eitaa logo
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
1.5هزار دنبال‌کننده
7.4هزار عکس
692 ویدیو
84 فایل
✨﷽✨ هرکس‌می‌خواهدمارابشناسد داستان‌کربلارابخواند؛ اگرچه‌خواندن‌داستان‌را سودی‌نیست‌اگردل‌کربلایی‌نباشد. شهیدآوینی نوشته‌هایمان‌تقدیم‌به‌ اباعبدالله‌الحسین(ع)‌وشهیدان‌راهش..‌. 🍃گروه‌نویسندگان‌مه‌شکن🍃 💬نظرات: https://payamenashenas.ir/RevayatEshgh
مشاهده در ایتا
دانلود
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
نظرات شما عزیزان پ.ن: فکر نمی‌کردم کسی دوست داشته باشه🙂
سلام خدا رو شکر یه نفر راضیه. بله اصلا بَده ترشح آدرنالین خون تون رو بالا بردم؟
یکی از مخاطبان هم به بنده پیام داده بودند و خواسته بودند پاسخشون رو به لینک ناشناس شون ارسال کنم، بنده همون ابتدا که گفتند پاسخ رو فرستادم ولی مثل این که دریافت نکردند هنوز. خلاصه که عذرخواهم. امیدوارم سوء تفاهم پیش نیاد. و خواهشمندم اگر می‌خواید به پیام‌تون خصوصی پاسخ داده بشه، ارسال پاسخ رو فعال بکنید.
سلام نه لازم نیست.
سلام بله ان‌شاءالله...🤲
سلام چون نمی‌دونستید اشکال نداره🙂
سلام فکر می‌کنم دخترهای رمان‌ها شباهت زیادی به خودم پیدا کردند... برای همین شبیه هم شدند. این اثر کاملا ناخودآگاهه. چون شخصیت های داستان، انعکاس خود نویسنده هستند.
سلام ممنون از لطف شما و این که برای مطالعه رمان‌هام وقت گذاشتید🌷 ان‌شاءالله بهتر از این بنویسم. سلامت باشید ان‌شاءالله
دوستان عزیز باز هم از طرف شما سوال به دست ما رسیده اما اجازه بدید پاسخگویی به سوالات رو بذاریم برای فردا صبح تا نظم کانال حفظ بشه🙂
سلام چشم🙂
🔰 🔰 یا علی مددی...💚 📕 رمان امنیتی ⛔️ ⛔️ ✍️ به قلم: قسمت 185 مطهره می‌رسد مقابلم و زانو می‌زند. فقط نگاه می‌کند. می‌خواهم صدایش بزنم؛ اما بجای کلمه، خون از دهانم می‌ریزد. کمیل راهنمایی‌ام می‌کند: بگو یا حسین! دستم را می‌گذارم روی سینه‌ام. دارم می‌افتم روی زمین. مطهره شانه‌هایم را می‌گیرد که نیفتم. کمیل می‌گوید: دیگه تموم شد. الان همه‌چی درست می‌شه، فقط بگو یا حسین. لب‌هایم را به ذکر یا حسین می‌چرخانم؛ اما صدایی از دهانم خارج نمی‌شود. خسته‌ام؛ خیلی خسته. به مطهره نگاه می‌کنم. مطهره یک لبخندِ آمیخته با نگرانی می‌زند و پلک بر هم می‌گذارد: الان تموم می‌شه. یکم دیگه مونده. لبخند می‌زنم. تشنه‌ام. تصویر کمیل و مطهره تار می‌شود و پلک‌هایم می‌افتند روی هم. صدای همهمه می‌آید؛ صدای گفت و گوهای مبهم به زبان عربی. بوی تند الکل. بوی خون. صدای پا، صدای دویدن. باد گرم پنکه و صدای چرخیدنش. نور. درد. تشنگی. ضعف. نور. این‌ها اولین چیزهایی ست که می‌فهمم و حس می‌کنم. گلویم می‌سوزد و زبانم به ته حلقم چسبیده. بدنم درد می‌کند. مگر کمیل نگفت الان تمام می‌شود؟ پس چرا هنوز درد را حس می‌کنم؟ زنده‌ام یا مرده؟ مطهره کجا رفت؟ کمیل کجاست؟ دلم نمی‌خواهد چشمانم را باز کنم؛ یعنی جان ندارم. صدای قدم زدن می‌آید؛ صدای برخورد کفش با موزاییک و پیچیدنش در اتاق. نمرده‌ام؟ به حافظه‌ام فشار می‌آورم. ثامر مُرد و دوستش زنده ماند. صدای تیر. حتما دوست ثامر دوباره آمده سراغم. صدای پا متوقف می‌شود. ته‌مانده نیرویم را جمع می‌کنم تا چشمانم باز شوند. نور چشمانم را می‌زند. صدای آشنایی می‌گوید: سید! سیدحیدر! دوباره به خودم زحمت می‌دهم تا چشم باز کنم. همه‌جا سپید است. نور سپید. دنبال منبع صدا می‌گردم. دوباره صدایم می‌زند: آقا حیدر! لحنش را می‌شناسم. لحن مرتب و اتوکشیده پوریا؛ آقای دکتر. اخم می‌کنم. می‌بینمش که بالای سرم ایستاده. می‌گوید: صدای من رو می‌شنوید؟ منو می‌بینید؟ 🔗لینک قسمت اول رمان 👇 🌐https://eitaa.com/istadegi/1733 ⚠️ ⚠️ 🖋 💞 https://eitaa.com/istadegi