eitaa logo
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
1.6هزار دنبال‌کننده
7.7هزار عکس
766 ویدیو
87 فایل
✨﷽✨ ✍️مکانی برای روایت، داستان، تبیین، گفت‌وگو، و اندیشه🌱 اطلاعات بیشتر: https://eitaa.com/istadegi/17323 نوشته‌هایمان‌تقدیم‌به‌ اباعبدالله‌الحسین(ع)‌وشهیدان‌راهش..‌. ⛔️کپی مطالب اختصاصی کانال مورد رضایت نیست.
مشاهده در ایتا
دانلود
🔰 🔰 یا علی مددی...💚 📕 رمان امنیتی ⛔️ ⛔️ ✍️ به قلم: قسمت 204 کمیل می‌زند زیر خنده؛ حالا نخند و کی بخند. انقدر از این خنده‌های بی‌موقعش بدم می‌آید که نگو. می‌خواهم داد بزنم؛ اما نفس کم می‌آورم. انگار یک جسم سنگین روی سینه‌ام گذاشته‌اند. صورتم از درد جمع می‌شود. کمیل تیغه دست راستش را روی مچ دست چپش می‌گذارد و کف دست چپش را نشانم می‌دهد: - یه ترکش اینقدری خورده توی شکم و ریه‌ت! با چشمان گرد نگاهش می‌‌کنم. امکان ندارد با چنین ترکشی زنده مانده باشم! کمیل کمی از نگاه به چهره بهت‌زده‌ام لذت می‌برد و بعد دوباره می‌خندد: - شوخی کردم، انقدرام گُنده نبود. دو سه تا ترکش خوردی. همین. یه چند گالن هم خون از دست دادی! و دوباره می‌زند زیر خنده. نگاهم می‌چرخد به سمت سرمی که قطره‌قطره می‌چکد و وارد خونم می‌شود. می‌گویم: - وضعم خیلی خرابه؟ - فکر کنم آره. صدای قدم‌های کسی باعث می‌شود مکالمه‌مان را تمام کنیم. چشمانم را تنگ می‌کنم و پوریا را می‌بینم که وارد اتاق می‌شود: - به، آقا سید! خوبی؟ به زور لبخندی می‌زنم و سلامِ شکسته‌ای از حلقم درمی‌آید. پوریا بالای سرم می‌ایستد و نگاهی به سرمم می‌اندازد: - بهتری؟ حالت خوبه؟ - الحمدلله، خوبم. مشکل الان دقیقاً چیه؟ - هیچی حیدر جان. مثل این که توی انفجار انتحاری، دوتا ترکش کوچولو به شکمت خورده و یکی به ریه‌ت. حرف‌هایش چندان امیدوارکننده نیست. یاد لحظات اول مجروحیت می‌افتم و احساس سوختنی که به جانم افتاده بود. منتظر ادامه توضیحاتش می‌مانم. می‌گوید: ترکش‌هایی که توی شکمت بودن رو درآوردیم و وضعیتش خوبه... ولی... 🔗لینک قسمت اول رمان 👇 🌐https://eitaa.com/istadegi/1733 ⚠️ ⚠️ 🖋 💞 https://eitaa.com/istadegi
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
سلام عزیزان بنده هر سوالی که بود رو پاسخ میدم؛ مگر سوالاتی که قبلا چندبار پرسیده شدند یا سوال شخصی هستند یا درباره مسائلی هستند که بنده قبلا گفتم پاسخ نمیدم(مثلا این که می‌پرسید چطوری میشه مامور امنیتی شد) لطفاً از بنده ناراحت نشید.
سلام خیلی ممنونم که به یادم بودید. ان‌شاءالله شما هم همین‌طور.
سلام خیر نخوندم.
نظرات شما عزیزان🌿 خیلی ممنونم از لطفی که به بنده دارید. _________ بله، در تنفس مشکل ایجاد می‌کنه. پزشک‌ها به این اختلال می‌گن پنوموتوراکس.(به لطف عباس و بلاهایی که توی رمان سرش اومد، اطلاعات پزشکیم هم رفته بالا!!!) __________ چه فرقی می‌کنه عباس کجا شهید بشه؟ حاج قاسم گفتند امروز حرم حسین بن علی علیه‌السلام ایران است. پس اگر کسی در دفاع از امنیت ایران شهید بشه هم مدافع حرمه. عباس مدال افتخار از ۳تا حرم رو روی سینه‌ش داره: حرم امام حسین علیه‌السلام، حرم حضرت زینب علیها‌السلام و حرم جمهوری اسلامی. درضمن، شهادت را جز به اهل درد نمی‌دهند.
