4.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 ماجرای مباهله چیست؟
🖥 انیمیشن مباهله پيامبر اسلام با مسيحيان نجران
🔻باید داستان مباهله را به کودکان خود بیاموزیم.
🔻اگر غدیر عید ولایت است #مباهله عید فضیلت است. چون بزرگترین فضیلت علی(ع) در روز مباهله و آنهم صریحاً در قرآن کریم بیان شده.
🔻امام رضا(ع) به مأمون فرمودند: بالاترین فضیلت علی(ع) آیۀ مباهله است. چون در این آیه علی(ع) نفس پیامبر(ص) اعلام شده است. باید غربت مباهله برطرف بشود، این خیلی مهمتر از بسیاری دیگر از ایام الله است.
#عید_مباهله
آقای روحانی!
🔸بخاطر هشت سال چالشهای امنیتی، از جمله حمله تروریستی داعش، حمله گروهک الاحوازیه و اغتشاشات سال 96، 97 و 98 و به شهادت رسیدن مردم عادی و نیروهای نظامی و امنیتی،
🔸بخاطر هشت سال چالشهای اقتصادی، تورم افسارگسیخته و افزایش ناگهانی قیمت دلار و سکه و سایر کالاها، زمین خوردن صنایع ایرانی، ناامید شدن نخبگان و تولیدکنندگان و فاجعه بورس،
🔸بخاطر هشت سال دست و پا زدن برای گشایشهای برجامی که در آخر به «تقریباً هیچ» رسید،
🔸بخاطر پایمال کردن عزت ایران و ایرانی و مذاکرات ذلیلانه با دشمن،
🔸بخاطر افزایش نابرابری و فقر، بخاطر اشک و آه مردم مظلوم و عزیز سرزمینم،
🔸بخاطر بحرانهای اجتماعی و فرهنگی، بخاطر کمرونق شدن بازار چاپ و نشر کتاب و بخاطر کم شدن فیلمهای فاخر سینما و روی آوردن هنرمندان به طنزهای سخیف،
🔸بخاطر فضای مجازیِ افسارگسیخته و جوانان و نوجوانانِ مظلوم و آسیبدیده در این فضای مسموم،
🔸بخاطر ناامیدی نخبگان کشورم و متوقف شدن چرخ صنعت هستهای، صنعت هوافضا و رکود علمی حاکم بر جامعه علمی،
🔸بخاطر این که "صبح جمعه فهمیدی"، بخاطر وقاحتت، بخاطر فتنه بنزینی که زندگی بسیاری از مردم را به آتش کشید و خاکستر کرد،
🔸بخاطر پیام ضعفی که به دشمن مخابره کردی تا سردارمان را از ما بگیرند؛ بخاطر #حاج_قاسم ،
🔸بخاطر مدیریت غیرعلمی و ضعیفت در بحران کرونا و جان باختن بسیاری از هموطنانم،
🔸بخاطر بحرانهای زیستمحیطی و سوختن جنگلهای زاگرس و بیآبی خوزستان و سیستان و بلوچستان، بخاطر لبهای تشنه مردمم و کرامت انسانیِ پایمال شدهشان،
🔸بخاطر همصدا شدنت با ضدانقلاب و کوبیدن نیروهای مسلح و سپاه پاسداران،
🔸بخاطر معاون اولت که با کفش وارد چادر مردم زلزلهزده سرپلذهاب شد،
🔸بخاطر بیست و شش جاسوسی که در میان اطرافیانت پیدا شدند و سایر جاسوسهایی که هنوز پیدا نشدهاند،
🔸بخاطر بستن دهان منتقدانت، توقیف نشریات منتقد، شکایت از اشخاص منتقد و سانسور و توقیف #گاندو ،
🔸بخاطر هشت سال جوانیِ خودم و سایر جوانان سرزمینم که در دولت تو با دلسردی و ناامیدی گذشت،
🔸بخاطر تدبیری که نداشتی و امیدی که ناامید کردی،
و بخاطر خیلی چیزهای دیگر،
حلالت نمیکنیم آقای روحانی!
#فاطمه_شکیبا
#فرات
#حلالت_نمیکنیم
#عبرت_ایندگان
🔰 #بسم_الله_قاصم_الجبارین 🔰
یا علی مددی...💚
📕 رمان امنیتی ⛔️ #خط_قرمز ⛔️
✍️ به قلم: #فاطمه_شکیبا
قسمت 13
چند ماه پیش، وقتی با لب و لوچه آویزان برگشتم اصفهان، یک راست گفتند برو اتاق حاج رسول. راستش داشتم از فضولی میمردم. حاج رسول در اتاقش بود و داشت به گلدانهای حسنیوسفش آب میداد. وارد که شدم و احترام گذاشتم، نگاهش افتاد به چهره خسته و شاکیام. حالا ساعت چند بود؟ دوازده شب. برای همین خوابآلود هم بودم و حسابی قیافهام بهم ریخته بود. حاج رسول هم فهمید باید برخلاف همیشه، کمی نازم را بکشد و دلجویی کند. آمد جلو و گفت: بهبه! پسرم عباس! خوبی باباجان؟
یک لبخند زورکی زدم و گردن کج کردم. دلم میخواست بگویم اگر الان در پرواز تهران-دمشق بودم، حالم خیلی بهتر بود نه الان که مانند چک برگشتی شده ام؛ اما نگفتم. ترجیح دادم غر نزنم تا زودتر برود سر اصل مطلب. خودش هم فهمید حوصله ندارم که دعوتم کرد بنشینم.
