☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
سلام دوستان عزیز... چالش جدید داریم...😎 این جمله رو کامل کنید: #حلالت_نمیکنیم چون... یا بخاطر ....
#چالش
#حلالت_نمیکنیم
آقای روحانی گیرم ما بخشیدیم و حلال کردیم،
فقط بدون هیچ طفره رفتنی بگویید
با اعتمادهایی که از دست رفت،
با امیدهایی که ناامید شد،
با آن هایی که دیگر زیر خاک هستند
و توان جبران برای التیام زخمهای طول حیاتشان را ندارید، چه میکنید...
تصور کن حلالت کردیم؛
تمام آنچه خورده اند و برده اند را چه طور برمیگردانید؟؟؟
اصلاً ما بخشیدیم و گذشتیم؛
تحقیر داخلی و خارجی ملی، غرور له شده، به سخره گرفتن امید مستضعفان جهان بودنمان را چه میکنید؟!!!
آقای روحانی تصور کنید... من ببخشم... او ببخشد... اصلا هشتاد میلیون آدم بگذرند و عفو کنند...
با شرمندگی از دستی که هیچ گاه به سمت دشمن به ذلت مذاکره دراز نشد...اما در نیمه شب فرودگاه بغداد تکه شده و سوخته سند مظلومیت تفکر مقاومت شد چه میکنید؟؟؟
گاهی مرگ هم از خجالت میمیرد... #سحر_شهریاری
#حلالت_نمیکنیم
#ارسالی_مخاطبان
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
سلام دوستان عزیز... چالش جدید داریم...😎 این جمله رو کامل کنید: #حلالت_نمیکنیم چون... یا بخاطر ....
#حلالت_نمیکنیم
بخاطر غمی که در دل پدرانمان نشست و ۸ودشان را شرمنده خانواده دیدند...
بخاطر مادری که کار میکرد جوری که دستانش بسوزد و تاول بزند ولی باز هم نگران پولی بود که پسرکش میخواست...
بخاطر دانشجویی که درکنار مشغلهء درسی، مشغله هایی بزرگتر در ذهن داشت(از جمله مسکن، خانواده، ازدواج و...)
بخاطر لباس های کهنهمان، بخاطر لحظه ای که با دشمنان مذاکره کردی، دشمنانی که فرزندانمان را، پدرانمان را ، برادرانمان و از همه مهم تر سردارمان را شهید کردند
یادمان نمیرود که به ریش مردم عادی و کارگران و معلمان و... خندیدی...
یادمان نمیرود که چگونه همگان را به بورس تشویق کردی و مردممان را به خاک سیاه نشوندی...
یادمان نمیرود به جای راحتتر کردن زندگی مردم،ناگهان صبح جمعه بیدار شدی و گفتی «من تازه فهمیدم!»
اشک های رهبر عزیزتر از جانمان یادمان نمیرود•••
اشک های دخترک شهید سردار سلیمانی را یادمان نمیرود...
یادمان نمیرود که میخواستی مردم ایران را همچون موش آزمایشگاهی برای امتحان واکسن آمریکایی زمین گیر کنی!
#مرگ_بر_آمریکا
#مرگ_بر_صهیونیست
#مرگ_بر_اسرائیل
#جانم_فدای_رهبرم
#ارسالی_مخاطبان
#چالش
#حلالت_نمیکنیم
#حلالت_نمیکنم
چون باعث شدی خیلی از مردا خیلی از پدرا شرمنده ی زن و بچهاشون بشن..
#حلالت_نمیکنم
چون اللان دیگه خرید خونه و ماشین واسه جوونا یه رویا شده
#حلالت_نمیکنم
چون آینده ی منو و امثال من
آینده ی کشورمونو تباه کردی
#حلالت_نمیکنم
چون باعث شدی خیلیا از دین زده بشن...
