🔰 #بسم_الله_قاصم_الجبارین 🔰
یا علی مددی...💚
📕 رمان امنیتی ⛔️ #خط_قرمز ⛔️
✍️ به قلم: #فاطمه_شکیبا
قسمت 180
میخواهم همراهش بخوانم؛ اما نمیتوانم.
صدای گفت و گوی سعد با مرد دوم بالا گرفته است. مرد اولی برمیگردد و به مرد و سعد نگاه میکند.
دستانش از دور گردنم شل میشود؛ بعد هم من را رها میکند و میرود به سمت سعد و دوستش.
ناخودآگاه با ولع تمام هوا را به سینه میکشم.
همهجا را تار میبینم. گلویم میسوزد و سرفه امانم را میبرد.
خم میشوم روی سینهام و سرفه میکنم.
حالا سعد و دو مرد دیگر دارند واقعاً با هم دعوا میکنند.
نگاهشان میکنم. انقدر بلند داد میزنند که متوجه نمیشوم چه میگویند.
سرم سنگین است و هنوز سرفهام بند نیامده. نامرد چقدر محکم فشار داد، معلوم نیست چه مرگش بود!
کمیل میگوید:
میخواست فقط یه زهر چشم ازت بگیره تا حساب کار دستت بیاد!
بعد کنارم مینشیند و بازویم را میگیرد:
نفس بکش داداش. چیزی نیست.
میخواهم نفس بکشم؛ اما گلو و سینهام میسوزد و هوا را پس میزند.
کمیل سرم را در آغوش میگیرد و میبوسد. سردردم بهتر میشود. ته دلم به این فکر میکنم که اگر کمیل را نداشتم چکار میکردم؟
کمیل در گوشم زمزمه میکند:
من و تو به هم قول دادیم تا تهش با هم باشیم مگه نه داداش؟
لبخند میزنم. کمکم نفسم برمیگردد سرجایش. دستانم درد میکنند؛ انگار خون در رگهای دستم ایستاده است و خواب رفتهاند.
دعوای سعد و آن دو مرد هنوز به نتیجه نرسیده است. نشنیده میتوانم حدس بزنم سر پول دعواست.
ناگاه مرد دوم سلاح کمریاش را درمیآورد و قبل از این که سعد بخواهد حتی فکر کند، گلولهای میان ابروهای سعد مینشاند.
پیشانی سعد از هم میپاشد و دراز به دراز میافتد روی زمین. لبم را میگزم. کاش عاقبتش این نمیشد.
راستش با این که من را به دردسر انداخت، دلم برایش میسوزد.
بوی خون سعد میزند زیر بینیام و دلم در هم میپیچد. صورتش کلا بهم ریخته.
مرد دوم اسلحهاش را غلاف میکند. نگاهم را از جنازه سعد میگیرم.
مرد دوم میآید بالای سرم و کمی براندازم میکند، بعد مینشیند و چانهام را میان دستانش میگیرد:
سمعت عندک معلومات مفيدة. يجب نتحدث عن ذلك. (شنیدم اطلاعات خوبی داری. باید روش صحبت کنیم.)
هم لحن حرف زدنش و هم چهرهاش آرامتر از دیگری به نظر میرسد.
احتمالاً مافوق مرد اولی ست و از او حرفهایتر. فقط نگاه میکنم؛ با همان نیشخند معروف کمیل. میگوید:
أتفهم؟(میفهمی؟)
🔗لینک قسمت اول رمان 👇
🌐https://eitaa.com/istadegi/1733
⚠️ #ادامه_دارد ⚠️
🖋 #فاطمه_شکیبا
#روایت_عشق 💞
https://eitaa.com/istadegi
خیلی وقته میخوام یه چالش #تحلیل_شخصیت برای عباس بذارم.
فکر میکنم الان وقت مناسبیه.
شخصیت #عباس رو تحلیل کنید.
(این کار به من کمک میکنه بفهمم چقدر در شخصیت پردازی موفق بودم)
منتظریم:
https://payamenashenas.ir/RevayatEshgh
نظرات شما در رابطه با #تحلیل_شخصیت #عباس
(سایر نظرات در موضوعات دیگه رو فردا پاسخ میدم)
پ.ن: جالبه، شخصیت خود منم ENTJ هست؛ البته کمی هم به سمت ISTJ میره. به نظر خودم عباس به ISTJ نزدیک تره.
(این کدها، کدهای شخصیتیای هستند که با تست شخصیت شناسی امبیتیآی به دست میان)
پ.ن۲: فکر کنم ریش بلند مناسبتر باشه با شخصیتش.
نظر شما چیه؟
https://payamenashenas.ir/RevayatEshgh
نظرات شما در باره #تحلیل_شخصیت #عباس
پ.ن: تست شخصیت عباس نشون داد بین N و S در تعارض هست یعنی پنجاه پنجاهه. بین I و E هم همینطور.
پ.ن۲: برای خوندن خط قرمز نیازی به خوندن رفیق نیست. هرچند ممکنه یکم از داستان رفیق لو بره.
سلام
عقیق فیروزهای
برای دختر نوجوان، رنج مقدس، خواب باران، رویای نیمه شب، دعبل و زلفا، پنجره چوبی و...
#معرفی_کتاب