eitaa logo
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
1.5هزار دنبال‌کننده
7.4هزار عکس
692 ویدیو
84 فایل
✨﷽✨ هرکس‌می‌خواهدمارابشناسد داستان‌کربلارابخواند؛ اگرچه‌خواندن‌داستان‌را سودی‌نیست‌اگردل‌کربلایی‌نباشد. شهیدآوینی نوشته‌هایمان‌تقدیم‌به‌ اباعبدالله‌الحسین(ع)‌وشهیدان‌راهش..‌. 🍃گروه‌نویسندگان‌مه‌شکن🍃 💬نظرات: https://payamenashenas.ir/RevayatEshgh
مشاهده در ایتا
دانلود
🚩 🚩 📖داستان ✍️به قلم ✒️ داستان پیش روی شما داستانی است از تقابل خیال و واقعیت. داستانی که روایتی متفاوت از اتفاقات مهمی از تاریخ ایران را بیان می کند. تاریخی که زمان زیادی از آن نگذشته است. روایت اتفاقات سال ۹۸ که قهرمان آن نویسنده است. قهرمانی که با شناخت خود به هدفش میرسد. تمام تلاش نویسنده بر این است که شیرینی تقابل خیال و واقعیت را هر چند کوتاه برای شما با قلم خود به رشته تحریر در بیاورد و لذت تصور کردن را برای خواننده به ارمغان بیاورد. امیدوارم که از خواندن این روایت لذت ببرید.
🚩 🚩 📖داستان ✍️به قلم ✒️ قسمت اول محدثه کلافه است. در اتاق مدام رژه می‌رود وطوری به من نگاه می‌کند انگار من مقصرم. یک لحظه می‌خواهد چیزی بگوید که می‌گویم: بسه دیگه مگه من بنزینو گرون کردم. سرش را پایین می‌اندازد و می‌گوید: ببخشید کلافه‌ام. نکنه اتفاقی بیوفته که... نمی‌گذارم ادامه دهد. می‌گویم: نه ان‌شاءالله چیزی نمی‌شه. نگران نباش، انقدرم خودخوری نکن. چند دقیقه می‌گذرد. عارفه می‌آید داخل که با چهره اخموی من و محدثه مواجه می شود. انگار دنبال کسی می‌گردد. می گوید: پس فاطمه کو؟ بلند می شوم و می‌گویم: رفت. راستی بلآخره تکلیف امتحانت چی شد؟ عارفه می‌گوید: استادم توی راه گیر کرده. پس کنسله. جمله آخر را با خنده می‌گوید. باز هم خوب است یک نفر اینجا خوشحال است. محدثه به طرف میز می‌رود. چادرش را بر می‌دارد. می‌گویم: کجا؟ در را باز می‌کند و می‌گوید: این‌جوری نمی‌شه. نمی‌تونم صبر کنم. پایگاه دست خودت. و می‌رود. اصلا اجازه نمی‌دهد چیزی بگویم. عارفه آهی می‌کشد و می‌گوید: ای بابا همه که دارن میرن. بیا ماهم بریم. نگرانم. می‌ترسم پایگاه را خالی بگذارم و آن وقت اتفاقی بیوفتد. اما نمی‌شود ماند. گوشی‌ام را در می‌آورم و شماره خانه را می‌گیرم. مادرم جواب می‌دهد: سلام کجایی؟ می‌گویم: هنوز پایگاهم. می‌پرسد: پس چرا نمیای؟ می‌خوای بیام دنبالت؟ به خاطر اوضاع خیابان‌ها جرئت نمی‌کنم بگویم که بیاید. سریع می‌گویم: نه مامان. از یه مسیری میام که شلوغ نباشه. نگران نباش. می‌گوید: باشه پس مواظب باش و زود بیا. خداحافظی که می‌کنم عارفه جلویم می‌ایستد و نگاهم می‌کند. بدجور نگاهم می‌کند. چشمانش را که ریز می‌کند می‌ترسم. از همان نگاه‌هایی که وقتی عصبی است می‌کند. می‌گویم: چیه؟ می‌گوید: خب چیکار کنیم الان به مامانت می‌گی میای به من می‌گی وایسا؟ می‌گویم: ببخشید اگه میای بریم، فقط من پایگاه رو چک کنم یه وقت چیزی نمونده باشه تا بریم. سری تکان می‌دهد. نگاهی به اطراف می‌اندازم. یک دفترچه گوشه پایگاه توجهم را جلب می‌کند. برش می‌دارم. انگار مال فاطمه است. ولی چرا جا گذاشته؟ هیچ وقت این را از خودش جدا نمی‌کرد. دفترچه را داخل کیفم می گذارم و چادرم راسر می‌کنم. با عارفه از پایگاه خارج می‌شوم. در پایگاه را قفل می‌کنم. ⚠️ ⚠️ 🖋 ⛔️کپی به هیچ عنوان مورد رضایت نویسنده نمی‌باشد⛔️ 🔗لینک قسمت اول رمان 👇 🌐 https://eitaa.com/istadegi/3168 ارتباط مستقیم با زهرا اروند 👇🏻 https://harfeto.timefriend.net/16354397542508 💞
سلام بله پیکر این بانوی شهید چند روز پیش تفحص شد... خوش به سعادتشون. کاش شهادت نصیب ما هم بشه... _____________________ سلام بله، واقعاً ما اون روز توی خیابون بودیم. ولی بعضی قسمت‌ها رو بنا به صلاحدید خودمون تغییر دادیم. البته منتظر باشید، قراره غافلگیر بشید از یه جایی به بعد...
سلام خوشحالم که باعث ایجاد انگیزه شده. دعا کنید همیشه پرانرژی بمونیم. ممنون از حمایتتون. برای همکاری هم برنامه‌هایی در آینده داریم... منتظر باشید...
سلام گلزار شهدای امامزاده علی‌اکبر چیذر تهران
سلام اون روز واقعاً اصفهان صحنه جنگ شده بود. مخصوصاً فلکه احمدآباد که یکی از مراکزش بود. من یادمه شب که می‌خواستم از چهارراه پروین رد بشم، چادرم رو جمع کرده بودم که آتیش نگیره چون همه‌جا آتیش روشن بود. خدا برای کسی نخواد. اون روز من و یکی از دوستانم مجبور شدیم به یه اداره دولتی پناه ببریم و اونجا بمونیم تا اوضاع اروم شه. یادمه شب به دو سه تا دختری که همراهم بودند گفتم پنجره‌ها رو با پلاستیک بپوشونن که اگه شیشه‌ها رو شکستند آسیب نبینیم. خیلی تلخ بود. خیلی سخت...
سلام نه، چون به هم مرتبط هستند. راستی، نظراتتون درباره رمان خانم اروند و خانم صدرزاده می‌تونید به لینک ناشناس خودشون که پایین قسمت‌های رمانشون هست هم بفرستید.
سلام شرمنده که ناراحتتون کردم، حلال کنید🙂 ممنونم از این لطفی که دارید. چشم ان‌شاءالله حتما در ادامه از شما عزیزان هم کمک می‌گیریم.
این که الان دارم به سوالات پاسخ می‌دم بخاطر اینه که احتمالا فردا صبح خونه نیستم.
سلام بله، البته بنده فقط اصفهان بودم و اصفهان رو دیدم. قطعا شهرهای دیگه هم اوضاع خراب بوده. ان‌شاءالله کم‌کم پرده از حقایق آبان برداشته میشه، و وظیفه ما هم همینه که حقیقت رو بگیم تا مدیون شهدای گمنام و مظلوم امنیت نشیم...
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
💠 💠 📖داستان 🌔 ✍️به قلم ✒️ قسمت 3 حسی مبهم و غریزی می‌گوید چادر و روسری‌ام را جلوتر بکشم که صورتم پیدا نباشد؛ نمی‌دانم چرا. همان حس غریزی، هشدار خطر می‌دهد و می‌گوید زود از این‌جا رد شو. همان حس غریزی، درجه هوشیاری و آماده‌باش دفاعی را می‌برد نزدیک صد و درجه کنجکاوی و کله‌شقی را می‌آورد نزدیک صفر. مرز حریم شخصی که همیشه به شعاع شصت سانتی‌متر است پررنگ‌تر می‌شود(البته همیشه این مرز را داشتم و بجز خانواده و دوستان نزدیک، کسی حق ندارد وارد این مرز شود). از حالا هرکس که وارد حریم امن شود، مهاجم و خطر جدی شناخته شده و پاسخ من سخت و خشن خواهد بود! مغزم از همین حالا آماده مبارزه است. وارد خیابان جی می‌شوم که آرام‌تر است. ایستگاه بی‌آرتی خالی است و شیشه‌های ایستگاه شکسته و ریخته کف خیابان. ناباورانه به خرده‌شیشه‌ها نگاه می‌کنم. راستش فکر نمی‌کردم بدتر از سال نود و شش باشد؛ ولی هست. هیچ ماشینی از خیابان رد نمی‌شود. آدم‌هایی مثل من که مجبورند پیاده برگردند و از سرما در خودشان جمع شده‌اند کم نیستند. وسط خیابان، دختر و پسرهای دبیرستانی گروه گروه و دست در دست هم راه می‌روند؛ انگار نه انگار که شهر به هم ریخته. اتفاقا فرصت خوبی شده تا با هم قدم بزنند. از این ترکیب آرامش و آشوب خنده‌ام می‌گیرد. به خیابان پروین اعتصامی رسیده‌ام. سر چهارراه شلوغ است؛ یک موتور افتاده دقیقا وسط چهارراه و مقابل راه مردم تا کسی نتواند رد شود. چند جوان که شاید به زور بیست سالشان باشد، خیابان را با پارک کردن موتور و آتش زدن لاستیک بسته‌اند. پیداست که همه مردم با اعتصاب و خاموش کردن ماشین‌هایشان موافق نیستند؛ اما از چند جوانی که چماق و قمه دارند می‌ترسند. چند مرد دارند با جوان‌ها بحث می‌کنند که راه باز شود و صدای داد و فریادشان بالا رفته؛ اما انگار فایده ندارد. چشمم به چراغ‌های خاموش راهنمایی و رانندگی می‌افتد که شکسته‌اند. ایستگاه اتوبوس خالی ست. مغازه‌دارها کرکره مغازه را پایین کشیده‌اند که مبادا شیشه مغازه‌شان پایین بیاید. مردم عصبانی‌اند و مضطرب. نمی‌دانم از کدام طرف بروم. مغزم هشدار می‌دهد؛ صدای آژیر فضای مغزم را پر کرده. ناگاه صدای بوق در چهارراه می‌پیچد. همه برمی‌گردند به سمت صدا. مردی داخل ماشینش نشسته و دست گذاشته روی بوق. پیداست که بدجور عصبانی شده. از موهای جوگندمی‌اش می‌توانم حدس بزنم همسن پدرم باشد. جوان‌ها دور ماشینش را می‌گیرند و پرخاش می‌کنند: چته؟ دستتو از روی بوق بردار! مرد هم عصبانی ست: چرا نمی‌ذارین مردم رد بشن؟ من باید برم دنبال دخترم! بذارین برم! یکی از جوان‌ها که به نظر سردسته‌شان می‌آید می‌گوید: نمی‌شه! همه باید وایسن! به ما ربطی نداره! صدای مرد بالاتر می‌رود: یعنی چی؟ شما چرا نمی‌فهمین! من می‌خوام برم! همه مردم با مرد همصدا می‌شوند و دستشان را می‌گذارند روی بوق. جوان‌ها ماشین مرد را دوره می‌کنند و تکان می‌دهند: یا ساکت می‌شی یا خودتو با ماشین با هم آتیش می‌زنیم! نگاه مرد رنگ وحشت می‌گیرد و دست از روی بوق برمی‌دارد. چاره‌ای جز تسلیم ندارد. از این توحش می‌ترسم و قدم تند می‌کنم. همه ساکت شده‌اند. داخل یکی از خیابان‌های فرعی می‌پیچم. روی زمین پر است از شاخه نیمه‌سوخته درختان و سنگ و آجر. ⚠️ ⚠️ 🖋 ⛔️کپی به هیچ عنوان مورد رضایت نویسنده نمی‌باشد⛔️ 🔗لینک قسمت اول رمان 👇 🌐 https://eitaa.com/istadegi/3149 #... 💞