خودم را رها کردم روی مبلهای قدیمی دفترش. صدای فنر مبلها درآمد. نمیدانم چرا حاضر نیست وسایل دفترش را عوض کند. چندبار هم گفتیم این کار را بکند، هربار میگفت: پول بیتالمال برای عشق و حال من توی دفتر نیست. همینا خوبه.
چند برگه و پرونده را از روی میزش برداشت و عینکش را زد: خب چه خبرا؟
میدانستم من را از پای پرواز تهران-دمشق برنگردانده و ساعت دوازده به دفترش نکشانده که حال خودم و خانوادهام را بپرسد و گپ و گفت دوستانه داشته باشیم. سوالش را با سوال جواب دادم: از کجا چه خبر؟
از بالای شیشههای عینک نگاهم کرد و جدی شد: تو سال هشتاد و هشت توی تیم حاج حسین بودی؟
از یادآوری آن سال و آن پرونده سرم درد گرفت. برای جای خالی حاج حسین و کمیل آه کشیدم و گفتم: بله! چطور؟
دوباره نگاهش را انداخت روی برگههای مقابلش و گفت: پس خوب میدونی اونایی که میخواستن ایران رو مثل سوریه درگیر جنگ کنن، هنوز بیخیال نشدن که هیچ، فعالتر هم شدن. از طیف سلطنتطلب و باستانگرا بگیر تا داعش و گروهکهای جداییطلب و منافقین. برای همین گفتم تو بیای سر این پرونده بایستی و از تجربهت توی سال هشتاد و هشت و چندتا ماموریت برونمرزیای که داشتی استفاده کنی.
گفتم: در خدمتم.
یعنی چیز دیگری نمیشد بگویم. مهم نیست چه کاری باشد و کجا باشد؛ کار من دویدن برای انقلاب و امنیت مردم است؛ اما راستش را بخواهید، دلم هنوز در پرواز تهران-دمشق بود. با خودم میگفتم الان حتماً بچهها دارند توی سر و کله هم میزنند و شوخی میکنند؛ شاید هم خودشان را به در و دیوار هواپیمای نظامی آویزان کردهاند که موقع فرود نیفتند روی سر و کول هم. دوباره آه کشیدم و ناگاه دیدم حاج رسول، یک پرونده با جلد سبز را مقابلم گرفته. به خودم آمدم و پرونده را از دستش گرفتم. گفت: عاشقی؟ رفته بودی توی هپروت!
⚠️ #ادامه_دارد ⚠️
🖋 #فاطمه_شکیبا
#روایت_عشق 💞
https://eitaa.com/istadegi
🔰 #بسم_الله_قاصم_الجبارین 🔰
یا علی مددی...💚
📕 رمان امنیتی ⛔️ #خط_قرمز ⛔️
✍️ به قلم: #فاطمه_شکیبا
قسمت 14
با شرمندگی سرم را پایین انداختم. حرفش اعصابم را خرد کرد؛ یاد چندسال پیش افتادم. لبم را گاز گرفتم و حواسم را جمع کردم در همان اتاق حاج رسول. فکر کنم خودش هم فهمید یاد چه چیزی افتادهام که دوباره جدی شد: این رو بخون. تا فردا ساعت نُه و نیم صبح وقت داری نظرت رو بگی و تیم بچینی و کارِت رو شروع کنی.
پرونده را گرفتم و مات نگاهش کردم. حاج رسول با همان حالت خاص خودش گفت: من دیگه کاریت ندارما! کاری نداری؟
این حرف حاج رسول معروف است و یک معنی بیشتر ندارد: برو بیرون تا خودم بیرونت نکردم!
الان که فکر میکنم، میبینم این که این پرونده آمد زیر دست من، عنایت خودِ حضرت زینب علیهاالسلام بود. غیر از برکاتی که خود پرونده داشت و خطری که از سر کشور دفع شد، یک جورهایی به خودِ من هم روح تازه بخشید.
