نظرات شما
#تحلیل_شخصیت #عباس 🧔🏻
پ.ن: راستش توی ذهن خودم ریش بلند بود🙄
نظر شما چیه؟
https://payamenashenas.ir/RevayatEshgh
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
نظرات شما #تحلیل_شخصیت #عباس 🧔🏻 پ.ن: راستش توی ذهن خودم ریش بلند بود🙄 نظر شما چیه؟ https://payamen
نظرات شما
#تحلیل_شخصیت #عباس
چقدر جالب، اتفاقا برای تحلیل شخصیتش توی رفیق گفته بودند موهای قهوهای و چشم عسلی داره، چه تصوراتی دارید شما🙂
پ.ن: حمیدرضا پگاه توی گاندو؟🤔
نظر شما چیه؟
https://payamenashenas.ir/RevayatEshgh
نظرات شما
#تحلیل_شخصیت #عباس 🧔🏻
پ.ن: به نظر خودم قهوهای تیره.
پ.ن۲: حالا از بحث ظاهرش بگذریم. روی ویژگیهای اخلاقیش هم میشه بحث کرد.
🔰 #بسم_الله_قاصم_الجبارین 🔰
یا علی مددی...💚
📕 رمان امنیتی ⛔️ #خط_قرمز ⛔️
✍️ به قلم: #فاطمه_شکیبا
قسمت 181
مرد اولی میگوید:
قال سعد يعرف العربية. (سعد گفت عربی بلده.)
مرد دوم سرش را تکان میدهد:
زین! إذن جاوبنی! (خوبه! پس جوابمو بده!)
باز هم نگاهش میکنم. کمیل میخندد:
اینا خیلی عجولن. تو هم به جای لالبازی، چهارتا حرف حماسی بزن مثل توی فیلما!
از حرف کمیل خندهام میگیرد و ناگاه میزنم زیر خنده؛ بلند و از ته دل.
مرد اول سرنیزهاش را میگذارد زیر گلویم. چقدر تیز است! کمی گلویم را میخراشد.
خشم از چشمان قرمز و دندانهای به هم قفلشدهاش بیرون میریزد:
لا نملك وقتا! تحدث! (وقت نداریم! حرف بزن!)
خندهام بند نمیآید؛ حتی با این که میدانم اگر دستش کمی تکان بخورد، این سرنیزه شاهرگ گردنم را میبُرد.
اصلا درستش همین است؛ این که وقتی تیغ روی گردنت است، به چشمان قاتلت نگاه کنی و بخندی.
کمیل میخندد:
اصلاً نمیدونه چی میخواد! همینطوری میگه حرف بزن!
خندهام بیشتر هم میشود. از دست این کمیل.
مرد میخواهد فریاد بکشد؛ اما مرد دوم دستش را میگذارد زیر لوله اسلحه مرد اول و آن را کنار میزند:
اهدء. إحنه نتحدث. أليس كذلك؟ (آروم باش. ما داریم با هم حرف میزنیم؛ مگه نه؟)
مرد اولی آرام میشود. نیشخند میزنم به این سیاست هویج و چماق؛ پلیس خوب و پلیس بد.
مرد دوم همچنان چانهام را گرفته است:
أ سیدحیدر اسمک؟(اسمت سیدحیدر بود؟)
فقط پلک بر هم میگذارم که یعنی بله.
ادامه میدهد:
ما هو دورك بين القوات؟ (وظیفهت بین نیروها چی بود؟)
کمیل میگوید:
کار خاصی نمیکرد، همینطوری برای خودش میپِلِکید!
باز هم آن لبخند از روی لبم محو نمیشود. به چشمان مرد نگاه میکنم.
بر خلاف مرد اولی هنوز عصبانی نشده. چند ثانیه در سکوت میگذرد و مرد دوم میگوید:
انا أکره الخشونۀ. جاوبنی!(من از خشونت متنفرم. جوابم رو بده!)
باز هم نگاهش میکنم. باز هم سکوت.
از گوشه چشم حواسم به مرد اولی هست که دارد غیظ میخورد.
ناگهان فریاد میکشد و سرنیزهاش را بالا میآورد. اینبار مرد دوم هم جلویش را نمیگیرد.
چشمانم را نمیبندم؛ باز هم خیره میشوم به چشمان مرد.
🔗لینک قسمت اول رمان 👇
🌐https://eitaa.com/istadegi/1733
⚠️ #ادامه_دارد ⚠️
🖋 #فاطمه_شکیبا
#روایت_عشق 💞
https://eitaa.com/istadegi