سلام
الحمدلله که مفید واقع شده.
مطالعه زیاد و هدفمند روی مبانی اندیشه اسلامی خیلی میتونه به شما کمک کنه.
پیشنهاد بنده، مطالعه کتابهای حضرت آقا و شهید مطهری هست(شاید تصور کنید مطالب کتابهای شهید مطهری مربوط به ۳۰ سال قبل هست، ولی باور کنید پاسخگوی تمام شبهاتی که الان مطرح میشه هست).
اگر نوجوان هستید در طرح بینهایت شو و اگر دانشجو هستید حتما در طرح ولایت شرکت کنید.
ضمن اینکه، گاهی توی بعضی بحثها لازم نیست حتماً جواب بدید.
🔑* 💌 سلام ای آخرین ذخیره الهی 😍
🔑 *💌 سلام ای تاج سر 😊👑
دوری از شما نفس هایمان را به شماره انداخته است....😔👌
این روز ها حتی اگر همه چیز سر جای خود بیاید و هرج و مرج هاا آرام بگیرد
بازهم سنگ سیاهی روی قلبمان سنگینی میکند ...🌪🌒🥀
خوشا دردی که درمانش تو باشی ❤️
به عشق شما این کانالو زدیم 😇
🍀باشد که جشن ظهورتون رو اعلام کنیم 🍀
🍀با حضور💥گرررم 💥شما محبان مهدی🍀
/🌸اللهم عجل لولیک الفرج و العافیة والنصر🌸/
مسیر اتصال به امام عصر...💚
https://eitaa.com/masereatesal
🔰 #بسم_الله_قاصم_الجبارین 🔰
یا علی مددی...💚
📕 رمان امنیتی ⛔️ #خط_قرمز ⛔️
✍️ به قلم: #فاطمه_شکیبا
قسمت 161
رو به حاج احمد که پشت سرم ایستاده میکنم:
گفت آمبولانس بگیم بیاد. مجروح آورده!
حاج احمد خیره شد به تویوتای هایلوکس خاکستری رنگِ حامد که داشت به ما نزدیک میشد:
چه دل شیری داره این پسر! زد تو دل آتیش! الله اکبر!
تویوتا را در فاصله پنج متری نگه میدارد.
با این که جانی در پاهایم نمانده، به طرفش قدم برمیدارم.
از ماشین پیاده میشود و قبل از این که من به او برسم، سیاوش و مجید و سیدعلی میدوند به طرفش و حامدِ از دمِ مرگ برگشته را در آغوش میگیرند.
حامد فقط میخندد و اشاره میکند به کابین عقب و قسمت بارِ ماشین:
برید به مجروحا کمک کنید.
سیاوش زودتر از همه در ماشین را باز میکند. دور حامد که خلوت میشود، من مقابلش میایستم و جلوی ریختن اشکهایم را میگیرم.
مرد که گریه نمیکند؛ حتی اگر اشک شوق باشد.
میگویم:
واسه همین دیوونهبازیاته که بهت میگن عابس؟
سرش را تکان میدهد و من را در آغوش میکشد.
چندبار با کف دست به پشتم میزند و میگوید:
از قیافهت معلومه حلوام رو هم خورده بودین!
- موشک هدایتشونده بود...چطور نتونستن بزننت؟
خودم را از آغوشش بیرون کشیدم و به چهره آرامش نگاه کردم.
انگار نه انگار که همین الان از مرگ برگشته است؛ از دل آتش.
لبخند میزند:
آیه وجعلنا* رو گذاشتن واسه همین وقتا دیگه!
و دستش را میگذارد سر شانهام:
مهم نیست دشمنت چی داره. مهم اینه که تو خدا رو داری یا نه؟
جملهاش در سرم میپیچد. مهم این است که خدا را داری یا نه؟
اولین بارش نبود. حداقل من تا قبل از این هم یکی دو چشمه از این کارهایش را دیده بودم.
حامد با مرگ بازی میکرد.
یک بارش در عراق بود، همان وقتی که رفته بودیم برای حفاظت از زوار. فکر کنم سال نود و چهار بود.
