eitaa logo
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
1.7هزار دنبال‌کننده
8.1هزار عکس
858 ویدیو
96 فایل
✨﷽✨ ✍️مکانی برای روایت، داستان، تبیین، گفت‌وگو، و اندیشه🌱 اطلاعات بیشتر: https://eitaa.com/istadegi/17323 نوشته‌هایمان‌تقدیم‌به‌ اباعبدالله‌الحسین(ع)‌وشهیدان‌راهش..‌. ⛔️کپی مطالب اختصاصی کانال مورد رضایت نیست.
مشاهده در ایتا
دانلود
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
حاج آقا شما که از قاتل رهبر شهید و هزاران نفر از مردم بی‌گناه ایران گذشتی و رفتی باهاش توافق کردی، ح
یه جایی قشنگ نوشته بود نوشته بود: مگه نمیگفتید مذاکره یک راهبرده په چطور با رسایی مذاکره نکردید؟ 🙄
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
💠 بسم الله الرحمن الرحیم 💠 📚رمان «قاتل اردیبهشت» (معمایی، تریلر) ش. شیردشت‌زاده قسمت 71 *** نماز
💠 بسم الله الرحمن الرحیم 💠 📚رمان «قاتل اردیبهشت» (معمایی، تریلر) ش. شیردشت‌زاده قسمت 72 پدربزرگ گفت: دستت درد نکنه. صدتا صلوات می‌فرستیم برای همه امواتت و حاجت‌روایی خودت. اول مادربزرگ پیاده شد و به پدربزرگ کمک کرد پیاده شود. منتظر ماندم تا بروند توی خانه. می‌دانستم ریحانه آنجاست. زمان‌های آزادم کارم همین بود. دنبالش می‌رفتم و می‌فهمیدم کجاست. ترجیح می‌دادم خانه نروم. اینطوری ذهنم درگیرتر می‌ماند و توی افکار بی‌پایانم غرق نمی‌شدم. درضمن می‌دانستم که باید این کار را بکنم؛ چون جانش در خطر بود. چند دلیل وجود داشت که ریحانه هدف یک ترور یا آدم‌ربایی باشد و جایگاه پدرش فقط یکی از آن‌ها بود. نمی‌توانستم درباره این موضوع با کسی حرف بزنم و نمی‌توانستم درخواست حفاظت دائم برایش بدهم. فعلا تنها راه همین بود که خودم این کار را به عهده بگیرم، تا جایی که می‌توانم. هرچند دفعه قبلی، موقع ترور من آنجا نبودم و هربار یادآوری این قضیه روحم را می‌خراشید. ماشین را بردم و کمی بالاتر از کوچه‌شان پارک کردم. چانه‌ام را به فرمان تکیه دادم و به روبه‌رویم خیره شدم. طوری ایستاده بودم که اگر کسی وارد کوچه می‌شد می‌فهمیدم. رفت و آمدی نبود. یک شب آرام و خنک بهاری بود. احتمالا ریحانه می‌خواست با مادرجان و باباجانش شام بخورد. شاید کنار هم تلوزیون می‌دیدند. شاید دراز کشیده بود روی زمین و داشت کتاب می‌خواند و نمی‌دانست من اینجا دارم کشیک خطری را می‌کشم که نمی‌دانستم کی و چطور می‌آید. تلفن همراهم لرزید. شفیعی بود. -بله آقا؟ -همین الان بیا اینجا. -الان؟ -بله الان. -آخه... -همین الان بیا. خیلی مهمه. صدای شفیعی به اندازه کافی نگران بود که لازم نباشد اصرار کند. فقط گفتم چشم؛ هرچند دلم و چشمم دنبال آن کوچه بود. دلم می‌خواست آنجا بمانم و به این فکر کنم که ریحانه دارد توی آن خانه قشنگ حیاط‌دار چکار می‌کند. نیم‌ساعت طول کشید تا از ترافیک شب جمعه، خودم را به اداره برسانم. اداره نیمه‌تعطیل بود. بیشتر نیروها رفته بودند خانه‌شان. چراغ‌ها یکی نه یکی روشن بودند و بیشتر درها بسته بود. کسی توی راهروها نبود و تک و توک چراغ اتاق‌ها روشن بود. مستقیم رفتم دفتر شفیعی. مسئول دفترش نبود؛ ولی حتما خودش من را از دوربین دید که در را برایم باز کرد. پشت سرم، صدای قدم‌هایی را شنیدم. برگشتم و دیدم عباس هم وارد دفتر شد. شفیعی توی اتاقش قدم می‌زد. عرق کرده بود و سرخ شده بود. عینکش را انداخته بود روی میزش. دستانش را پشت سرش قلاب کرده بود و دیوانه‌وار از این‌سو به آن‌سو می‌رفت. توی دلم گفتم: یه ترور دیگه. یکی دیگه مُرده. ادامه دارد... ⛔️کپی به هیچ عنوان مورد رضایت نویسنده نیست. گروه نویسندگان مه‌شکن https://eitaa.com/istadegi
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
