه آن‌هایی که صدای موشک را شنیده بودند، می‌خواستند توی دانشگاه بمانند و بگویند نمی‌ترسند. نماز را جلوی تالار شریعتی علوم پزشکی به جماعت خواندیم و بعد رفتیم به سمت درب شرقی. آنجا سرود ملی خواندیم و شعار دادیم و پرچم ایران را روی دست چرخاندیم. موقع نماز، کوه صفه روبه‌رویم بود. انگار نه انگار که موشک خورده است. محکم و استوار سر جایش بود؛ مثل ایران. توی راه خانه، بیشتر مغازه‌ها تعطیل بودند. البته سر ظهر بود و نمی‌دانم این تعطیلی بخاطر خستگی ظهر رمضان بود یا جنگ. وقتی رسیدیم، بلافاصله شبکه خبر را روشن کردیم. دائم با خانواده خودم و مادربزرگم تماس می‌گرفتم. دائم کانال‌های خبری را چک می‌کردیم. آنجا بود که خبر میناب را شنیدیم. دوتا موشک به یک دبستان خورده بود؛ دبستان دخترانه شجره طیبه. اولش توی اخبار نوشته بود شهادت چهار دانش‌آموز در حمله موشکی به میناب. بعد هی عدد چهار زیاد شد. شد هشت. بعد شد پانزده. بعد شد بیست، سی، چهل، شصت، هفتاد... هی رفت بالا و بالا تا حدود صد و هفتاد. اینطور که پیدا بود داشتند یکی یکی پیکر بی‌جان از زیر آوار در می‌آوردند و به آمار می‌افزودند. مگر بدن بچه‌ی دبستانی چقدر جان دارد؟ یک ذره پوست و گوشت و استخوان است. حتی با فرض این که در انفجار اولیه تکه‌تکه یا زخمی نشده باشد، زیر آوار بدون هوا خیلی دوام نمی‌آورد.
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
✨بسم الله قاصم الجبارین ✨ 📚 #جنگ‌نوشت قسمت ۲: "این مملکت دیگه آروم‌بگیر نیست!" ✍️ش. شیردشت‌زاده ا
و همینطور شد که حدود دویست کودک و معلم به دست پدوفیل‌های جزیره اپستین کشته شدند. البته آن بی‌شرف‌هایی که به ترامپ التماس می‌کردند به ایران حمله کند، وجدانشان حتی دچار خارش هم نشد، چه برسد به این که بخواهند عذاب وجدان بگیرند. سریع توجیه کردند که: لابد جمهوری اسلامی توی مدارس تسلیحات پنهان کرده! (جداً؟ خب امریکا چرا عصر یا شب که مدرسه خالی از دانش‌آموز بود مدرسه را نزد؟) لابد دانش‌آموزان آن مدرسه، فرزندان پاسدارها بوده‌اند! (بچه بچه است و مهم نیست فرزند پاسدار باشد یا نه!) اصلا لابد جمهوری اسلامی خودش مدرسه را زده است که مظلوم‌نمایی کند! (مگر جمهوری اسلامی مثل شما احمق است؟) حتی یکی از همان سلیبریتی‌های بی‌شرف نوشته بود: مگر نگفته بودم بچه‌هاتان را مدرسه نفرستید؟! ادامه دارد... ارسال نظر http://eitaa.com/istadegi