eitaa logo
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
1.6هزار دنبال‌کننده
7.7هزار عکس
766 ویدیو
87 فایل
✨﷽✨ ✍️مکانی برای روایت، داستان، تبیین، گفت‌وگو، و اندیشه🌱 اطلاعات بیشتر: https://eitaa.com/istadegi/17323 نوشته‌هایمان‌تقدیم‌به‌ اباعبدالله‌الحسین(ع)‌وشهیدان‌راهش..‌. ⛔️کپی مطالب اختصاصی کانال مورد رضایت نیست.
مشاهده در ایتا
دانلود
🔰 🔰 یا علی مددی...💚 📕 رمان امنیتی ⛔️ ⛔️ ✍️ به قلم: قسمت 208 نفسم را می‌دهم بیرون. صدای جابر با آن لهجه غلیظ نجف‌آبادی‌اش در سرم می‌پیچد: - حجی خیالت راحت! حاج احمد گوشی‌اش را درمی‌آورد و عکسی را نشانم می‌دهد: - اسمش محسن حججیه. این عکسش خیلی معروف شده. خدا عزیزش کرد. چشم می‌دوزم به نگاه نافذ این جوان لاغراندام که با آرامش به روبه‌رو خیره است. اصلا باکش نیست. بغض راه نفسم را سد می‌کند. جلوی گریه‌ام را می‌گیرم: - تکلیف پیکرش چی می‌شه؟ حاج احمد سرش را تکان می‌دهد و آه می‌کشد: - دست داعشه. فعلا هم تصمیمی برای مبادله ندارن. کمیل در گوشم زمزمه می‌کند: - غصه نخور، جابر جاش خیلی خوبه. عزیزکرده خداس. به قول خودش: حجی خیالت راحت! حاج احمد دوباره شانه‌ام را فشار می‌دهد: - برای امروز بسه. نباید خیلی به خودت فشار بیاری، فکر کنم حرف زدن هم برای این حالت خوب نباشه. حرف پوریا رو گوش کن. امشب می‌برنت دمشق و فردا شب هم ایران. - ولی... - هیس! با این اوضاع این‌جا کاری از دستت برنمیاد. من باید برم. یا علی. سیدعلی جلو می‌آید و پیشانی‌ام را می‌بوسد. دستم را فشار می‌دهد و از اتاق خارج می‌شود. من می‌مانم و بغض نصفه‌نیمه‌ای که تازه مجال شکستن پیدا می‌کند. بخاطر شکستگی دنده‌ام، هر دم و باز دمم با دردی وحشتناک همراه شده است؛ اما مهم نیست. نوازش مطهره را روی دستانم حس می‌کنم. مطهره نشسته است و مثل قبل، انگشتانش را روی دستِ سرم خورده‌ام می‌کشد. از مطهره خجالت می‌کشم؛ چون غیر از او یک نفر دیگر را هم در ذهنم راه دادم. این کارم اشتباه بود؟ پس چرا مطهره از دستم ناراحت نیست؟ می‌دانم هنوز هم عاشق مطهره هستم؛ این را وقتی فهمیدم که در حرم امام رضا علیه‌السلام دیدمش. الان هم مطمئن شده‌ام نمی‌توانم مطهره را از قلب و مغزم بیرون کنم؛ همان‌طور که او هم به فکر من است. تلخندی می‌زنم و می‌گویم: - می‌بینی چی شد؟ افتادم روی تخت. معلوم نیست چند وقت باید این‌جا زندانی باشم؟ مطهره هر دو دستش را می‌گذارد روی دست من و آرام لب می‌زند: - بخواب. خوب می‌شی. پلک‌هایم به فرمان مطهره عمل می‌کنند و بسته می‌شوند. *** 🔗لینک قسمت اول رمان 👇 🌐https://eitaa.com/istadegi/1733 ⚠️ ⚠️ 🖋 💞 https://eitaa.com/istadegi
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
سلام البته قبلاً در نقاب ابلیس هم اشاره کردم به پایان داستان🙂
سلام بله خوندم. بنده کتاب‌های آقای جهرمی رو اصلا برای نوجوانان توصیه نمی‌کنم. نقد این کتاب رو هم می‌تونید در لینک زیر مطالعه کنید: https://namaktab.ir/نقد-کتاب-کف-خیابان-۲-خشت-اول-گر-نهد-معما/
سلام تناقض‌های جدی در ماجرای کوروش هست که نیاز به سند تاریخی نداره؛ مثل ماجرای مقبره کوروش. ضمن این که اصلا ترجمه منشور کوروش هم درش ابهام هست و اخیرا فهمیدند که شاید ترجمه‌ش اشتباهه. در همون سایت مستندات زیادی ارائه شده که می‌تونید ازشون استفاده کنید.
