سلام
راستش انتخاب موضوع کاریه که از دست من برنمیاد؛ باید خودتون ببینید چه موضوع و ایدهای رو بیشتر دوست دارید.
#پاسخگویی_فرات
سلام
حرص نخورید. این مسئله بخاطر اینه که ما تاریخمون رو خوب نمیخونیم و نمیدونیم.
باید تاریخ رو خوند و به بقیه هم یادآوری کرد
#پاسخگویی_فرات
سلام
بالاخره هر چیزی حسن و عیب رو باهم داره، اصفهان واقعاً شهر خوبیه اما من خودم حسرت قم و مشهد رو میخورم که مردمش به حرم نزدیک هستن.
تازه شما مثلا پل خواجو یا چهارباغ یا کوه صفه اصفهان رو ندیدید که چقدر اوضاع حجاب توی این مکانها خرابه.
انشاءالله هرجا هستید سلامت باشید و یه روز هم تشریف بیارید اصفهان و لذت ببرید🙂
محتاجیم به دعا
#پاسخگویی_فرات
💠 #بسم_الله_قاصم_الجبارین 💠
📖داستان #نیمهٔ_تاریک 🌔
✍️به قلم #فاطمه_شکیبا ✒️
قسمت 9
آن یکی که شبیه خودم است کیست؟ قبل از این که بپرسم، دختری که شبیه خودم است به حرف میآید: من حورام. مگه بشری برات توضیح نداد؟ ما همهمون مثل توایم. اریحا هم مثل توئه دقیقاً.
نگاهی به بشری میکنم و نگاهی به حورا. واقعا هردو کپی برابر اصل مناند. حورا روسری گلبهی سرش کرده و چادر رنگی. نگاه میچرخانم به سمت زهرا و میپرسم: زهرا تو هم میبینی؟ باورم نمیشه!
زهرا میخندد؛ همه میخندند. میگوید: من که زهرا نیستم! من شخصیت رمان دوستتم. همونطور که شخصیتهای دخترِ رمانِ تو، شبیه تو شدن، منم شبیه مادرم شدم. اسمم نورا ست، یادته درباره من باهات حرف زد؟
یادم هست؛ یکی دو هفته پیش بود. از خیلی وقت پیش دارم تلاش میکنم محدثه و زهرا را برای نوشتن آماده کنم. استعداد نویسندگی دارند و جسارتش را نداشتند. یکی دو ماهی میشود که به طور جدی شروع کردهاند به نوشتن رمانشان و هر روز و هرشب داریم درباره رمانهایمان با هم صحبت میکنیم. دوست ندارم فقط خودم در جریان رماننویسی انقلابی تنها باشم؛ هدفم جریانسازی بود تا اگر یک روز من هم نبودم و نتوانستم بنویسم، کسانی بهتر از من این مسیر را ادامه بدهند.
به نورا نگاه میکنم و میپرسم: خب تو اینجا چکار میکنی؟ تو که شخصیت رمان من نیستی!
قبل از این که جواب بگیرم، صدای در زدن میآید. کسی در حیاط را میکوبد. ابوالفضل انگشت اشارهاش را میگذارد روی لبهایش. همه سر جای خودمان منجمد میشویم. بشری به ابوالفضل نگاه میکند و سر تکان میدهد. ابوالفضل شانه بالا میاندازد. عباس دستش را میبرد زیر کاپشنش و با قدمهایی بیصدا به سمت در میرود. با دست به من و بشری اشاره میکند که بروید کنار. بشری من را میکشد عقب؛ طوری که اگر در باز شد، نه درد دیدرس باشم و نه در تیررس. حورا و نورا همانجا ایستادهاند و خیرهاند به در. ابوالفضل سمت دیگر در میایستد و اسلحه میکشد. دوباره صدای در میآید و بعد، صدایی گرم و مردانه: منم، حسین. تنهام.
ابوالفض و عباس لبخند میزنند و عباس در را باز میکند. مردی حدوداً پنجاه ساله، با مو و ریش جوگندمی و صورتی تقریباً شکسته اما خندان وارد حیاط میشود و سریع در را پشت سرش میبندد. آشناست و میتوانم حدس بزنم شخصیت رمانم است. من را که میبیند، لبخندش عمیقتر میشود و میگوید: سلام مادر، حاج حسینم. مداحیان. یادته؟
مادر؟ این مرد سن پدر من را دارد، آن وقت به من میگوید مادر؟ باید به من بگوید دخترم! خنده و خشمم قاطی شده. حاج حسین میگوید: میدونم یکم یه جوریه؛ ولی تو برای ما حکم مادر داری.
مثل این که باید با این قضیه کنار بیایم. میگویم: سلام!
عباس از حاج حسین میپرسد: چی شد؟ کسی دنبالتون نبود؟
-فعلا که نه. ولی بعید نیست اینجا رو هم پیدا کنه.
بعد کیسههایی که دستش است را بالا میگیرد و میگوید: یکم نون و خوراکی خریدم که یه چیزی بخوریم دور هم. هوا سرده، بریم تو.
تازه یادم میافتد ناهار نخوردهام. وارد خانه میشوم و حورا راهنماییام میکند به سمت طبقه بالای خانه. طبقه بالا، دقیقاً شبیه خانهی روزهای کودکیام است. بچه که بودم دوست داشتم ما هم با مادربزرگ و پدربزرگ زندگی کنیم؛ در یک خانه. هنوز هم دوست دارم.
⚠️ #ادامه_دارد ⚠️
🖋 #فاطمه_شکیبا
⛔️کپی به هیچ عنوان مورد رضایت نویسنده نمیباشد⛔️
🔗لینک قسمت اول رمان 👇
🌐 https://eitaa.com/istadegi/3149
#...