__________________________
*: آیه 9 سوره مبارکه یاسین: وَجَعَلْنَا مِن بَيْنِ أَيْدِيهِمْ سَدًّا وَمِنْ خَلْفِهِمْ سَدًّا فَأَغْشَيْنَاهُمْ فَهُمْ لاَ يُبْصِرُونَ(ما از جلو رويشان سدّى و از پشت سرشان سدّى قرار دادهايم و آنها را (از هر سو) پوشاندهايم (يا چشمانشان را كور كردهايم)، از اين رو نمىبينند.
پیامبر در لیلۀ المبیت با خواندن این آیه توانستند بدون این که توسط مشرکان دیده بشن از مکه خارج بشن. خاطرات زیادی از رزمندگان دفاع مقدس نقل شده که با خواندن این آیه، از چشم سربازان بعثی پنهان موندند.
🔗لینک قسمت اول رمان 👇
🌐https://eitaa.com/istadegi/1733
⚠️ #ادامه_دارد ⚠️
🖋 #فاطمه_شکیبا
#روایت_عشق 💞
https://eitaa.com/istadegi
🔰 #بسم_الله_قاصم_الجبارین 🔰
یا علی مددی...💚
📕 رمان امنیتی ⛔️ #خط_قرمز ⛔️
✍️ به قلم: #فاطمه_شکیبا
قسمت 162
در یکی از هتلهای شهر کربلا بمب گذاشته بودند.
وقتی رسیدیم بالای سر بمب، فهمیدیم تایمر دارد و تایمرش با کنترل از راه دور فعال میشود.
حامد یک نگاه به تایمر پنج دقیقهی روی بمب کرد که داشت چشمک میزد و هنوز به کار نیفتاده بود و یک نگاه به من.
گفت:
تا بچههای تخریب برسن اینجا طول میکشه، اگه هتل رو تخلیه کنیم هم مردم میترسن. معلوم نیست اونی که کنترل دستشه کِی تایمر رو فعال کنه.
راست میگفت. حامد یک نفس عمیق کشید و بمب را با احتیاط برداشت:
من اینو میبرم خارج از شهر.
و راه افتاد به سمت خروجی هتل. عرق سرد روی تنم نشست.
در ذهنم دنبال راهی غیر از این میگشتم.
تا خواستم دهان باز کنم و حرفی بزنم، حامد اجازه نداد:
تو هم رد کسی که کنترل بمب دستشه رو بگیر. نباید زیاد دور شده باشه. اگه موفق شدی قبل از فعال کردن تایمر پیداش کنی که هیچی، خیلی عالیه. اگرم نه من بازم پنج دقیقه وقت دارم برسم به یه زمین بایر اطراف شهر تا بمبش به کسی آسیب نزنه.
رسیدیم به در پشتیِ هتل. اعتراض کردم:
داری دیوونگی میکنی!
قبل از این که سوار ماشینش شود، برگشت و با آرامش نگاهم کرد:
تمام این شهر حرم آقاست، توی حرم آقا هم جای این چیزا نیست.
- بذار من برم!
- تو بهتر میتونی اون تروریست رو پیدا کنی. موفق باشی. یا علی.
و رفت؛ با یک بمب حدوداً سه کیلویی.
دوست داشتم بنشینم روی زمین و زارزار گریه کنم، برای حامدی که مرگ را با خودش برده بود.
وقتی رد بمبگذار را زدیم و پیدایش کردیم، هنوز انقدر دور نشده بود که تایمر را فعال کند.
وقتی برگشت، حس الان را داشتم. اشک شوق تا لبه پلکهایم آمده بود.
حامد هم مثل الان، هیچ نشانی از ترس در صورتش نبود.
فقط لبخند زد و گفت:
مردم دلگرمیشون به ماست، ما رو پناه خودشون میدونن؛ ولی پناه همه ما، پناه همه عالم خود سیدالشهداست.
🔗لینک قسمت اول رمان 👇
🌐https://eitaa.com/istadegi/1733
⚠️ #ادامه_دارد ⚠️
🖋 #فاطمه_شکیبا
#روایت_عشق 💞
https://eitaa.com/istadegi