🔰 #بسم_الله_قاصم_الجبارین 🔰
یا علی مددی...💚
📕 رمان امنیتی ⛔️ #خط_قرمز ⛔️
✍️ به قلم: #فاطمه_شکیبا
قسمت 253
خون دویده است توی صورتم و میدانم احتمالاً قرمز شدهام.
حامد و بشیر که داخل چادر هستند، با تعجب سر میچرخانند و نگاهم میکنند.
از نگاهشان میشود فهمید صدایم از حد معمول بلندتر بوده.
نگاهی به پشت سرم میاندازم و میبینم که خبرنگار از ترس فریاد من وارد چادر نشده. خوب شد؛ شاید اینطوری دست از سرم بردارد.
حامد از جا بلند میشود و با فشار دست روی شانهام، مجبورم میکند بنشینم:
- چی شده؟
یک نفس عمیق میکشم و دست میگذارم روی پانسمان زخم سینهام.
آرام و در گوشش میگویم:
- مگه قرار نبود جریان اسارت من رو کسی نفهمه؟ کی به این خبرنگاره گفته؟
چهره حامد در هم میرود و گردن میکشد تا بیرون چادر را ببیند.
بعد آرام میگوید:
- چرا قرار بود؛ ولی بالاخره بچهها خنگ هم که نیستن. وقتی دیدن غیبت زده و بعد چند ساعت کارت کشیده به بیمارستان، یه حدسهایی زدن. بعد هم یه کلاغ چهل کلاغش کردن و دهن به دهن گشته. کاریش نمیشه کرد.
لبم را از حرص میجوم. بعد از چند ثانیه به حامد میگویم:
- دستم به دامنت. خودت برو این خبرنگاره رو یه طوری راضی کن بیخیال من بشه. اصلا خودت باهاش مصاحبه کن. فقط بهش بگو دوربینشو سمت من نیاره، پاپیچم هم نشه.
چشمان حامد گرد میشود و صدایش کمی بالا میرود:
- یعنی چی که خودم مصاحبه کنم؟
این را طوری میگوید که انگار به او توهین کردهام.
سرم را به گوشش نزدیکتر میکنم و آرام میگویم:
- تو که میدونی شرایط من رو؛ لطفاً درک کن. اگه تو مصاحبه کنی دست از سر من برمیداره.
سرش را میاندازد پایین و دست میکشد میان ریشهایش. قیافهاش شبیه آدمهایی ست که دارند نرم میشوند.
در ذهنم دنبال یک توجیه دیگر هم میگردم و به نتیجه میرسم:
- ببین، ما نباید بذاریم اتفاقاتی که اینجا میافته ناگفته بمونه. باید توی تاریخ ثبت بشه.
یک لحظه خودم هم از حرف خفنی که زدم تعجب میکنم؛ من را چه به این حرفها؟
یکی نیست به من بگوید تو چکار به تاریخ داری؟ وظیفهات را انجام بده!
🔗لینک قسمت اول رمان 👇
🌐https://eitaa.com/istadegi/1733
⚠️ #ادامه_دارد ⚠️
🖋 #فاطمه_شکیبا
#مه_شکن ✨
https://eitaa.com/istadegi
🔰 #بسم_الله_قاصم_الجبارین 🔰
یا علی مددی...💚
📕 رمان امنیتی ⛔️ #خط_قرمز ⛔️
✍️ به قلم: #فاطمه_شکیبا
قسمت 254
حامد سری تکان میدهد:
- درست میگیا، باید ثبت بشه. ولی من دوست ندارم مصاحبه کنم. آخه...
- آخه نداره برادر من. دو دقیقه اخلاص و این حرفا رو بذار کنار، هیچی نمیشه.
زل میزند به چشمانم و میگوید:
- از دست تو! بذار ببینم چکار میتونم بکنم.
دراز میکشم، کولهام را میگذارم زیر سرم و قبل از این که چشمانم را ببندم میگویم:
- یه لطف دیگه هم بکن، به نیروهات بگو از اسارت من افسانههای صدمن یه غاز نسازن تحویل این بنده خدا بدن.
خوابم میآید. شب باید دوباره بزنیم به بیابان برای شناسایی.
چشمانم کمکم گرم میشوند و صدای گفتوگوهای حامد و خبرنگار را مبهم میشنوم.
حامد اصرار میکند که خبرنگار تصویر نگیرد و فقط صدایش را ضبط کند.
بعد شروع میکند به صحبت دربارهی...
نمیفهمم ادامهاش را؛ خوابم میبرد یا بهتر بگویم: بیهوش میشوم.
***
جسمم اینجاست؛ در کارخانهها و تاسیسات اطراف دیرالزور و روحم...
روحم هنوز در اردوگاه است. آن خبرنگار بدجور روی اعصابم رفته.
از این که ماجرای اسارتم انقدر سر زبانها افتاده احساس خوبی ندارم. حس میکنم یک نفر عمداً آن را سر زبانها انداخته.
