🔰 #بسم_الله_قاصم_الجبارین 🔰
یا علی مددی...💚
📕 رمان امنیتی ⛔️ #خط_قرمز ⛔️
✍️ به قلم: #فاطمه_شکیبا
قسمت 161
رو به حاج احمد که پشت سرم ایستاده میکنم:
گفت آمبولانس بگیم بیاد. مجروح آورده!
حاج احمد خیره شد به تویوتای هایلوکس خاکستری رنگِ حامد که داشت به ما نزدیک میشد:
چه دل شیری داره این پسر! زد تو دل آتیش! الله اکبر!
تویوتا را در فاصله پنج متری نگه میدارد.
با این که جانی در پاهایم نمانده، به طرفش قدم برمیدارم.
از ماشین پیاده میشود و قبل از این که من به او برسم، سیاوش و مجید و سیدعلی میدوند به طرفش و حامدِ از دمِ مرگ برگشته را در آغوش میگیرند.
حامد فقط میخندد و اشاره میکند به کابین عقب و قسمت بارِ ماشین:
برید به مجروحا کمک کنید.
سیاوش زودتر از همه در ماشین را باز میکند. دور حامد که خلوت میشود، من مقابلش میایستم و جلوی ریختن اشکهایم را میگیرم.
مرد که گریه نمیکند؛ حتی اگر اشک شوق باشد.
میگویم:
واسه همین دیوونهبازیاته که بهت میگن عابس؟
سرش را تکان میدهد و من را در آغوش میکشد.
چندبار با کف دست به پشتم میزند و میگوید:
از قیافهت معلومه حلوام رو هم خورده بودین!
- موشک هدایتشونده بود...چطور نتونستن بزننت؟
خودم را از آغوشش بیرون کشیدم و به چهره آرامش نگاه کردم.
انگار نه انگار که همین الان از مرگ برگشته است؛ از دل آتش.
لبخند میزند:
آیه وجعلنا* رو گذاشتن واسه همین وقتا دیگه!
و دستش را میگذارد سر شانهام:
مهم نیست دشمنت چی داره. مهم اینه که تو خدا رو داری یا نه؟
جملهاش در سرم میپیچد. مهم این است که خدا را داری یا نه؟
اولین بارش نبود. حداقل من تا قبل از این هم یکی دو چشمه از این کارهایش را دیده بودم.
حامد با مرگ بازی میکرد.
یک بارش در عراق بود، همان وقتی که رفته بودیم برای حفاظت از زوار. فکر کنم سال نود و چهار بود.
__________________________
*: آیه 9 سوره مبارکه یاسین: وَجَعَلْنَا مِن بَيْنِ أَيْدِيهِمْ سَدًّا وَمِنْ خَلْفِهِمْ سَدًّا فَأَغْشَيْنَاهُمْ فَهُمْ لاَ يُبْصِرُونَ(ما از جلو رويشان سدّى و از پشت سرشان سدّى قرار دادهايم و آنها را (از هر سو) پوشاندهايم (يا چشمانشان را كور كردهايم)، از اين رو نمىبينند.
پیامبر در لیلۀ المبیت با خواندن این آیه توانستند بدون این که توسط مشرکان دیده بشن از مکه خارج بشن. خاطرات زیادی از رزمندگان دفاع مقدس نقل شده که با خواندن این آیه، از چشم سربازان بعثی پنهان موندند.
🔗لینک قسمت اول رمان 👇
🌐https://eitaa.com/istadegi/1733
⚠️ #ادامه_دارد ⚠️
🖋 #فاطمه_شکیبا
#روایت_عشق 💞
https://eitaa.com/istadegi
🔰 #بسم_الله_قاصم_الجبارین 🔰
یا علی مددی...💚
📕 رمان امنیتی ⛔️ #خط_قرمز ⛔️
✍️ به قلم: #فاطمه_شکیبا
قسمت 162
در یکی از هتلهای شهر کربلا بمب گذاشته بودند.
وقتی رسیدیم بالای سر بمب، فهمیدیم تایمر دارد و تایمرش با کنترل از راه دور فعال میشود.
حامد یک نگاه به تایمر پنج دقیقهی روی بمب کرد که داشت چشمک میزد و هنوز به کار نیفتاده بود و یک نگاه به من.
گفت:
تا بچههای تخریب برسن اینجا طول میکشه، اگه هتل رو تخلیه کنیم هم مردم میترسن. معلوم نیست اونی که کنترل دستشه کِی تایمر رو فعال کنه.
راست میگفت. حامد یک نفس عمیق کشید و بمب را با احتیاط برداشت:
من اینو میبرم خارج از شهر.
و راه افتاد به سمت خروجی هتل. عرق سرد روی تنم نشست.
در ذهنم دنبال راهی غیر از این میگشتم.