سلام این دو کتاب، جزو رمان‌های امنیتی‌ای هستند که بنده حتما توصیه می‌کنم مطالعه کنید؛ مخصوصاً خانم‌ها و دخترخانم‌ها مطالعه کنند. قلم خوب و محتوای قوی و مستند از ویژگی‌های این دو کتابه. اگر در کانال ساحل رمان خونده باشید، اشکال نداره چون این کانال زیر نظر خود نویسنده ست. البته از نظر نویسنده و انتشارات، انتشار ۳۰درصد از رمان هم در فضای مجازی اشکال نداره.
سلام شاید جذابیت و تعلیق رمان‌های آقای جهرمی بیشتر باشه؛ اما فقط جذابیت مهم نیست. به جرات می‌تونم بگم مطالب رمان‌های خانم شکوریان‌فرد خیلی مستندتر از کتاب‌های آقای جهرمی هست، و خیلی تمیزتر هم نوشته شدند. ما دنبال حرف درست می‌گردیم؛ نه حرف جذاب.
سلام این خیلی خوبه که توی این سن به فکر کار کردن هستید؛ اما به درآمد رسیدن توی سن پایین شاید خیلی سریع اتفاق نیفته. سن نوجوانی سن طلایی برای کسب مهارت هست. از الان به فکر آموختن مهارت‌هایی باشید که ازش درآمد کسب می‌شه. این مهارت‌ها رو هم طوری یاد بگیرید که بتونید به بقیه آموزش بدید؛ چون یکی از راه‌های کسب درآمد، تدریس هست. شاید از الان نتونید سریعاً به درآمد برسید، ولی هرچه مهارت کسب کنید، کمک می‌کنه در آینده بتونید درآمد داشته باشید. مهارت‌هایی که بنده به شما به عنوان یک دخترخانم توصیه می‌کنم، مهارت‌هایی مثل خیاطی، قلاب بافی، چرم‌دوزی، آموزش زبان انگلیسی یا عربی، تایپ حرفه‌ای و مهارت‌های گرافیکی هست. البته سایر کارهای هنری هم خوبن. دیگه ببینید خودتون چی دوست دارید.
سلام ببینید، حدود حجاب برای ما مشخصه. این که لباس کاملا پوشیده باشه، تنگ و بدن‌نما نباشه، رنگش جلف نباشه و... اگر این حدود رو رعایت می‌کنید خب قطعا اشکال شرعی نداره. اما این حدود رو با چادر راحت‌تر می‌شه رعایت کرد. من شخصاً، دوست ندارم مقابل نامحرم بدون چادر باشم؛ حتی اگر حجابم کامل باشه.
