eitaa logo
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
1.6هزار دنبال‌کننده
7.8هزار عکس
767 ویدیو
87 فایل
✨﷽✨ ✍️مکانی برای روایت، داستان، تبیین، گفت‌وگو، و اندیشه🌱 اطلاعات بیشتر: https://eitaa.com/istadegi/17323 نوشته‌هایمان‌تقدیم‌به‌ اباعبدالله‌الحسین(ع)‌وشهیدان‌راهش..‌. ⛔️کپی مطالب اختصاصی کانال مورد رضایت نیست.
مشاهده در ایتا
دانلود
سلام راستش رو بخواید خیلی وقت برای مطالعه پیام‌های کانال‌ها ندارم و برای همین، تعداد کانال‌هایی که توش هستم خیلی کمه. بیشتر هم کانال خبری هستند. اما یکی از کانال‌های خوب تحلیلی، کانال اخبار سوریه هست: @syriankhabar
سلام. تیر منظور همون گلوله‌ای هست که از سلاح سبک شلیک می‌شه؛ اما ترکش، هرچیزی هست که به علت انفجار، داغ و پرتاب می‌شه و می‌تونه آسیب بزنه. مثلا اگر یه ماشین منفجر بشه، تکه‌های بدنه ماشین در اثر انفجار پرتاب می‌شن و چون خیلی داغ هستند و خیلی هم سریع و تیز پرتاب می‌شن، می‌تونن به بدن افراد بخورند و افراد رو زخمی کنند. یه ترکش می‌تونه تکه‌های سنگ، آجر و کلوخ باشه و یا تکه‌های آهن و شیشه و هر چیزی. می‌تونه به کوچکی چند میلی‌متر باشه و بزرگی چند ده سانتی‌متر. می‌تونه اشکال مختلف داشته باشه؛ گرد، پهن یا نوک‌تیز باشه. ویژگی مهم ترکش، سرعت بالا و گرمای زیادشه که باعث میشه مثل گلوله عمل کنه و به بدن افراد آسیب بزنه. مداحی رو هم فرستادم دیشب.🙂
سلام بله، اما می‌تونستید به ادمین کانال ساحل رمان هم پیام بدید. اینطور بهتر بود. کلا دوستان اگر نظری درباره رمان یک نویسنده دیگه دارند، لطفاً برای خودش ارسال کنند. چند روز پیش یکی از دوستان نظرشون رو درباره رمان خانم رحیمی برای بنده فرستاده بودند؛ درحالی که راه ارتباطی ایشون در کانالشون هست و بهتر بود برای خودشون می‌فرستادند.
سلام نظرات شما عزیزان🌿 (البته نظراتی هم بودند که ادامه داستان رو لو می‌دادند و برای همین منتشرشون نکردم). ممنونم از لطف شما. بله، منظورم از جابر، شهید حججی بزرگوار هست.
سلام همکاری از چه نظر؟ احتمالا در ادامه برای تولید محتوای رسانه‌ای از اعضا کمک خواهیم گرفت؛ و راه ارتباطی رو هم همون زمان معرفی می‌کنیم ان‌شاءالله. فعلا برنامه‌ای برای جلب همکاری نداریم.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
✍🏻نویسنده: (پیشه) 🍃قسمت اول قطره قطره اشک هایم بر روی دستانم می‌چکد بعد از دو روز بی قراری، امروز از همان لحظه تنهایی گریستم. از الهوره روستای نزدیک رقه تا بوکمال لحظه لحظه جان داده ام. سوار بر ون سفید رنگی که جای ترکش رویش خود نمایی می‌کرد شده بودیم. صدای شیون زنان بالا گرفته بود، همه ترسیده بودیم اما ترسناک تر از آن چشمان وحشی بود که هر از چند گاهی از سر تا پایمان را نگاهی می انداخت. با هر نگاه آن مرد، آیه با آن دستان کوچکش چادرم را در مشت می‌فشرد و پشت سرم پناه می‌گرفت. با صدای لو لای زنگ زده در، سرم را از زانوهایم بر می‌دارم و اشک هایم را پاک می‌کنم و مقتدر می ایستم. زنی با لباس بلند عربی سیاه و روبنده روی صورتش به سمتم می آید و دستانش راکه با دستکش های سیاه مخفی کرده است به سمت بازویم دراز میکند. اخم هایم را در هم می‌کشم و بازویم را محکم تکان می‌دهم. -چیه دور برت داشته؟ چی فکردی اینکه چون دختر خوشگلی هستی سوگلی عمارت می‌شی؟ اخم در هم می‌کشم و تمام وجودم همانند گلوله آتش می شود. این زن همه را همانند خود دیده است. زیر لب برای اینکه عصبانیتم فروکش کند صلواتی می‌فرستم. -راه بیوفت، شیخ منتظره دیدنه توعه. نفرت وجودم را فرا می‌گیرد. سر بر می‌گردانم به سمت زن که جسته ریزی دارد. -بقیه را کجا بردید؟ صدای پوزخندش می آید: -نگران نباش، اونا جاشون خوبه. فعلا مهم تویی که توجه شیخ را جلب کردی. بغض همانند سدی راه گلویم را می‌بندد. با تکانی که به بدنم می‌دهد، حرکت می‌کنم. اولین قدم را که بر می‌دارم پاهایم شروع به سوزش می‌کند با تعجب سر به زیر می اندازم و تازه متوجه می‌شوم که هیچ کفشی پایم نیست. خاطرم هست که از ترس آسیب نزدن به بقیه به خصوص آیه آن قدری عجله کردم که کفش هایم را فراموش کردم. بیشتر از پاهایم قلبم می‌سوزد از این حرف هایی که می‌شنوم. پا به بیرون عمارت که می‌گذاریم. برای در امان ماندن از چشمان هیز مردان چادرم را تا چشمانم پایین می‌کشم. از دور سر و صداهای مبهمی می آید، هر چه نزدیک تر می‌شوم دلم بیشتر شور می افتد اما از خود ضعفی نشان نمی‌دهم و قدم هایم را محکم تر بر می‌دارم. همراه زن می ایستم و سرم را بلند می‌کنم. اولین چیزی که می‌بینم پرچمی به رنگ مشکی با نوشته های لا اله الله است. بغض گلویم سنگین تر می‌شود. با صدای داد مردی که می‌گوید (شروع) بر می‌گردم، بر روی صندلی بلندی که حکم منبر را دارد مردی با دِشداشهِ سیاه که با پارچه سیاهی هم دور سرش را بسته است و ریش هایی که ترکیب سفید و نارنجی دارد نشسته است و از سیگار لابه لای دستش دود بلند می‌شود.