تا خواستم دهان باز کنم و حرفی بزنم، حامد اجازه نداد:
تو هم رد کسی که کنترل بمب دستشه رو بگیر. نباید زیاد دور شده باشه. اگه موفق شدی قبل از فعال کردن تایمر پیداش کنی که هیچی، خیلی عالیه. اگرم نه من بازم پنج دقیقه وقت دارم برسم به یه زمین بایر اطراف شهر تا بمبش به کسی آسیب نزنه.
رسیدیم به در پشتیِ هتل. اعتراض کردم:
داری دیوونگی میکنی!
قبل از این که سوار ماشینش شود، برگشت و با آرامش نگاهم کرد:
تمام این شهر حرم آقاست، توی حرم آقا هم جای این چیزا نیست.
- بذار من برم!
- تو بهتر میتونی اون تروریست رو پیدا کنی. موفق باشی. یا علی.
و رفت؛ با یک بمب حدوداً سه کیلویی.
دوست داشتم بنشینم روی زمین و زارزار گریه کنم، برای حامدی که مرگ را با خودش برده بود.
وقتی رد بمبگذار را زدیم و پیدایش کردیم، هنوز انقدر دور نشده بود که تایمر را فعال کند.
وقتی برگشت، حس الان را داشتم. اشک شوق تا لبه پلکهایم آمده بود.
حامد هم مثل الان، هیچ نشانی از ترس در صورتش نبود.
فقط لبخند زد و گفت:
مردم دلگرمیشون به ماست، ما رو پناه خودشون میدونن؛ ولی پناه همه ما، پناه همه عالم خود سیدالشهداست.
🔗لینک قسمت اول رمان 👇
🌐https://eitaa.com/istadegi/1733
⚠️ #ادامه_دارد ⚠️
🖋 #فاطمه_شکیبا
#روایت_عشق 💞
https://eitaa.com/istadegi
علیکم السلام
ببینید، صرف این که یک نفر بسیجی یا سپاهی یا مامور امنیتی هست، باعث نمیشه که اون فرد معصوم و شهدایی باشه.
بالاخره همون فرد هم انسانه و اشتباه میکنه.
ضمن این که در هر نهادی، از جمله نهادهای انقلابی هم، کاستیها و نقصهایی وجود داره.
نباید فکر کنیم توی بسیج همه از دم آدمایی هستن که نور بالا میزنن و قراره شهید بشن.
این که جو نهادهای مذهبی و انقلابی خوب باشه یا نه، به خود ما بستگی داره.
درباره ادارات امنیتی هم که فرمودید، بله. فضا خیلی خشک هست. اون چیزی که توی رمانها و فیلمها نشون داده میشه همه ماجرا نیست. و البته برای این مخاطب حوصلهش سر نره لازمه یکم شوخی و خنده چاشنیش بشه. و این که میزان معرفت و اخلاص افرادی که در این نهادها کار میکنند با هم فرق داره.
یه بزرگواری میگفت توی نهادهای اطلاعاتی همه قیافهشون اینجوریه: 😐
درباره بخش دوم صحبتتون هم موافقم.
کار اطلاعاتی و امنیتی کار هرکسی نیست.
انقدر هم که به نظر میاد جذاب و هیجانانگیز نیست.
باید منطقی به قضیه نگاه کرد.
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
📖#معرفی_کتاب #در_مکتب_مصطفی نویسنده: #جمال_یزدانی نشر #مطالعات_جبهه_فرهنگی_انقلاب_اسلامی محتوای کتا
📚 #معرفی_کتاب
📘 #عمار_حلب
✍نویسنده: #محمدعلی_جعفری
نشر: #روایت_فتح
عمار حلب خاطرات شهید محمدحسین محمدخانی است. یکی از فواید خاطرات این شهید نکاتی آموزنده درباب هدف و چگونگی یک زندگی سالم است.
#بریده_کتاب 📖
یک بار باهم رفتیم بهشت زهرا(ع). دیدنی بود. چمران، آوینی، صیاد، پلارک، شهدای گمنام، شهدای هفت تیر...
دور همه اینها میچرخید. مینشست باتکتکشان حرف میزد. انگار روبهرویش حی و حاضر نشسته اند. زود هم با شهدا پسرخاله میشد. گاهی میزد جاده خاکی و سر شوخی را باز میکرد.
#شهید_محمدحسین_محمدخانی
..@istadegi..
سلام
سخت یا آسون بودن شما بستگی به میزان تلاش شما داره.
برای شخص بنده، نشستن سر جلسه کنکور و زدن تستهاش از آسونترین کارهای زندگیم بود. حتی برای سوالات اختصاصی یک ساعت وقت اضافه آوردم.
علتش هم این بود که زیاد تست زده بودم و آزمون داده بودم. طوری که دیگه برام عادی شده بود.
اگر تلاش بکنید واقعاً چیز سختی نیست.
البته یادتون باشه که هدف زندگی ما رتبه کنکور نیست، اگه رتبه خوبی به دست نیاوردید فکر نکنید دنیا به آخر رسیده.
شما طوری تلاش کنید که بعداً حسرت نخورید ای کاش بیشتر تلاش کرده بودم و نتیجه بهتری گرفته بودم.