🔰 🔰 یا علی مددی...💚 📕 رمان امنیتی ⛔️ ⛔️ ✍️ به قلم: قسمت 205 حس می‌کنم دیگر کسی دستم را نوازش نمی‌کند. مطهره سر جایش نیست و صندلی خالی شده. دلم برایش تنگ می‌شود. به چهره پوریا دقیق می‌شوم؛ مثل همیشه سرحال نیست. حتی دور چشمانش کمی پف کرده. صورتش بیشتر از قبل گرفته‌است. می‌گویم: - ولی چی؟ - ترکش سومی دنده‌ت رو شکسته و ریه‌ت رو سوراخ کرده. هنوز هم نتونستیم درش بیاریم. باید بری دمشق. احتمالا از اون‌جا هم اعزام بشی ایران. دنیا روی سرم آوار می‌شود؛ یعنی دیگر نمی‌توانم در سوریه بمانم؟ پوریا می‌گوید: - احتمالاً بخاطر داروی مسکن، یکم بدنت احساس کرختی داره. خوب می‌شه. هرچند اگه بازم درد داشتی، بگو برات مسکن تزریق کنیم. با این که می‌دانم فایده ندارد، باز هم تقلا می‌کنم برای بلند شدن. نیم‌خیز که می‌شوم، درد در سینه‌ام می‌پیچد؛ انگار یک چیز محکم و نوک‌تیز در ریه‌ام تکان می‌خورد و آن را می‌خراشد. بی‌توجه به دردی که نفسم را بریده، می‌گویم: - من خوبم. لازم نیست برگردم ایران، همین‌جا درستش کنید دیگه! پوریا شانه‌هایم را می‌گیرد تا من را روی تخت بخواباند: - مگه ماشینه که همین‌جا درستش کنیم؟ می‌گم دنده‌ت شکسته، ریه‌ت پاره شده! اصلا نباید تکون بخوری، چون ممکنه ترکش حرکت کنه و اوضاع بدتر بشه. پسر خوبی باش و بخواب سر جات، باشه؟ امشب با هواپیما می‌برنت دمشق. باز هم توی کتم نمی‌رود. خوابیدن روی تخت بدترین کابوسم است؛ آن هم وقتی از اوضاع پایگاه چهارم بی‌خبرم. کنار روپوش سپید پوریا را می‌گیرم و به رگبار سوال می‌بندمش: - من چند روزه بیهوشم؟ از قاسم‌آباد خبری نداری؟ بعد این که من مجروح شدم چی شد؟ سیاوش حالش خوبه؟ پوریا نگاهش را می‌دزدد و خودش را با معاینه‌ام سرگرم می‌کند: - دو روزه بیهوشی. راستش من خیلی از اخبار نظامی سر در نمیارم؛ ولی فکر کنم اوضاع خوبه. این جمله‌اش بیشتر از این که آرامم کند، نگرانم می‌کند. مطمئنم چیزی هست که نمی‌تواند به من بگوید. دوباره سعی می‌کنم به بازویم تکیه کنم و از جا بلند شوم: - چیزی شده که به من نمی‌گی؟ 🔗لینک قسمت اول رمان 👇 🌐https://eitaa.com/istadegi/1733 ⚠️ ⚠️ 🖋 💞 https://eitaa.com/istadegi
🔰 🔰 یا علی مددی...💚 📕 رمان امنیتی ⛔️ ⛔️ ✍️ به قلم: قسمت 206 دهان پوریا باز می‌ماند؛ دارد با خودش فکر می‌کند چه جوابی بدهد که تقه‌ای به در می‌خورد و صدای سلامِ بلندِ حاج احمد را می‌شنوم. پوریا انگار که فرشته نجاتش رسیده باشد، می‌گوید: - بیا، از حاج احمد هرچی می‌خوای بپرس. حاج احمد خودش را می‌رساند بالای تختم؛ این بار هم سیدعلی پشت سرش است. مانند بازجوها چهره حاج احمد و سیدعلی را می‌کاوم بلکه چیزی دستگیرم شود و می‌شود؛ هردو گرفته و ناراحت‌اند و سعی دارند به زور بخندند که مثلا به من روحیه بدهند. من را بچه فرض کرده‌اند؟ قبل از این که دهان حاج احمد برای پرسیدن حالم باز شود، می‌پرسم: - پایگاه چهارم چی شد؟ حاج احمد دستش را روی شانه‌ام فشار می‌دهد: - نگران نباش، همون روز جلوی پیشروی رو گرفتیم. از پایگاه چهارم جلوتر نیومدن. حسین قمی خوب از پس فرماندهی بچه‌ها بر اومد، به موقع تونست درگیری رو مدیریت کنه. اگه حسین قمی نبود همه صد و سی نفری که توی پایگاه چهارم بودن یا شهید می‌شدن یا اسیر. هرچند... حرفش را می‌خورد و لبش را می‌گزد. چشمانش قرمز می‌شوند و دستی به صورتش می‌کشد. می‌گویم: - هر چند چی؟ - حسین قمی شهید شد. جا می‌خورم و ناخودآگاه کمی از جا بلند می‌شوم. باز هم ترکش تکان می‌خورد و سینه‌ام می‌سوزد. هرچه اثر مسکن کم‌رنگ‌تر می‌شود، درد من هم شدیدتر می‌شود. حاج احمد مانع تکان خوردنم می‌شود: - آروم باش! می‌نالم: - چطوری؟ -زخمی شد، به بیمارستان نرسید. 🔗لینک قسمت اول رمان 👇 🌐https://eitaa.com/istadegi/1733 ⚠️ ⚠️ 🖋 💞 https://eitaa.com/istadegi
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا