eitaa logo
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
1.5هزار دنبال‌کننده
7.4هزار عکس
693 ویدیو
84 فایل
✨﷽✨ هرکس‌می‌خواهدمارابشناسد داستان‌کربلارابخواند؛ اگرچه‌خواندن‌داستان‌را سودی‌نیست‌اگردل‌کربلایی‌نباشد. شهیدآوینی نوشته‌هایمان‌تقدیم‌به‌ اباعبدالله‌الحسین(ع)‌وشهیدان‌راهش..‌. 🍃گروه‌نویسندگان‌مه‌شکن🍃 💬نظرات: https://payamenashenas.ir/RevayatEshgh
مشاهده در ایتا
دانلود
سلام باور کنید فکرش رو هم نمی‌کردم استعداد نوشتن رمان طنز و سوررئال داشته باشم!(احتمالا استعداد هرچیزی رو دارم جز عاشقانه!!) البته یکم جلو بره می‌بینید که پشت طنز داستان، یک مضمون پیچیده هست‌
سلام چشم، دعا کنید توفیق بشه برم، دعا می‌کنم ان‌شاءالله
سلام شخصیت اصلی رمان نیمه تاریک خودم هستم. و شخصیت‌های داستانی من، وارد واقعیت شدن. یعنی واقعیت و خیال با هم قاطی شده!
✨ 📖داستان ✍️به قلم ✒️ قسمت پنجم -اه لعنتی. صدا نزدیک است. سرم را خم می‌کنم و کیفم را در آغوش می‌کشم؛ دقیق همانند جنینی که در بطن مادرش خوابیده است. مزه خون را ته گویم حس می‌کنم. ای کاش این مرد می‌رفت که کمی آب بخورم شاید نفس‌هایم تنظیم شود. - نمی‌دونم چی شد؛ یهویی غیبش زد. انگار دارد با تلفن حرف می‌زند. تمام وجودم گوش شده است. -ببین عماد به همه بچه‌ها بگو که دنبال دختره باشن. اینم بگو که تا فایل اصلی رمانو از بین نبردن ول کنش نشن. نمی‌فهمم چرا به خاطر دو کلمه حرف منطقی راجب اصلاحات در رمانم آن‌ها می‌خواهند کلش را از بین ببرند. دیگر صدایش خیلی دور شده است. همان‌جا به دیوار تکیه می‌دهم و چشمانم را می‌بندم. با صدای موبایلم چشم باز می‌کنم و دستم را داخل کیفم می‌برم. دستانم می‌سوزد. وقتی موبایل را در می‌آورم، نگاهم که به دستانم می‌خورد. تازه متوجه خراشیدگی‌های رویش می‌شوم. به دورم که نگاه می‌کنم خود را وسط شمشادها می‌بینم و بوته‌های گل یاس. مادر است که زنگ زده است. سریع جواب می‌دهم. - بله. صدایم هنوز هم می‌لرزد. - معلوم هست تو کجایی؟ - راه خونه بسته‌س خیابونا هم شلوغه و خطری. -باشه. برو یه جای امن؛ ازخودت خبر بده. نمی‌توانم زیاد حرف بزنم. چشمی می‌گویم و قطع می‌کنم. سریع بطری که پیرمرد به من داده بود را از داخل کیف در می‌آورم و چند قلپی می‌خورم. درب بطری را که می‌بندم آرام از لابه‌لای شمشادها بیرون می‌آیم اما چادرم به تیغ‌های آن گیر کرده است. هرچه چادرم را می‌کشم بی‌فایده است. دیگر اعصاب این یک مورد را ندارم. تمام زورم راجمع می‌کنم و چادر را می‌کشم؛ چادرم جدا می‌شود اما نخ کش شده است. بی اهمیت کمی اطراف را نگاه می‌کنم. اصلا نمی‌دانم در کدام یک کوچه‌های خیابان ولی‌عصر گیر افتاده‌ام. اینترنت گوشی هم ضعیف است و مدام قطع و وصل می‌شود؛ نمی‌توان وارد گوگل مپ شد. کلافه می‌شوم. می‌ترسم به سمتی حرکت کنم و این بار واقعا گیر بیفتم. فکر کنم از اینجا تا بسیج راهی نباشد. کمی روسری‌ام را جلو می‌کشم ورویم را می‌گیرم. شاید این مدلی شناخت من کمی برایشان مشکل شود. با استرسی که در وجودم افتاده است، راه می‌افتم. قدم اول را که بر می‌دارم مچ پاهایم تیر می‌کشد. دندان‌هایم را روی هم فشار می‌دهم و به سمت کوچه‌ای که حدس می‌زدم به خیابان راه دارد راه می‌افتم. قدم‌های بلند بر می‌دارم تازود تر از این کوچه‌ها رهایی یابم. وارد خیابان که می‌شوم هنوز هم ترافیک است و شلوغی. می‌خواهم سریع به سمت بسیج پا کج کنم که صدای ناله‌های مردی را می‌شنوم. ⚠️ ⚠️ 🖋 ⛔️کپی به هیچ عنوان مورد رضایت نویسنده نمی‌باشد⛔️ 🔗لینک قسمت اول رمان 👇 🌐 https://eitaa.com/istadegi/3159 ارتباط مستقیم با محدثه صدرزاده👇 http://unknownchat.b6b.ir/5393 💞
سلام ایشون اول رفیق و بعد استاد من هستن و قطعا رمان هاشون و قلمشون عالیه منتها من از رمان هاشون فقط دلارام من و رفیق و خط قرمزو خوندم و میتونم بگم عالی بودن به خصوص رمان رفیق که تموم هنر قلم خانم شکیبا را نشون میداد و من یک روزه این رمان راخوندم والبته دلارام من هم حدود۵باری خوندم.