#روایت_عشق 💞
💠 #بسم_الله_قاصم_الجبارین 💠
📖داستان #نیمهٔ_تاریک 🌔
✍️به قلم #فاطمه_شکیبا ✒️
قسمت 10
از دیدن خانه قدیمیمان به وجد میآیم؛ همهچیز همانطور است که بود. دیوارهای گچی و رنگ نخورده. درها و کمدهای چوبیِ رنگ نخورده. موکت قهوهایِ کهنه، فرشهای نو با طرحهای سپید و قهوهای ملایم و سبز کمرنگ، اپن سنگی و کابینتهای قهوهای، فرش قرمز کهنه کف آشپزخانه... همه چیز مثل گذشته است. خانهای که شاید خیلی کاستیها داشت؛ اما من دوستش داشتم و دارم؛ بخاطر پنجرههایش.
در اتاق کار پدر مثل همیشه نیمهباز است. چقدر این اتاق اسرارآمیز را دوست داشتم؛ اتاقی که خیلی کم پیش میآمد داخلش بروم؛ چون نباید مزاحم پدر میشدم. همیشه دور این اتاق را هالهای از ابهت گرفته بود. یک اتاق ساده با میز کار سفید پدر و کامپیوتر قدیمیاش. اتاقی که وقتی نیمهشبها بیدار میشدم، میدیدم چراغش روشن است و آرامش میگرفتم که بابا بیدار است.
قدم تند میکنم به سمت اتاق خودم. کوچکترین و در عین حال پرنورترین اتاق خانه. در اتاق را باز میکنم. تخت و کمد چوبیام و اسباببازیهایم همه سر جای خودشان هستند. از پنجره بزرگ و سرتاسری اتاق، درختان توی حیاط را میبینم. چقدر دلم برای چنین پنجرهای تنگ شده بود! عاشق پنجره بزرگ این اتاق هستم و هنوز آرزویش را دارم.
قدم به اتاق میگذارم. عروسکهایم، وسایل آشپزیام، ماشینهایم و کتابهایم. همه هستند. میروم به سمت کمدی که در آن، کتابهای ادبیات کهن ایران را ردیف چیدهام: گلستان سعدی، شاهنامه فردوسی، مثنوی مولوی، قصههای نظامی. شاهنامه را برمیدارم؛ شاهنامه به زبان ساده. عاشق شاهنامه بودم و قصههایش؛ عاشق گُردآفرید.
صدایی از پشت سرم میآید: پس مامانِ من اینجا بزرگ شده!
برمیگردم. عباس است که تکیه زده به چارچوب در. از این که به من میگوید مادر احساس پیری میکنم. به کتابِ توی دستم اشاره میکند: شاهنامه ست؟
کتاب را باز میکنم: آره. بچه که بودم مامانم خیلی اینو برام میخوند. اصلاً به نظرم هر ایرانیای باید شاهنامه رو خونده باشه... اگه خودم یه روزی بچهدار شدم، حتماً براش شاهنامه میخونم.
-چیزایی که بعداً قراره بنویسی هم کم از شاهنامه نداره. شخصیتهات همونقدر قهرمانن که رستم بود. نمونهش همین حاج حسین.
دوست دارم بپرسم خودت کدام شخصیت شاهنامهای؟ اما نمیپرسم. من تعیین میکنم او کدام شخصیت شاهنامه باشد. میپرسد: کدوم داستانش رو دوست داشتی؟
کمی فکر میکنم و کتاب را ورق میزنم: گُردآفرید... و هفت خان رستم.
لبخند میزند: پس برای همین هفت تا خان جلوی پای من گذاشتی؟
گنگ نگاهش میکنم. میخندد: هنوز رمانم رو ننوشتی؛ ولی حسابی پوستم کنده شد تا شهید شدم. همون هفت خان رستم بود.
با خودم حرفش را ادامه میدهم که حتماً خودت هم رستمی... بیخیال. میخواهم از اتاق خارج شوم که عباس میگوید: تو هم خیلی شبیه گُردآفرید هستی مامان.
ناخودآگاه لبخند میزنم و برای این که پررو نشود، اخم هم میکنم. همه انگار منتظر من بودند. ابوالفضل میگوید: خب من گرسنمه. ناهار چی بخوریم؟
همه به من نگاه میکنند؛ من هم به آنها. چندثانیه طول میکشد تا منظور نگاهشان را بفهمم. یعنی من مادر این خانهام و باید ناهارشان را هم بدهم؟! خندهام میگیرد. یک مادر جوان با چندتا بچه بزرگتر از خودش که باید مدیریتشان کند.
⚠️ #ادامه_دارد ⚠️
🖋 #فاطمه_شکیبا
⛔️کپی به هیچ عنوان مورد رضایت نویسنده نمیباشد⛔️
🔗لینک قسمت اول رمان 👇
🌐 https://eitaa.com/istadegi/3149
#...
#روایت_عشق 💞
سلام
باور کنید فکرش رو هم نمیکردم استعداد نوشتن رمان طنز و سوررئال داشته باشم!(احتمالا استعداد هرچیزی رو دارم جز عاشقانه!!)
البته یکم جلو بره میبینید که پشت طنز داستان، یک مضمون پیچیده هست
#پاسخگویی_فرات
سلام
شخصیت اصلی رمان نیمه تاریک خودم هستم.
و شخصیتهای داستانی من، وارد واقعیت شدن.
یعنی واقعیت و خیال با هم قاطی شده!
#پاسخگویی_فرات