eitaa logo
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
1.5هزار دنبال‌کننده
7.4هزار عکس
693 ویدیو
84 فایل
✨﷽✨ هرکس‌می‌خواهدمارابشناسد داستان‌کربلارابخواند؛ اگرچه‌خواندن‌داستان‌را سودی‌نیست‌اگردل‌کربلایی‌نباشد. شهیدآوینی نوشته‌هایمان‌تقدیم‌به‌ اباعبدالله‌الحسین(ع)‌وشهیدان‌راهش..‌. 🍃گروه‌نویسندگان‌مه‌شکن🍃 💬نظرات: https://payamenashenas.ir/RevayatEshgh
مشاهده در ایتا
دانلود
💠 💠 📖داستان 🌔 ✍️به قلم ✒️ قسمت 6 خیابان فرعی را می‌دویم. هوا بوی باران می‌دهد اما باران نمی‌بارد. نمی‌دانم کجاییم. راه را گم کرده‌ام. بشری من را می‌کشد به سمت یک پراید نوک‌مدادی و می‌گوید: سوار شو! و در را برایم باز می‌کند. نمی‌دانم این کارم حماقت است یا نه. چرا باید سوار ماشین یک غریبه شوم؟ چون آن غریبه دقیقاً کپی برابر اصل خودم است و می‌گوید شخصیت رمانم است و این حرف‌ها؟ بشری نهیب می‌زند: سوار شو! در عقب را باز می‌کنم و سوار می‌شوم. داخل ماشین برخلاف بیرونش گرم است. بشری هم عقب نشسته. از دیدن دو مردی که جلو نشسته‌اند خشکم می‌زند، هین بلندی می‌کشم و دستم را می‌گذارم روی دهانم. دستم را می‌گذارم روی دستگیره در تا بازش کنم و پیاده شوم، اما در قفل است و ماشین راه می‌افتد. الان است که گریه‌ام بگیرد. یکی از مردها که سمت کمک‌راننده نشسته، برمی‌گردد به سمت من: نگران نباشید، جاتون امنه. چقدر قیافه این مرد آشناست. مطمئنم او را قبلاً دیده‌ام؛ همان‌طور که آن مردِ میانسال را دیده بودم. نمی‌دانم کجا. این مرد جوان است، بیست و هفت هشت ساله. لبخند گرمی می‌زند: من عباسم مامان! جیغ می‌کشم: مامان؟ یعنی چی؟ و با چشمانِ گرد شده به بشری نگاه می‌کنم. بشری سرش را تکان می‌دهد: آره، اینم شخصیت رمانته. ماها مثل بچه‌های توایم. ناباورانه و عصبی سرم را تکان می‌دهم: دارین چرت می‌گین. امکان نداره! منو پیاده کنین بذارین برم! مردی که در جای راننده نشسته، وقتی تقلایم برای باز کردن در را می‌بیند می‌گوید: قفله. الان اوضاع خطرناکه، بهتره درها قفل باشه. دست از تقلا می‌کشم. مرد آینه جلو را طوری تنظیم می‌کند که صورتش را ببینم و می‌گوید: ابوالفضلم. عصبی می‌خندم: منو مسخره کردین؟ بشری دستش را می‌گذارد روی دستانم: نه. باور کن واقعیه. عالی شد. بعداز ظهر شنبه‌ی یک روز پاییزی، وسط اغتشاش و اعتصاب و درگیری، یک آدم دیوانه با اسلحه تهدیدم کرده که دفترت را بده و سه تا آدم خل و چل نجاتم داده‌اند و می‌گویند ما شخصیت‌های رمانت هستیم؛ بچه‌های تو. موقعیت از این مسخره‌تر در دنیا وجود ندارد. زیر لب می‌غرم: احمقانه‌س! عباس می‌خندد: پس بگو چرا همه‌مون انقدر شکاک و دیرباوریم. این ویژگی مامانه. و نگاهم می‌کند. از این که خرس گنده به من می‌گوید مامان لجم می‌گیرد. عباس ادامه می‌دهد: ویژگی شخصیتی اکثر ماها شبیه شما شده. چون تیکه‌های شخصیت توایم. بشری هم حرف عباس را تایید می‌کند: حتی گاهی می‌تونیم رفتارها و واکنش‌هات رو پیش‌بینی کنیم. کمی ازشان می‌ترسم. من الان با خودم مواجهم. چندتا آدم که تکثیر شده‌ی شخصیت من‌اند. بشری به ابوالفضل می‌گوید: الان کجا میری؟ ⚠️ ⚠️ 🖋 ⛔️کپی به هیچ عنوان مورد رضایت نویسنده نمی‌باشد⛔️ 🔗لینک قسمت اول رمان 👇 🌐 https://eitaa.com/istadegi/3149 #... 💞
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
نظرات شما عزیزان🌿 ممنونم از لطف همه شما. خوشحالم که روز عید باعث خنده شما شدم. البته هدف از نوشتن این داستان فقط خنده و هیجان نیست و ساعت‌ها روی پیام و مضمون اصلی داستان فکر شده. قراره یک بحث مهم اخلاقی و دینی رو در این چارچوب بیان کنم ان‌شاءالله.
