eitaa logo
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
1.5هزار دنبال‌کننده
7.4هزار عکس
693 ویدیو
84 فایل
✨﷽✨ هرکس‌می‌خواهدمارابشناسد داستان‌کربلارابخواند؛ اگرچه‌خواندن‌داستان‌را سودی‌نیست‌اگردل‌کربلایی‌نباشد. شهیدآوینی نوشته‌هایمان‌تقدیم‌به‌ اباعبدالله‌الحسین(ع)‌وشهیدان‌راهش..‌. 🍃گروه‌نویسندگان‌مه‌شکن🍃 💬نظرات: https://payamenashenas.ir/RevayatEshgh
مشاهده در ایتا
دانلود
سلام بله همینطوره، عشق فقط عشق بین دو جنس مخالف نیست. من واقعاً هدفم از نوشتن این رمان‌ها، به تصویر کشیدن اون عشق الهی بود. هدف روایت اون عشق بود. یه دلسوختگی خاصی پشت این عشق هست، یه چیزی که هرچی می‌نویسم آخرش نوشته نمیشه! برای همینه که بازم می‌نویسم و می‌نویسم و می‌نویسم، ولی بازم اونی که می‌خوام نمی‌شه. انگار گفتنی نیست. اصل قضیه، همون شعری هست که در انتهای رفیق نوشته بودم: ما آمده بودیم که تا مرز رسیدن همراه تو فرسنگ به فرسنگ بمیریم...
سلام سپاسگزارم. عشق حسین علیه‌السلام و دیگر هیچ...💚
سلام البته بنده گفتم؛ وقتی تعداد عاشقانه‌های زرد و بی‌ارزش زیاد شده، واقعا نیاز هست به نوشتن عاشقانه‌های خوب. یعنی این که تصور کنیم هر رمانی که عاشقانه هست(عشق زمینی) بَده، تصور غلطیه. خب بالاخره همه آدما یه بار توی زندگی عشق به جنس مخالف رو تجربه می‌کنن، برای همین دوست دارند کسی راه درست عاشق شدن و درست عاشقی کردن رو بهشون نشون بده. متاسفانه بنده توان و علاقه عاشقانه نوشتن رو در خودم نمی‌بینم. هرچند دیدید که توی عقیق فیروزه‌ای یا خط قرمز، قسمت‌هایی کاملا عاشقانه بود. ضمن این که ژانر امنیتی ژانر نوپایی در ایرانه و متاسفانه هنوز تعداد رمان‌های امنیتی‌ خوب کمه.
سلام چقدر خشن! ایده جالبی بود، چرا به ذهن خودم نرسید؟
سلام نمی‌دونم دختر هستید یا پسر. اگر دخترید، بهش شماره ندید و اگه خیلی اصرار می‌کنه ارتباط رو در حد مجازی و البته خیلی کم نگه دارید.(البته اون بنده خدا هم معلوم نیست دختره یا پسر، یه درصد احتمال بدید پسر باشه) اگر پسر هستید، و اگر واقعاً دلتون به حالش می‌سوزه، پاسخش رو ندید. چون آسیبی که از ارتباط با نامحرم می‌بینه، خیلی بیشتر از لذتیه که می‌بره.
علیکم السلام بله خوندم البته خیلی وقت پیش. کتاب قشنگی بود واقعاً؛ و البته غیرقابل پیش‌بینی. اما نمی‌دونم واقعی هست یا نه.
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
سلام نمی‌گم این مدل عشق بده یا بچه‌بازیه. بالاخره این نوع عشق هم بخش مهمی از زندگی بشره و اتفاقا گاه
سلام نه منظور ایشون این نبود. البته، عشق در نوجوانی لزوماً بد نیست. درسته که به قول شما حاصل تغییرات هورمونیه، اما همین هم اگر درست مدیریت بشه، مرحله‌ای از رشد نوجوان هست. مثلا همین که نوجوان بتونه کنترل هوای نفسش رو به دست بگیره و علی‌رغم این که دلش می‌خواد، وارد رابطه با نامحرم نشه. این واقعاً اراده نوجوان رو تقویت می‌کنه و خدا حتماً به چنین چیزی جایزه می‌ده؛ مثلا جایزه‌ش می‌تونه یک عشق واقعی و پایدار در آینده باشه. نمی‌شه به نوجوان و کلا هرکسی، بگیم تو حق نداری عاشق بشی. آخه مگه دست خودشه؟ اما می‌تونیم به نوجوان کمک کنیم با عشق و احساساتش درست مواجه شه و مدیریتشون کنه.