بله. قاتل اردیبهشت همون نسخه بازنویسی شده‌ی شاخه زیتونه
راستش تغییر پیرنگ باعث شد کلا این شخصیت حذف بشه متاسفانه. می‌دونم خیلی دوستش داشتید ولی دیگه نتونست بیاد بنده خدا🥲 حالا عوضش عباس هست 😅 ------------------- شایدم یه دلیل دیگه داشته😶😈
چشم ان‌شاءالله 😅 ----------------- نه واقعا، نسخه اولیه پیرنگ بسیار ضعیفی داشت😕
پیام_رهبر_انقلاب_اسلامی_به_سی‌وسومین_اجلاس_سراسری_نماز.pdf
حجم: 539.6K
📖 متن کامل پیام رهبر انقلاب اسلامی به سی‌وسومین اجلاس سراسری نماز | ۹/مهر/۱۴۰۵ 🔗 rahbar.ir/speech?cid=2108 💻 Rahbar.ir
اصفهانی ها از جان فدا جا نمونید! 💪🏻
وقتی اصفهانی‌ها جان فدا میشوند، حتی خورشید هم شرمش میشود که بر آنان بتابد و لحظه‌ای خستگی به جانشان بریزد💪🏻
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
💠 بسم الله الرحمن الرحیم 💠 📚رمان «قاتل اردیبهشت» (معمایی، تریلر) ش. شیردشت‌زاده قسمت 72 پدربزرگ
💠 بسم الله الرحمن الرحیم 💠 📚رمان «قاتل اردیبهشت» (معمایی، تریلر) ش. شیردشت‌زاده قسمت 73 عباس در را پشت سرش بست. شفیعی سر جایش ایستاد و سعی کرد جلوی ما کمی خودش را جمع و جور کند. یک نفس عمیق کشید. هیچکدام چیزی جز یک سلام آرام نگفتیم و او با تکان دادن سر جوابمان را داد. دستش را روی پیشانی‌اش گذاشت و گفت: ببخشید که یهویی کشوندمتون اینجا... دوباره نفسش را بیرون داد و تصمیم گرفت حاشیه نرود. به میزش اشاره کرد و گفت: اینو جلوی در خونه‌مون پیدا کردم. به میزش نگاه کردم. میزش خالی و مرتب بود. فقط یک چیز روی آن بود: یک پاکت پستی در ابعاد متوسط. در آن بریده شده بود؛ ولی چیزی بیرون آن نبود. فقط نگاهش کردیم و عباس پرسید: بازش کردید؟ سوال بدیهی و مسخره‌ای بود. شفیعی سر تکان داد. پرسیدم: چی توش بود؟ شفیعی با کف دو دست محکم روی صورتش دست کشید. انگار داشت توی هوای اتاق خفه می‌شد. گفت: سه تا فشنگ. با یه کاغذ. نه من و نه عباس هیچ‌کداممان به پاکت دست نزدیم. فقط رفتیم بالای سرش و نگاهش کردیم. آدرس فرستنده و گیرنده نداشت. به نظر می‌رسید داخلش پلاستیک حباب‌دار داشته باشد. کمی خاکی بود. شفیعی گفت: با دستمال برش داشتم و آوردمش اینجا. با دستکش بازش کردم. عباس نگاهش را از پاکت گرفت و به شفیعی نگاه کرد و همان چیزی را به زبان آورد که به فکر من هم رسیده بود. -شما می‌دونید اونو کی فرستاده؟ شفیعی می‌دانست؛ وگرنه انقدر بهم نمی‌ریخت. برای یکی مثل او، یک پاکت با سه‌تا فشنگ و یک کاغذ نباید انقدرها ترسناک باشد، مگر این که فرستنده را بشناسد یا حدس‌هایی درباره‌اش بزند. و به هرحال از آنجایی که شفیعی آدم کله‌گنده‌ای بود، رازهایش هم بزرگ بودند. قیافه‌اش این را داد می‌زد. پرسیدم: کاغذه چی بود؟ روش چیزی نوشته بود؟ شفیعی دستانش را روی میز ستون کرد و به آن تکیه داد. سرش را پایین انداخت و گفت: نوشته بود «همونیه که می‌خواستم». جمله برای من و عباس معنا نداشت؛ ولی برای شفیعی چرا. این را از لرزش صدایش فهمیدم. هردو سکوت کردیم؛ چون می‌دانستیم می‌خواهد حرف بزند. ما را احضار کرده بود که حرف بزند و بارش را سبک کند. با یک دست به صندلی‌های ملاقات‌کننده اشاره کرد. -بشینید. نشستیم. او هم روی یکی دیگر از صندلی‌های ملاقات‌کننده، روبه‌روی ما نشست. -نمی‌خوام فعلا کسی غیر از شما دوتا بفهمه... ولی احتمالا به پرونده ربط داره. دوباره همان رفتارهای عصبی را تکرار کرد: نفس عمیق، دست کشیدن به صورت، نگاه به اطراف. پس نمی‌خواست حتی ما هم بفهمیم؛ مجبور بود. گفت: بازم تاکید می‌کنم که همینجا چالش کنید. ادامه دارد... ⛔️کپی به هیچ عنوان مورد رضایت نویسنده نیست. گروه نویسندگان مه‌شکن https://eitaa.com/istadegi