سلام
موقعیت این افراد الان یکم متفاوته
ضمن اینکه اینترنت کامل قطع نبود، فقط پیامرسانهای خارجی قطع بودند
#پاسخگویی_فرات
سلام
مبارکتون باشه.
کتابهای خیلی خوبی هستند؛ اما توی قصه دلبری، شخصیت شهید محمدخانی کامل معرفی نمیشه. اگر میخواید این شهید رو بشناسید عمار حلب رو بخونید.
یکی از کتابهایی که از زبان همسر شهید بود و خیلی به دل بنده نشست، کتاب زندگی شهید منوچهر مدق بود.
#پاسخگویی_فرات
سلام
بستگی داره اون شخص کی باشه در چه جایگاهی
اما به نظر بنده، اگر کسی یک نفر رو دوست داشته باشه، دوستداشتنی های محبوبش رو دوست داره و دوستنداشتنیهای محبوبش رو دوست نداره. یعنی به علاقهها و چارچوبهای محبوبش احترام میذاره.
#پاسخگویی_فرات
سلام
افراد بدون این که بدونند خیلی چیزها رو از زندگی شخصیشون در فضای مجازی به اشتراک میذارن. این برای فالگیرها یه فرصت عالیه...
بعضیهاش اتفاقی درست در میاد، خیلیهاش هم اشتباهه!
ولی در این که این چیزها خرافاته شکی نیست
#پاسخگویی_فرات
سلام
متاسفانه نشد شرکت کنم، باید میرفتم جای دیگه
ولی واقعا دوست داشتم شرکت کنم چون اعتراض به حقی هست.
امیدوارم نتیجه داشته باشه
#پاسخگویی_فرات
علیکم السلام
بله مگه میشه این بانوی نویسنده متعهد رو نشناسم؟
خیلی نویسنده خوبی هستند.
انشاءالله موفق و سلامت باشند
#پاسخگویی_فرات
سلام
عباس که توی نیمهٔ تاریک هم هست!
چشم، انشاءالله به زودی...
#پاسخگویی_فرات
سلام
زندگی توی شهری مثل اصفهان مسئولیت هم زیاد داره...
انشاءالله کمکم مراکز فرهنگی توی همه شهرها رشد کنند.
شما هم اگر دوست دارید کار فرهنگی بکنید میتونید توی بسیج فعالیت کنید. بسیج همه جا هست.
#پاسخگویی_فرات
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
سلام به نظر بنده، اگر نامحرم خیلی غریبه باشه به فامیل بهتره صدا کنیم. و اگر از اقوام باشه، قبل یا بع
سلام
بله؛ چون لفظ آقا یا خانم نشانه احترام هست. و احترام گذاشتن به افراد سن نمیشناسه.
#پاسخگویی_فرات
💠 #بسم_الله_قاصم_الجبارین 💠
📖داستان #نیمهٔ_تاریک 🌔
✍️به قلم #فاطمه_شکیبا ✒️
قسمت 15
و با چشم به دفتر اشاره میکند. درکشان نمیکنم؛ آنها از یک دفتر شروع شدهاند. از چرخیدن خودکار روی صفحات کاغذ، از بازی انگشتانم روی دکمههای کیبورد. من از کجا شروع شدهام؟ از یک سلول کوچک در تاریکیهای رحم. آیات قرآن درباره خلقت انسان در ذهنم ردیف میشوند و میرسند به آن آیه که: يَا أَيُّهَا الْإِنْسَانُ مَا غَرَّكَ بِرَبِّكَ الْكَرِيمِ(ای انسان، چه چیزی تو را نسبت به پروردگار بزرگوارت مغرور کرده است؟/ سوره انفطار، آیه6).
از خودم خجالت میکشم. عباس میگوید: ما قبل از نوشته شدن وجود داشتیم. همونطور که روح همه آدما قبل از به دنیا اومدن وجود داشته و توی عالم ذر هم رو دیدن.
ابوالفضل هم صفحه گوشیاش را میبندد. نگاهی به دفتر میاندازد و میگوید: واقعا ممنونم مامان.
-بابت چی؟
با چشمانی لبریز از ذوق به بشری نگاه میکند: بابت این که بشری رو هم نوشتی.
صورت بشری زیر نگاه ابوالفضل گل میاندازد. لب میگزد و با چشم و ابرو اشاره میکند که یعنی جلوی بقیه زشت است این حرفها. ابوالفضل اما زده است کانال عاشقانه و بیتوجه به رنگ به رنگ شدن بشری، نگاهش میکند. این بشرایی که من نوشتهام، همهجا جسور و شجاع است و فقط به ابوالفضل که میرسد اینطور خجالتی میشود؛ مثل دختر چهارده ساله.
حاج حسین میگوید: اگه واقعاً میخوای تشکر کنی، برو از خدا تشکر کن که مامان رو خلق کرد و ماها رو گذاشت توی مغزش!
حورا بالای سرمان میایستد و روی دفتر خم میشود: ولی من از دستت دلخورم یکم. زیاد اذیتم کردی.
عباس هم همراهی میکند: من رو هم همینطور. بلایی نموند که سرم نیاورده باشی.
با چشمان گرد نگاهشان میکنم. رمان عباس را که هنوز ننوشتهام؛ اما حورا حق دارد بابت زندگی سختی که داشته، الان حسابی از دستم شاکی باشد. نمیدانم چه بگویم. عباس میخندد: اشکال نداره. همین که عاقبت به خیر شدیم بخشیدیمت.
نورا یکباره میآید و کاسه کوزه بحثمان را بهم میریزد: خب این حرفا رو ول کنین. بگین باید با بهزاد چکار کنیم؟
دوباره نگاهها برمیگردد به سمت من. از این که همه از من راه حل بخواهند و نگاهها به دهان من باشد استرس میگیرم. من که عقل کل نیستم!
چند ثانیه فکر میکنم و بالاخره زبان میچرخانم: نمیدونم باید چکار کنیم؛ اما میدونم که نمیشه تا ابد اینجا بمونم.
-یعنی باید باهاش روبهرو بشی؟
این را اریحا میگوید. حاج حسین خیره است به نقطهای نامعلوم و دارد بلند فکر میکند: نمیشه یه شبه نابودش کنی؛ زمان میبره. اما باید مهارش کنی. نباید بذاری بهت غلبه کنه.
⚠️ #ادامه_دارد ⚠️
🖋 #فاطمه_شکیبا
⛔️کپی به هیچ عنوان مورد رضایت نویسنده نمیباشد⛔️
🔗لینک قسمت اول رمان 👇
🌐 https://eitaa.com/istadegi/3149
#...
#روایت_عشق 💞