🔰 🔰 یا علی مددی...💚 📕 رمان امنیتی ⛔️ ⛔️ ✍️ به قلم: قسمت 209 *** زمین می‌لرزد؛ شیشه‌ها و پایه‌های تخت هم همین‌طور. با دردی که در سینه‌ام دور می‌زند از خواب می‌پرم. با هر نفس، درد شدیدتر می‌شود و امانم را می‌بُرد. تیزی ترکش را حس می‌کنم که در ریه‌ام جا خوش کرده و هربار تکانی می‌خورد و باعث می‌شود بجای هوا، خون در مجرای تنفسی‌ام جریان پیدا کند. همه‌جا تاریک است و فقط از توی راهرو، نور کم‌جانی وارد اتاق می‌شود. لبم را می‌گزم و دستم را می‌گذارم روی پانسمان‌هایم. دندان‌هایم ناخودآگاه روی هم چفت می‌شوند و پلک‌هایم را روی هم فشار می‌دهم. دستی روی دستم می‌نشیند؛ اما به راحتی می‌توانم بفهمم دستی زمخت و مردانه‌ است و با دستان لطیف مطهره فرق دارد. چشم باز می‌کنم. سیاوش ایستاده بالای سرم: - خوبی داش حیدر؟ شنیدم زخمی شدی! - س...سیاوش... - جانم داداش؟ - مگه تو...مجروح... نشده بودی...؟ دستش را می‌برد میان موهایم و نوازششان می‌کند: - نه، من خوبم، سُر و مُر و گنده در خدمت شما! - انتحاری رو... زدی؟ سیاوش لبخند می‌زند و بعد از چند لحظه می‌گوید: - نشد بزنمش. به خاکریز دوم خورد. - چطور... زنده... موندی؟ - زنده نموندم. زنده شدم. من تازه زنده شدم. - یعنی... چی...؟ کمیل از سمت دیگر تخت، سرش را به سمتم خم می‌کند و می‌گوید: - یعنی اومده این‌ور پیش خودم! نگاهم چندبار بین سیاوش و کمیل جابه‌جا می‌شود. سیاوش می‌خندد و سرش را تکان می‌دهد: - آره... مشتی نگفته بودی رفیقِ به این باحالی داری! 🔗لینک قسمت اول رمان 👇 🌐https://eitaa.com/istadegi/1733 ⚠️ ⚠️ 🖋 💞 https://eitaa.com/istadegi
🔰 🔰 یا علی مددی...💚 📕 رمان امنیتی ⛔️ ⛔️ ✍️ به قلم: قسمت 210 کمیل لحنش را مثل سیاوش تغییر می‌دهد: - چاکریم داداش! گیج شده‌ام؛ منظورشان را نمی‌فهمم. از درد چنگی به ملافه می‌زنم: - چی... می‌گید؟ یعنی... تو... شهید شدی... سیاوش؟ چطوری؟ - نمی‌دونم. به خودم اومدم دیدم یه جای دیگه‌م. یه جا مثل بهشت. هیچی نفهمیدم، هیچ دردی نفهمیدم. کاش تو هم می‌دیدی داش حیدر. خیلی خوب بود. دردم شدیدتر می‌شود و می‌دانم این دردِ جسم نیست؛ درد روح است. درد یک روحِ زندانی و جامانده که دارد خودش را به دیوار دنیا می‌کوبد تا نجات پیدا کند؛ اما نمی‌تواند. نمی‌فهمم چه چیزی من را به این دنیا زنجیر کرده که تا الان شهید نشده‌ام؟ کمیل اشکی را که از گوشه چشمم سر زده، با نوک انگشت پاک می‌کند: - سیاوش هم مثل خودم سوخت، تمام و کمال. سیاوش با شوق سرش را تکان می‌دهد و چشمانش برق می‌زنند. مگر می‌شود سیاوش بسوزد؟ سیاوشِ شاهنامه نسوخت، زنده از آتش بیرون آمد؛ بدون این که غباری بر لباسش بنشیند. پس چرا آتش سیاوشِ من را سوزاند؟ - منم نسوختم. بدنم سوخت که دیگه لازمش نداشتم. کمیل سرش را کمی خم می‌کند و ابروهایش را بالا می‌برد: - می‌بینی که درد نکشیده... ببین هرچی بهت می‌گفتم دردم نیومده باور نمی‌کردی! هرچی بلاست سر بدن آدم میاد نه روحش. مگه نه سیاوش؟ سیاوش سرش را بالا و پایین می‌کند و دستش را می‌کشد روی پانسمان سینه و شکمم. دردم کمی آرام می‌شود. کمیل در گوشم زمزمه می‌کند: - بخواب. ناراحت هم نباش، خب؟ دستم را بالا می‌برم و دور گردن کمیل می‌اندازم: - پس چرا من درد دارم کمیل؟ چرا منو نمی‌بری پیش خودت؟ 🔗لینک قسمت اول رمان 👇 🌐https://eitaa.com/istadegi/1733 ⚠️ ⚠️ 🖋 💞 https://eitaa.com/istadegi