eitaa logo
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
1.5هزار دنبال‌کننده
7.4هزار عکس
687 ویدیو
84 فایل
✨﷽✨ هرکس‌می‌خواهدمارابشناسد داستان‌کربلارابخواند؛ اگرچه‌خواندن‌داستان‌را سودی‌نیست‌اگردل‌کربلایی‌نباشد. شهیدآوینی نوشته‌هایمان‌تقدیم‌به‌ اباعبدالله‌الحسین(ع)‌وشهیدان‌راهش..‌. 🍃گروه‌نویسندگان‌مه‌شکن🍃 💬نظرات: https://payamenashenas.ir/RevayatEshgh
مشاهده در ایتا
دانلود
🔰 🔰 یا علی مددی...💚 📕 رمان امنیتی ⛔️ ⛔️ ✍️ به قلم: قسمت 163 *** هر چند ثانیه یک بار به بیرون خانه سرک می‌کشم. حامد هنوز دارد نماز می‌خواند؛ کنار کوچه. روی اموال مردم حساس است. با این که حکم شرعی‌اش را پرسیده‌ایم و می‌داند بخاطر شرایط جنگی و رها شدن خانه‌ها، نماز خواندن داخل آن‌ها هم اشکال ندارد، باز هم تا رضایت صاحب‌خانه را نگیرد داخل خانه‌ها نماز نمی‌خواند. حتی اگر مطمئن باشد خارج از خانه در تیررس است. کمیل به دیوار تکیه داده و قتی من را می‌بیند که برای چندمین بار سراغ حامد آمده‌ام، می‌گوید: خب چکارش داری؟ برو به کارات برس، اینی که من می‌بینم حالا حالاها نمازش تموم نمی‌شه. سیمش تازه وصل شده. وقتی تموم شد خبرت می‌کنم. نگاهی به آسمان نیمه‌تاریک مغرب می‌اندازم و نفسم را با حرص بیرون می‌دهم. کمیل می‌خندد: تازه این نماز مغربشه. عشا هنوز مونده! سرم را تکان می‌دهم، به کمیل چشم‌غره می‌روم و برمی‌گردم داخل. سیاوش دارد بین بچه‌ها غذا پخش می‌کند. در ظرف یک‌بارمصرف را باز می‌کنم و اشک شوق در چشمانم جمع می‌شود از غذای شاهانه‌مان: سیب‌زمینی آب‌پز و پنیر و نمک به ضمیمه نان. میان جمعی که از ایرانی‌ها و بچه‌های فاطمیون تشکیل شده می‌نشینم. اعضای تیم شناسایی‌ام هم میانشان هستند؛ اما هیچ‌کس نمی‌داند این‌ها بچه‌های شناسایی‌اند. یک نفر از بچه‌های ایرانی دارد خاطره تعریف می‌کند: آقا ما همون اوایل توی دمشق با این تکفیریا درگیر شده بودیم، درگیری خونه به خونه بود. خیلی نزدیک بودیم بهشون، یعنی ما توی یه اتاقای خونه بودیم، اونا توی اتاق دیگه... مجید می‌پرد وسط حرفش: کم لاف بِزِن بابا! نیمی‌شِد که! سیدعلی می‌زند پس کله مجید: تو که اون روزا سوریه نبودی چرا الِکی حرف می‌زِنی؟ صدای این دوتا از چندکیلومتری تابلو است انقدر که لهجه‌شان غلیظ است. مجید با سیدعلی کله می‌گیرد: نه که تو اون‌جا بودِی! 🔗لینک قسمت اول رمان 👇 🌐https://eitaa.com/istadegi/1733 ⚠️ ⚠️ 🖋 💞 https://eitaa.com/istadegi
🔰 🔰 یا علی مددی...💚 📕 رمان امنیتی ⛔️ ⛔️ ✍️ به قلم: قسمت 164 سیدعلی کم می‌آورد و به کسی که خاطره تعریف می‌کرد نگاه می‌کند: خب ادامه‌شا بوگو! مرد غر می‌زند: خب نمی‌ذارین بگم که. کجا بودم...؟ آهان... این تکفیریا تا فهمیدن ما مدافع حرمیم شروع کردن فحش دادن و گفتن شما رافضی و مرتد هستین. یه رفیقی داشتم اسمش صالح بود. وقتی دید این تکفیریا دارن رجز می‌خونن خیلی غیرتی شد، عربی هم بلد نبود، دیگه همین‌طوری شروع کرد جواب دادن، همش داد می‌زد انت شیعه علی بن ابی‌طالب! انت پیرو سیدعلی خامنه‌ای! حالا نگو می‌خواسته بگه ما شیعه‌ایم، اشتباهی گفته و بلد نبوده. ما مونده بودیم بخندیم یا بجنگیم. همش بهش می‌گفتم صالح! باید بگی انا شیعه! باید بگی نحن شیعه! همه می‌زنند زیر خنده. نمی‌دانم چرا من کلا به این راحتی‌ها خنده‌ام نمی‌گیرد؛ با این که کاملا خنده‌دار بودن ماجرا را درک می‌کنم. کمیل هم حتی دارد می‌خندد، ولی من فقط لبخند می‌زنم و شروع می‌کنم به پوست گرفتن سیب‌زمینی. هنوز ناخنم را توی پوست سیب‌زمینی فرو نکرده‌ام که صدای فریادی از بیرون خانه می‌شنوم. همه ساکت می‌شوند. یک نفر دارد کمک می‌خواهد: -ساعدنی! ساعدنی! زوجتي تموت!(کمکم کنید! کمکم کنید! زنم داره می‌میره!) با شنیدن جمله آخرش، ظرف غذا را می‌گذارم روی زمین و اولین نفر بلند می‌شوم و به طرف در می‌روم. مردی از مردم بومی شهر السعن است. چون این مناطق تازه آزاد شده، تعداد ساکنانش کم‌اند و وضعیت خدماتی در شهر خیلی خوب نیست. بیرون می‌دوم. مرد دارد گریه می‌کند و اشک می‌ریزد. جلو می‌روم، شانه‌هایش را می‌گیرم و تکانش می‌دهم تا به خودش بیاید: ما المشكلة؟(مشکل چیه؟) نگاهم می‌کند و می‌نالد: زوجتي في حالة مخاض، لكن ليس لدي سيارة لنقلها لعيادة.(زنم درد زایمان داره؛ ولی ماشین ندارم که ببرمش درمونگاه.) ماشینی که تحویل گرفته‌ام کنار حیاط پارک است. نگاهش می‌کنم. مرد ضجه می‌زند: زوجتي تموت!(زنم داره می‌میره!) 🔗لینک قسمت اول رمان 👇 🌐https://eitaa.com/istadegi/1733 ⚠️ ⚠️ 🖋 💞 https://eitaa.com/istadegi
سلام رشته مهم و مورد نیاز جامعه ست، ولی نیاز به روحیات خاص داره. هرکسی نمی‌تونه وارد این رشته بشه.
سلام بله درسته و البته اون چیزی که ما به عنوان مقبره کوروش می‌شناسیم اصلا مقبره کوروش نیست. مقالاتی که فرستادم رو مطالعه بفرمایید.
سلام بله متاسفانه همینطوره. پیشنهاد می‌کنم همه دوستان این بیانات رو مطالعه کنند http://farsi.khamenei.ir/speech-content?id=3436
سلام بله واقعاً😓 من صرفاً مطالبی که خودم مطالعه کردم رو نوشتم خدا خیرتون بده
سلام آفرین چه نکته مهمی.👏
سلام یکی از هیجان‌انگیزترین، مهم‌ترین و موثرترین کارهایی که فقط از عهده بانوان برمیاد، وظیفه مادری هست. کاری که هیچوقت تکراری نمی‌شه و با خلقت و فطرت یک بانو سازگاره. ضمن این که انجام این کار نیاز به یک بار علمی قوی داره؛ چیزی که بیشتر توی رشته‌های انسانی پیدا می‌شه(البته همیشه اینطوری نیست). نمی‌خوام شعار بدم، اما شدیداً معتقدم وظیفه مادری بهترین آینده شغلی برای خانم‌هاست. البته هر بانویی با توجه به توانمندی و تحصیلاتش می‌تونه شغل دیگری هم داشته باشه، ولی نباید از چیزی به این مهمی غافل شد. درباره آینده شغلی رشته‌های انسانی؛ باید صریح بگم که خیلی درآمدزا نیست. می‌تونید وارد عرصه‌های پژوهشی بشید و اگر خیلی خوش‌شانس باشید، شاید به عنوان مشاور در زمینه رشته خودتون در یکی از ادارات دولتی استخدام بشید. در کل، این که عاقبت شما در یک رشته چی بشه، بیشتر به خودتون، تلاش‌تون و خلاقیتتون ربط داره
سلام کاملا مسلط نیستم. گاهی بعضی کلمات رو باید از دیکشنری بپرسم.
سلام اول از همه ممنونم که وقت گذاشتید و مطالعه کردید. و سپاسگزارم از لطف شما. الحمدلله که مفید واقع شده.