سلام سپاسگزارم. ان‌شاءالله به زودی معلوم می‌شه...
سلام ممنونم از نکات مهمی که فرستادید. بله کاملا درسته؛ مبارزه همیشه گزینه آخر هست. اصل، حفظ جان و آبروئه. حتی وقتی پای مبارزه میاد وسط، باید مهاجم رو طوری بزنیم که بیهوش یا گیج بشه و فرصت فرار پیدا کنیم.
✨ 📖داستان ✍️به قلم ✒️ قسمت سوم باز به جمعیت نگاه می‌کنم. از صدای بوق ماشین ها کلافه شده ام؛ راهم را کج می‌کنم و به سمت پارک آن نزدیکی راه می‌افتم. سر به زیر قدم بر می‌دارم و به این اغتشاش و اوضاع امروز فکر می‌کنم. دستی بازویم را می‌گیرد؛ بر می‌گردم و نگاهش می‌کنم زنی است با چادر رنگی. از چشمانش اظطراب فریاد می‌زنند. -دخترم تو دانشگاه بودی؟ بریده‌بریده حرف می‌‌زند و صدایش می‌لرزد. -بله یک ساعت پیش بودم. -کلاسا مگه تموم نشده؟ پس بچه من چرا نیومد؟ می‌ترسم این از خدا بی‌خبرا بلایی سرش بیارن. سعی می‌کنم دلداری‌اش بدهم و برای همدردی دستی به شانه‌اش می‌زنم. -نگران نباشید؛ اتفاقی نمی‌افته. انگار هنوز هم دلش آرام نشده است. -ببین تو می‌شناسیش؟ کیوان احمدی. چشمانم درشت می‌شود. من از کجا باید پسرش را بشناسم؟! -نه والا، می‌رسه نگران نباشید. -اگه دیدیش بگو منتظرشم. بیچاره زن معلوم است حسابی ترسیده، چون متوجه حرف‌هایش نیست. چشمی به او می‌گویم و راه می‌افتم. پیر مرد راست می‌گفت؛ مردم کمی هم حق اعتراض دارند! این که یک شبه بنزین سه برابر شود برای آن‌هایی که نان خوردن هم ندارند ظلم است. به پارک رسیده‌ام. به سمت آلاچیق گوشه‌ای پارک می‌روم. نیاز به خلوت دارم. البته به غیر از میدان که پر از جمعیت و صدا‌ست بقیه جاها سکوت محض است. خُرد شدن برگ‌ها زیر پایم حالم را کمی خوب می‌کند. وارد آلاچیق می‌شوم و روی صندلی‌های چوبی‌اش می‌نشینم. از داخل کیف موبایلم را در‌می‌آورم. وقتی صفحه قفل را باز می‌کنم پیامی با شماره ناشناس روی صفحه‌ام خودنمایی می‌کند. «مطمئن باش تقاص پس می‌دی؛ همه‌جا هستیم، منتظرمون باش. می‌گی چرا؟ به خاطر این...» تکه‌ای از رمانم را نوشته است، دقیق همان جایی که ماجرای سال‌های ۷۸ را افشا کرده‌ام. اما او کیست که از رمان من باخبر است؟ ⚠️ ⚠️ 🖋 ⛔️کپی به هیچ عنوان مورد رضایت نویسنده نمی‌باشد⛔️ 🔗لینک قسمت اول رمان 👇 🌐 https://eitaa.com/istadegi/3159 ارتباط مستقیم با محدثه صدرزاده👇 http://unknownchat.b6b.ir/5393 💞