سلام نمازم را میدهم و سجده شکر میروم. دلم نمیخواهد سر از سجده بردارم. نمیدانم زنده میرسم به خط خودی یا نه؟ دلم از آن چیزی که در این مدت دیدهام حسابی گرفته است. بغض، خودش را از گلویم بالا میکشد و در چشمانم تبدیل به اشک میشود. هنوز اعصابم از ماجرای صبح بهم ریخته است. دوست ندارم به این فکر کنم که آن دختر سوری الان کجاست. او اولین دختری نیست که آرزوها و امید و خوشبختیاش، پای هوس داعشیها سر بُریده شده است؛ و متاسفانه آخرینش هم نخواهد بود. تعجب کردهام از این که با وجود دیدن این ماجرا، هنوز زندهام؛ شاید اثر دست کمیل باشد. جای دستانش روی سینهام هنوز داغ است.
سر از سجده برمیدارم و قرآن کوچکم را از جیبم در میآورم و بازش میکنم. سوره مائده میآید: يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا مَنْ يَرْتَدَّ مِنْكُمْ عَنْ دِينِهِ فَسَوْفَ يَأْتِي اللَّهُ بِقَوْمٍ يُحِبُّهُمْ وَيُحِبُّونَهُ أَذِلَّةٍ عَلَى الْمُؤْمِنِينَ أَعِزَّةٍ عَلَى الْكَافِرِينَ يُجَاهِدُونَ فِي سَبِيلِ اللَّهِ وَلَا يَخَافُونَ لَوْمَةَ لَائِمٍ ذَلِكَ فَضْلُ اللَّهِ يُؤْتِيهِ مَنْ يَشَاءُ وَاللَّهُ وَاسِعٌ عَلِيمٌ ﴿٥٤﴾ إِنَّمَا وَلِيُّكُمُ اللَّهُ وَرَسُولُهُ وَالَّذِينَ آمَنُوا الَّذِينَ يُقِيمُونَ الصَّلَاةَ وَيُؤْتُونَ الزَّكَاةَ وَهُمْ رَاكِعُونَ ﴿٥٥﴾ وَمَنْ يَتَوَلَّ اللَّهَ وَرَسُولَهُ وَالَّذِينَ آمَنُوا فَإِنَّ حِزْبَ اللَّهِ هُمُ الْغَالِبُونَ ﴿٥٦﴾ (ای اهل ایمان! هر کس از شما از دینش برگردد [زیانی به خدا نمیرساند] خدا به زودی گروهی را میآورد که آنان را دوست دارد، و آنان هم خدا را دوست دارند؛ در برابر مؤمنان فروتناند، و در برابر کافران، سرسخت و قدرتمندند، همواره در راه خدا جهاد میکنند، و از سرزنش هیچ سرزنش کنندهای نمیترسند. این فضل خداست که به هر کس بخواهد میدهد؛ و خدا بسیار عطاکننده و داناست. سرپرست و دوست شما فقط خدا و رسول اوست و مؤمنانی [مانند علی بن ابی طالب اند] که همواره نماز را برپا میدارند و در حالی که در رکوعند [به تهیدستان] زکات میدهند. و کسانی که خدا و رسولش و مؤمنانی [چون علی بن ابی طالب] را به سرپرستی و دوستی بپذیرند [حزب خدایند،] و یقیناً حزب خدا [در هر زمان و همه جا] پیروزند.)
زیر لب آیات را میخوانم. چقدر دلم برای این آیات تنگ شده بود. دارد دیر میشود، قرآن را میبندم و میبوسم. قبل از آن که قرآن را سر جایش برگردانم، مادر ابوعزیز میگوید: ما هاد ابنی؟(اون چیه پسرم؟)
⚠️ #ادامه_دارد ⚠️
🖋 #فاطمه_شکیبا
#روایت_عشق 💞
https://eitaa.com/istadegi
#معرفی_کتاب 📚
کتاب #جانبها 📕
✍️ نویسنده: #سیدمصطفی_موسوی
#نشر_کتابستان_معرفت
👈کتاب #جانبها، یکی از کتابهایی بود که دوست داشتم خواندنش را کش بدهم تا تمام نشود. با این که نویسنده کتاب اصلاً معروف نیست، قلم قوی و پختهای دارد. چقدر جای چنین رمانهای امنیتیای در میان رمانهای امنیتی خالی ست.😔
#کتاب_خوب_بخوانیم
#ایران_قوی
#روایت_عشق
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
#معرفی_کتاب 📚 کتاب #جانبها 📕 ✍️ نویسنده: #سیدمصطفی_موسوی #نشر_کتابستان_معرفت 👈کتاب #جانبها، یکی ا
#معرفی_کتاب 📚
جانبها 📕
✍️ نویسنده: سیدمصطفی موسوی
#نشر_کتابستان_معرفت
👈 یکی از کتابهایی بود که دوست داشتم خواندنش را کش بدهم تا تمام نشود. با این که نویسنده کتاب اصلاً معروف نیست، قلم قوی و پختهای دارد. چقدر جای چنین رمانهای امنیتیای در میان رمانهای امنیتی خالی ست.