سلام ممنون شما لطف دارید🙏🏻
سلام متاسفانه نصفه خوندم و فرصت نشده ولی میدونم خانم شکیبا قلمشون عالیه پس این رمانشونم خوبه. چشم به پیشنهاد شما در اولین فرصت مطالعه میکنم این رمان را🙏🏻
سلام ممنون🙏🏻 این سه رمان مکمل هم دیگست باسه دید و اتفاق مختلف اما مثل هم به عبارتی مکمل هم دیگست گاهی اتفاقات تکرار شده در داستان ها.
🚩 🚩 📖داستان ✍️به قلم ✒️ قسمت پنجم ناگهان یک نفر از ته کوچه پدیدار می‌شود و با سرعت به طرف ما می‌آید. ناخودآگاه پشت سید علی قایم می‌شوم. پسر جوانی به ما می‌رسد. قدش از سیدعلی بلند تر است و تیپ مشکی دارد. با اخم نگاهش می‌کنم. نگاهی به من می‌کند و لبخند می‌زند. می‌گوید: عه سلام مامان. چی؟ مامان؟ مامان کیست؟ پشت سرم را نگاه می‌کنم تا ببینم با چه کسی صحبت می‌کند ولی کسی نیست. پسر می‌گوید: مامان با خودتم. می‌گویم: من؟ می‌گوید: آره دیگه. شوکه شده‌ام. یعنی چی؟ همان لحظه سید علی می‌گوید: ای بابا این چه وضعشه. بیچاره داشت سکته می‌کرد. مثلا اومدم کم کم بهش بگم اون وقت تو یه دفعه اومدی می‌گی مامان! پسر می‌گوید: نه بابا نه که حالا شوکه نشد. من حداقل با چادر نکشیدمش دنبال خودم ولی تو... سیدعلی نمی‌گذارد ادامه دهد: باشه آقای محافظه کار. حالا چه خبر؟ چی شد؟ پسر به من نگاه می‌کند و می‌گوید: هیچی. اغلب خیابونا رو بستن.باید یه جایی رو پیدا کنیم پناه بگیریم تا وضعیت بهتر بشه. با ابوالفضل هم حرف زدم. به هر دویشان نگاه خشمگینی می‌کنم و با عصبانیت می‌گویم: میشه یه نفرتون به من بگه دقیقا چی می‌گید؟! شما چرا به من می‌گی مامان. شما کی هستی؟ پسر سینه اش را صاف می کند و می گوید: عرضم به حضور انور شما بنده استاد استادا باحال باحالا رفیق رفیقا... سیدعلی پس‌کله‌ای به پسر می‌زند و می‌گوید: آی، درست بگو دیگه... ادامه می‌دهد:آه، بله بنده جناب آقای مجید هستم. رئیس... ببخشید رفیق شفیق ایشون و پسر گل شما. به زور جلوی خنده ام را می‌گیرم. می‌گویم: راستش من اصلا نه بچه ای دارم نه سنم اندازه مادر شماست. چی می‌گی شما؟ مجید می‌خندد و می‌گوید: خب مام مثل این دادا شخص شخیص رمان شوماییم دیگه. خودت منو نوشتی. کلی‌ام طرفدار پیدا کردم. مامــان منم!!! سیدعلی سقرمه‌ای به مجید می‌زند و می‌گوید: نه بابا تو خیلی طرفدار داری. حالا خوبه همشم سوتی میدیا. یه جا که داشتی منو به کشتن می‌دادی. ⚠️ ⚠️ 🖋 ⛔️کپی به هیچ عنوان مورد رضایت نویسنده نمی‌باشد⛔️ 🔗لینک قسمت اول رمان 👇 🌐 https://eitaa.com/istadegi/3168 ارتباط مستقیم با زهرا اروند 👇🏻 https://harfeto.timefriend.net/16354397542508 💞
ان شاءالله در همین کانال به زودی میگزارم تا با این آقایان آشنا بشید😅🌹
دقیقا اصلا توجه نمیکنن که چند سالشونه البته مجید کلا کاری نداره😅🙄🌹