اول ماه است؛ اما حتی از آن هلال باریک و بیرمق ماه هم خبری نیست؛ تاریکی مطلق.
چشممان به تاریکی عادت کرده و حس شنوایی و لامسهمان هم به کمک بینایی ناقصمان آمدهاند تا بتوانیم پیش رویمان را ببینیم.
در این تاریکی، تنها سایههای مبهم و غولپیکری از ساختمانهای مقابلمان میبینم.
ساختمان جامعه الفرات یا دانشگاه فرات که در حاشیه دیرالزور قرار دارد؛ در حاشیه جنوبی جادهای که الشولا و دیرالزور را به هم وصل میکند.
چشمم به تابلوی دانشکده میافتد:
- کلیة الآداب و العلوم الانسانیة.
🔗لینک قسمت اول رمان 👇
🌐https://eitaa.com/istadegi/1733
⚠️ #ادامه_دارد ⚠️
🖋 #فاطمه_شکیبا
#مه_شکن ✨
https://eitaa.com/istadegi
سلام
الحمدلله، لطف خدا بوده.
انشاءالله که به زودی مردم از بند اسارت پیامرسانهای بیگانه خارج بشن...
#پاسخگویی_فرات
سلام
متاسفانه ما نفهمیدیم کجا و چطور ضربه بزنیم که بیشترین ضربه رو بخوریم.
البته
این پویش از یه نظر خوبه و اونم این که افراد به فکر بیفتند و از اینستاگرام خارج بشن.
یعنی خیلی اشتباه هم نیست؛ ولی اونقدر که لازمه فایده نداره.
#پاسخگویی_فرات
سلام
خدا قوت به شما دانشآموز انقلابی
فعلا برنامهای برای عضوگیری نداریم؛ اما انشاءالله در آینده فراخوان جذب خواهیم داد.
#پاسخگویی_فرات
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
سلام ممنون از شما. راسش آغوش گرم یه داستان کوتاه بود که آخرش سهام شهید شد، توی بغل شوهرش و شوهرشم ش
سلام ممنون از شما ان شاءالله قلمتون درراه انقلاب حرکت کنه.
جوابتون را ریپلای کردم این یک داستان کوتاه بود.
#پاسخگویی_صدرزاده
📺 پخش زنده ارتباط تصویری رهبر انقلاب با مردم قم در سالروز قیام ۱۹ دی
🔻رهبر انقلاب اسلامی در سالروز قیام ۱۹ دی مردم قم در سال ۱۳۵۶ علیه رژیم ستمشاهی، به صورت تلویزیونی با مردم قم سخن خواهند گفت.
🔸این سخنرانی ساعت ۱۰ روز یکشنبه ۱۹ دی ۱۴۰۰ به صورت زنده از سایت و صفحات KHAMENEI.IR در شبکههای اجتماعی و همچنین از شبکههای تلویزیونی و رادیویی رسانه ملی پخش خواهد شد.
🔻دیدار رهبر انقلاب با مردم قم در سالروز قیام ۱۹ دی، هر سال با حضور هزاران نفر از مردم این شهر در حسینیه امام خمینی برگزار میشد که امسال به علت رعایت شیوهنامههای بهداشتی، از طریق ارتباط تصویری با جمعیت حاضر در شبستان امام خمینی(ره) حرم مطهر حضرت معصومه(س) برگزار خواهد شد.
💻 @Khamenei_ir
🔰 #بسم_الله_قاصم_الجبارین 🔰
یا علی مددی...💚
📕 رمان امنیتی ⛔️ #خط_قرمز ⛔️
✍️ به قلم: #فاطمه_شکیبا
قسمت 255
تصور این که یک روز این دانشکده پر بوده از دانشجو و استاد، کمی خندهدار به نظر میرسد.
انقدر این ساختمانها متروکند که گویا سالهاست انسانی در آنها رفت و آمد نداشته.
انگار دانشجوها تمام آینده و آرزویشان را اینجا رها کردهاند و رفتهاند؛ بعضی به اردوگاههای جنگزدگان و بعضی به آن دنیا.
تا اینجا را قبلا آمده بودیم؛ یعنی تا ساختمان بزرگ و گردی که از دور شبیه یک ورزشگاه است؛ ورزشگاهی که فکر کنم قبل از افتتاح شدن ویران شده.
از اینجا به بعد را باید برویم جلو و بسنجیم و کار سختتر میشود؛ چون به داعش نزدیکتر میشویم؛ به شهری که داعش آن را دودستی چسبیده تا بعد از رقه، پایتختش سقوط نکند.
از مقابل بیمارستان الاسد میگذریم؛ بیمارستانی که پنجرههایش را با تیر و تخته و پارچه پوشاندهاند و با این وجود، از میان درز پردهها نور کمی به بیرون دویده است و نشان میدهد داعش هنوز از بیمارستان استفاده میکند.
با این وجود، تن ساختمان بیمارستان هم پر است از اثر زخم گلوله و ترکش.