سلام یه چیزی توی این مایه‌ها، البته فنری و یکم کوچک‌تر و تیره‌تر!!
💠 💠 📖داستان 🌔 ✍️به قلم ✒️ قسمت 13 -چه هدفی؟ این را من درحالی می‌پرسم که صدایم کمی از نگرانی می‌لرزد. حاج حسین به عباس چشم‌غره می‌رود و می‌گوید: نگران نباش ما... حرفش را می‌خورد. انگار فهمیده خوشم نمی‌آید من را مادر خطاب کند. جمله‌اش را تغییر می‌دهد: نگران نباش دخترم. آخیش! بالاخره یک نفر پیدا شد که به من بگوید دخترم! عباس پِی حرف حاج حسین را می‌گیرد: آره خیالتون راحت؛ ما نمی‌ذاریم کاری بکنه مامان! دوباره وا می‌روم؛ دوباره گفت مامان! بی‌خیال. بشری کمکم ظرف‌ها را جمع می‌کند و می‌برد که بشوید. کلافه به اپن تکیه می‌دهم: الان باید چکار کنیم؟ من که نمی‌تونم تا ابد همین‌جا بمونم! باید برم خونه. بشری شانه بالا می‌اندازد: اگه می‌دونستیم دقیقاً چه قصدی داره شاید می‌شد یه کاری بکنیم؛ ولی الان نه. باید ببینیم چی می‌شه. ما فقط فهمیدیم جون تو و زهرا و محدثه در خطره و اومدیم کمک‌تون کنیم. یه خبرایی شده که خودمونم دقیق نمی‌دونیم؛ اما همه چیز از وقتی شروع شد که شما سه تا جدی تصمیم گرفتین رمان بنویسین. -یعنی همه شخصیت‌های رمانای من الان توی دنیای واقعی‌اند؟ بقیه کجان؟ -همه‌ی همه که نه. بیشتر شخصیت‌های اصلی هستن اگه دقت کنی. اونایی که بیشتر روی پردازششون کار کردی یا بعداً قراره بکنی. بقیه هم توی شهر هستن، دنبال یه راه می‌گردن تا به تو و دوستات کمک کنن. تازه یادم می‌افتد به خانه زنگ نزده‌ام. گوشی را از بشری می‌گیرم تا زنگ بزنم به خانه. پدر که خیالش از موقعیتم راحت می‌شود، می‌گوید همان‌جا بمانم تا آب‌ها از آسیاب بیفتد. اول می‌خواست خودش بیاید دنبالم که منصرفش کردم. دلم برای پدر و مادر تنگ شده. یعنی دوباره می‌بینمشان؟ معلوم نیست. تازه فهمیده‌ام هیچ‌چیز قطعی و معلوم نیست. چقدر برنامه ریخته بودم برای فردا و فرداهایم؛ اما الان همه‌اش رفته روی هوا؛ با یک جرقه کوچکِ افزایش قیمت بنزین. امروز صبح که از خانه بیرون می‌آمدم فکرش را هم نمی‌کردم عصرش در چنین خانه‌ای و با چنین آدم‌هایی باشم؛ خانه‌ای خیالی و شخصیت‌هایی خیالی که حالا در واقعیت جا خوش کرده‌اند. صدای اذان مغرب از پنجره‌های خانه خودش را می‌کشد داخل. صدای اذان گوشی‌ها بلند می‌شود. وضو دارم. مهر و جانمازم را از کیفم بیرون می‌آورم و با شخصیت‌های داستانم و به امامت حاج حسین، صف می‌بندیم برای نماز. نماز که تمام می‌شود، عباس و ابوالفضل دوباره تلاش می‌کنند برای گرفتن خبر از بیرون. این طور که معلوم است اینترنت کند شده و فقط پیام‌رسان‌های ایرانی کار می‌کنند. عباس کلافه است. می‌پرسم: منتظر چی هستی؟ -نگران حامدم. رفته کمک شخصیت‌های رمان خانم صدرزاده. ⚠️ ⚠️ 🖋 ⛔️کپی به هیچ عنوان مورد رضایت نویسنده نمی‌باشد⛔️ 🔗لینک قسمت اول رمان 👇 🌐 https://eitaa.com/istadegi/3149 #... 💞