🔰داستان از #سوریه شروع میشود و یک مامور امنیتی به نام ابراهیم آن را روایت میکند؛ اما خیلی زود فضا تغییر میکند و میرود در #تهران ، دی ماه نود و شش(که در متنهای معرفی کتاب در اینترنت، به اشتباه نوشتهاند آبانماه 88، اما نه ربطی به آبان دارد و نه سال 88).
🧔🏻شخصیت داستان با این که خودش یک مامور امنیتی ست، در ابتدا اعتراضات و آشوبهای دیماه را از دید یک فرد عادی نگاه میکند؛ از دید مردی که در مرکز شهر، با دوستش قرار دارد و بخاطر شلوغی و اعتراضات، نمیتواند به قرارش برسد، و مجبور میشود خودش را بیندازد وسط جمعیت معترض و حتی با آنها همصدا شود، از پلیس کتک بخورد و به یک ساختمان نیمهکاره پناه ببرد.
💢تا اینجای داستان، همه چیز را از نگاه مردم عادی میبینید. مردم به اوضاع اقتصادی معترضند و به خیابان ریختهاند؛ اعتراضشان هم به حق است. آنهایی که تظاهرات میکنند، مردم کاملا عادیاند؛ دانشجو، مغازهدار، کارمند و...
‼️از هر کدام بپرسی، مشکلی با اصل نظام ندارند، دردشان شرایط دشوار معیشت است؛ اتفاقاً آدمهای مذهبی هم بینشان پیدا میشود. عدهای از جوانها هم صرفا برای تخلیه هیجانات شخصی آمدهاند.
👮♂️پلیس و نیروهای ضدشورش هم به اقتضای وظیفهشان، سعی دارند به شلوغیها پایان دهند و به طور طبیعی، بین مردم و پلیس درگیری اتفاق میافتد؛ اما هیچکس برنده این درگیری نیست و هردو طرف آسیب میبینند.
👈مردمی هم هستند که تماشاچیاند و در عین حال معترض؛ با این وجود میدانند نباید وارد این بازی دو سر باخت بشوند، مغازههایشان را میبندند و در خانههایشان میخزند و هربار زیر لب غر میزنند.
‼️این میان، از زاویه دید همین فرد عادی، چیزی را میبینیم که عادی نیست. انگار کسانی هستند که سعی دارند روی آتش خشم مردم بنزین بریزند و اعتراض را تبدیل به اغتشاش کنند. کسانی که نه رفتارهایشان و نه جنس اعتراض و هدفشان مانند مردم نیست؛ اما خودشان را میان مردم جا کردهاند.
⚠️از جایی به بعد، نگاه شخصیت داستان از نگاه یک فرد عادی، به نگاه یک مامور امنیتی تغییر میکند؛ یعنی ابراهیم ناخواسته میافتد در دل یک ماموریت تعریفنشده.
💢تازه اینجاست که مخاطب قدمی جلوتر میآید و پشت پرده این اغتشاشات را میبیند؛ کسانی که اصلاً دغدغه اقتصاد ندارند؛ فقط میخواهند خیابانهای ایران به میدان جنگ تبدیل بشود. کسانی که مردم و خواستهشان را هم تنها نردبانی کردهاند برای رسیدن به خواستههای خودشان.
👈هرچه جلوتر بروید، نفس در سینهتان حبس میشود و نمیتوانید کتاب را زمین بگذارید. از نیمه داستان به بعد، تعلیق داستان بیشتر و بیشتر میشود و تا آخرین کلمات کتاب هم ادامه پیدا میکند؛ طوری که تا آخر داستان نمیتوانید انتهایش را پیشبینی کنید.
🔴هرچند، سیر داستان ایراداتی هم داشت و نویسنده کمی ناگهانی داستان را تمام کرد؛ اما روایتی بسیار زیبا و روان بود از مجاهدتهای سربازان گمنام امام زمان ارواحنا فداه که میتوانست به خوبی با مخاطب ارتباط بر قرار کند.
✅در پایان، امیدوارم این داستان واقعی نباشد...
#کتاب_خوب_بخوانیم
#فاطمه_شکیبا
#ایران_قوی
https://eitaa.com/istadegi
سلام
بله، بیشتر کتابها در نرمافزار طاقچه هستند به صورت الکترونیکی، اما رایگان نیستند.
طاقچه رو میتونید از این لینک دریافت کنید:
http://www.taaghche.com/invitation/qpgeapypch791904
هشتگ #معرفی_کتاب رو جستجو کنید🙂
سلام
در پایان رمان #نقاب_ابلیس که در رابطه با آشوبهای دیماه ۹۶ بود عباس شهید شد