این مدت که سوریه بودهام، ساختمانی را ندیدم که سالم مانده باشد و نمای آن با جای گلوله تزئین نشده باشد.
داخل شهر، هنوز خانوادههایی ماندهاند که یا به داعش واقعاً وفادارند و یا حداقل اینطور وانمود میکنند.
با این وجود، باز هم شهر مُرده است؛ مثل شهر ارواح. نه چراغ روشنی میشود دید و نه صدای همهمهای.
اینجا هم مثل بوکمال است و قرار نیست بعد از اذان مغرب، کسی در کوچه باشد.
از میان ساختمانهای نیمهآوار رد میشویم و خودمان را در پناه دیوارها پنهان میکنیم.
باید وضعیت شهر را ارزیابی کنیم برای حمله. صدا از خانههای سالم در نمیآید و کارمان سخت شده.
به میدان الدولۀ میرسیم؛ اما سر و صدایی که از میدان بلند شده، باعث میشود متوقف شویم.
صدای داد و فریاد خشن مردی میآید.
دقت که میکنم، جنازهای را میبینم که بر چوبهی دار میدان تاب میخورد؛ جنازه مردی میانسال با دست بسته که فکر کنم زمان زیادی از مرگش نگذشته باشد.
🔗لینک قسمت اول رمان 👇
🌐https://eitaa.com/istadegi/1733
⚠️ #ادامه_دارد ⚠️
🖋 #فاطمه_شکیبا
#مه_شکن ✨
https://eitaa.com/istadegi
🔰 #بسم_الله_قاصم_الجبارین 🔰
یا علی مددی...💚
📕 رمان امنیتی ⛔️ #خط_قرمز ⛔️
✍️ به قلم: #فاطمه_شکیبا
قسمت 256
پیراهن سرمهای رنگ و شلوار مشکی مرد خاکی ست و یکی از صندلهایش از پای برهنهاش افتاده.
صورتش در اثر خفگی کبود است و سرش به یک سمت افتاده.
یکی از ماموران داعش، کنار چوبه دار ایستاده و رجز میخواند. صدایش انقدر نخراشیده است که نمیفهمم چه میگوید.
صدای ناله و گریهی خفه دو زن هم زمینه صدای فریادهای آن مامور داعش است؛ زنهایی که نزدیک چوبه دار نشستهاند و با وجود فشردن دست بر دهانشان، نتوانستهاند صدای گریهشان را خاموش کنند.
هیچکس نمیفهمد در چنین شرایطی، وقتی خونت به جوشش افتاده و روح و روانت بهم ریخته، چقدر سخت است که ساکت و بیحرکت بمانی و بتوانی به ماموریتت فکر کنی.
مردم فکر میکنند نظامیها و امنیتیها بیاحساساند و راحت روی خودشان مسلط میشوند؛ اما این را نمیدانند که تنها چیزی که یک نفر را به چنین مهلکهای میکشاند و وادارش میکند تا پای جان بایستد، عاطفه و احساس است یا بهتر بگویم: عشق.
دوست دارم یک بار هم که شده، مقابل تمام دنیا بایستم و با تمام توان فریاد بزنم ما آدم آهنی نیستیم.
دوست دارم یک بار به تمام مقدسات قسم بخورم ما به اندازه خیلی از شما و بلکه بیشتر احساس داریم، درد میکشیم و مجبوریم همه را در خودمان بریزیم و موهایمان زودتر از بقیه سپید شود و آخرش هم اگر شهید نشویم، از غصه دق کنیم...
به بشیر و رستم نگاه میکنم که خیرهاند به میدان و زنهایی که روی زمین زانو زدهاند و صدای جیغشان را از زیر دستانی که بر دهان میفشارند هم میتوان شنید.
مامور داعش با اسلحه به سرشان ضربه میزند که ساکت شوند.
هیچکس جز دو داعشیِ دیگر اطراف میدان نیست؛ هرچند مطمئنم مردمی هستند که الان دزدکی و از پشت پنجره خانههایشان مشغول تماشای این اتفاقاند.
حدس علت اعدام مرد چندان سخت نیست؛ احتمالاً خواسته فرار کند، یا با یکی از کسانی که فرار کرده ارتباط داشته است.
شاید هم وسیله غیرمجازی در خانه نگهداری میکرده؛ مثل تلوزیون یا موبایل.
انگشت اشارهام را روی لبم میگذارم و به بشیر و رستم علامت میدهم ساکت باشند؛ چرا که از چشمان خشمگین و صورت برافروختهشان میشود فهمید در مرز انفجارند.
تکان اگر بخوریم، عملیات لو میرود و از سویی، سختترین کار نشستن و تماشا کردن است.
🔗لینک قسمت اول رمان 👇
🌐https://eitaa.com/istadegi/1733
⚠️ #ادامه_دارد ⚠️
🖋 #فاطمه_شکیبا
#مه_شکن ✨
https://eitaa.com/istadegi