💠 💠 📖داستان 🌔 ✍️به قلم ✒️ قسمت 14 هرچه از ظهر تا الان فهمیده‌ام را کنار هم می‌چینم و یک معادله تشکیل می‌دهم؛ بعد می‌گویم: خب اون‌ها که اتفاقی براشون نمی‌افته، چون تا من زنده هستم زنده می‌مونن، خودت گفتی. حاج حسین دست از شماره گرفتن می‌کشد: نه لزوماً این‌طور نیست. ما ممکنه قبل از تو بمیریم؛ اگه خودت با دست خودت ما رو بکشی. از تصور این که دستم به خون یک انسان آلوده شود، دلم در هم می‌پیچد. من آدمِ آدم‌کُشی نیستم. ادامه می‌دهد: نه، منظورم از کُشتن اینی نیست که تو فکر می‌کنی. هرکدوم از ما نماینده بخشی از شخصیت توایم. اگه اون ویژگی اخلاقیت از بین بره، ما از بین می‌ریم. مثلا حامد و خانم صابری، شجاعت تو هستن. عباس و حورا خانم صبرت هستن. اریحا و ارمیا ایمان و یقینت هستن. اگه ایمانت از دست بره، اریحا و ارمیا می‌میرن. برعکسش هم هست. مثلا اگه ریشه خشمت رو برای همیشه بخشکونی، بهزاد نابود می‌شه. با خودم می‌گویم این امکان ندارد. می‌شود خشم را مهار کرد؛ اما نمی‌توانم کاری کنم که هیچ‌وقت عصبانی نشوم. بالاخره آدمم دیگر! دفترم را ورق می‌زنم. به صفحه‌ای می‌رسم که ویژگی‌های شخصیت‌ها را در آن‌ها نوشته‌ام. به بهزاد می‌رسم. جلویش نوشته‌ام: بی‌رحم. تک‌تیرانداز حرفه‌ای. سرتیم ترور منافقین. سال‌ها در پادگان اشرف و سرزمین‌های اشغالی آموزش دیده؛ از نوجوانی. مسئول بازجویی از اسرای ایرانی در دوران جنگ. ایران را مثل کف دستش می‌شناسد؛ مخصوصاً اصفهان را. یک لحظه از مواجه شدن با هیولایی که ساخته‌ام به خودم می‌لرزم. چهره بی‌روح و سردش می‌آید جلوی چشمم. هیولایی که من را می‌شناسد و حرکاتم را پیش‌بینی می‌‌کند. یعنی این هیولا در وجود من است؟ بخشی از من است؟ هیچ‌کس نمی‌تواند باور کند؛ خودم هم. این کجای شخصیت من بوده؟ بشری کنارم می‌نشیند و می‌گوید: یادته توی کتاب تکبر پنهان، نوشته بود همه ما یه معاویه و یزید و صدام توی درون خودمون داریم که هنوز فرصت پیدا نکرده خودشو نشون بده؟ -تو هم اون کتاب رو خوندی؟ -وقتی داشتی می‌خوندیش منم همراهت می‌خوندم. همه ما می‌خوندیم. سرم را تکان می‌دهم. این‌ها واقعاً دارند ترسناک می‌شوند؛ حتی شخصیت‌های مثبت‌شان. این‌ها از عمق روح و روان من بیرون آمده‌اند؛ آن هم درحالی که من اصلاً دوست ندارم کسی را به عمق لایه‌های شخصیتم راه بدهم. زهراسادات همیشه می‌گوید تو دور خودت یک دیوار شیشه‌ای کشیده‌ای. همه با ذوق می‌آیند طرفت و ناگهان می‌خورند به آن دیوار شیشه‌ای. تازه می‌فهمند نمی‌توانند تو را بفهمند چون خودت اجازه نمی‌دهی. به جرات می‌توانم بگویم تمام آدم‌های زندگی‌ام بیرون این دیوار شیشه‌ای هستند. دوست ندارم این دیوار را بشکنم. حالا با آدم‌هایی مواجه شده‌ام که داخل این دیوارند و این ترسناک است؛ حتی اگر بدانم آدم‌های خوبی هستند. دوباره ورق می‌زنم. اسم ستاره را می‌بینم. کاراکتر رمانی که قرار است با موضوع زن و صهیونیسم بنویسم. نوشته‌ام: متکبر، احساساتش را سرکوب می‌کند، برای هدفش از هرچیزی می‌گذرد، هیچ‌وقت عاشق نشده، یهودی‌الاصل، با الهام از شخصیت استر، افسر میتساوا... صدای عباس مرا به خودم می‌آورد: پس ما این‌جا به دنیا اومدیم! ⚠️ ⚠️ 🖋 ⛔️کپی به هیچ عنوان مورد رضایت نویسنده نمی‌باشد⛔️ 🔗لینک قسمت اول رمان 👇 🌐 https://eitaa.com/istadegi/3149 #... 💞