#حلالت_نمیکنم
چون من باید از الان غصه ی جهیزیه مو بخورم چون بابام نداره واسم بخره
#حلالت_نمیکنم
#حلالت_نمیکنم
#حلالت_نمیکنم
#ارسالی_مخاطبان
🔰 #بسم_الله_قاصم_الجبارین 🔰
یا علی مددی...💚
📕 رمان امنیتی ⛔️ #خط_قرمز ⛔️
✍️ به قلم: #فاطمه_شکیبا
قسمت 9
دقیقا هشت سال پیش، حاج حسین و کمیل در چنین شبی زندهزنده در آتش سوختند و خاکستر شدند؛ بجای همه ایران. شاید اگر آنها نبودند، کل ایران در آتش فتنه میسوخت و خاکستر میشد، مثل سوریه. آه میکشم. هیچوقت لحظهای که رسیدم بالای سرشان را یادم نمیرود. آتشنشانی بخاطر ترافیک خیلی دیر رسید؛ وقتی که بوی دود و گوشت سوخته تمام خیابان را گرفته بود. چندبار عق زدم. بوی گوشتِ سوخته فرمانده و برادرم بود؛ اما من نمیخواستم باور کنم. دلم میخواست فکر کنم حتما قبل از منفجر شدن ماشین، از آن بیرون پریده اند، یا اصلا این ماشین مال آنها نیست. با تردید جلو میرفتم. پاهایم میلرزید. آتشنشانی تازه آتش را خاموش کرده بود. از ماشین یک اسکلت فلزی مانده بود که هنوز از آن دود بلند میشد. خودم را آوار کردم روی دیوار. دهانم باز مانده بود. ماموران اورژانس داشتند با کمک آتشنشانی، حاج حسین و کمیل را از ماشین بیرون میکشیدند. دلم میخواست داد بزنم؛ اما صدا از حلقم درنمیآمد. دهانم باز و بست میشد؛ بدون صدا.
-خب، حالا نمیخواد پیازداغش رو زیاد کنی. من چیزیم نشد. باور کن عباس.
کمیل است که با همان آرامش و طمأنینه خاص خودش حرف میزند. با تعجب نگاهش میکنم و میگویم: چی میگی؟ حالت خوبه؟ تو زندهزنده توی آتیش سوختی!
بلند میخندد؛ انقدر که میترسم کسی صدایش را بشنود. میگویم: زهر مار! الان لو میرم! آروم بخند!
خندهاش را جمع میکند: من هیچی از آتیش و این چیزا نفهمیدم. یعنی تا به خودم اومدم دیدم یه نور عجیبی من رو بغل کرده؛ تو نمیفهمی چی میگم؛ ولی اصلاً درد نکشیدم. بدنم سوخت؛ ولی خودم نه.
راست میگوید، من نمیفهمم. میگویم: خب دعا کن منم تجربهش کنم که بفهمم. الانم زبون به دهن بگیر تا کار دست من ندادی!
میان درختها دولادولا راه میروم تا دیده نشوم؛ هرچند اینجا تقریبا خالی از سکنه است؛ مردمی که قبلا اینجا زندگی میکردند، یا مُردهاند، یا فرار کردهاند. تک و توک هنوز اینجا هستند و از ترس داعش، جرات خروج از خانه را ندارند.
انقدر دولادولا راه رفتهام که کمرم درد گرفته است؛ اما نباید قد راست کنم. در دیدرس قرار میگیرم. باید حدود بیست کیلومتر را با همین وضع راه بروم. هربار نگاهی به قطبنما میاندازم تا مطمئن شوم راه را درست میروم. دست خودم نیست که زیر لب، برای خودم مداحی میخوانم و پیش میروم؛ مانند پیادهرویهای شبانه در زیارت اربعین. با این تفاوت که آنجا راست راه میرفتم و اینجا خم؛ آنجا بلند با چندنفر دیگر روضه میخواندیم و اینجا زمزمهوار. جای کمیل خالی؛ نتوانست پیادهروی اربعین را ببیند. فقط دو بار کربلا رفته بود؛ یک بار قبل از استخدامش و در همان سالهایی که راه کربلا تازه باز شده بود. صدام تازه سرنگون شده بود و در عراق کسی به کسی نبود؛ برای همین میشد حتی بدون گذرنامه و روادید هم به کربلا رفت.
⚠️ #ادامه_دارد ⚠️
🖋 #فاطمه_شکیبا
#روایت_عشق 💞
https://eitaa.com/istadegi