☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
🔰 #بسم_الله_قاصم_الجبارین 🔰 یا علی مددی...💚 📕 رمان امنیتی ⛔️ #خط_قرمز ⛔️ ✍️ به قلم: #فاطمه_شکیبا
سلام
نگران نباشید انشاءالله که خیره.
#پاسخگویی_فرات
سلام
سپر سرخ که رمان من نیست😐
رمان خانم ولینژاد هست و انتشارش ربطی به من نداره
#پاسخگویی_فرات
سلام
راستش رو بخواید نه. مگر این که روسری و شالش کاملا افتاده باشه.
اونم اینطوری که اول با نگاه سعی میکنم بهش بفهمونم. اگه متوجه نشه یا عجله داشته باشم، همینطور که از کنارش رد میشم میگم خانم حجابتو درست کن!
دیگه هم برنمیگردم ببینم درست کرد یا نه.
همونطور که آقا گفتند، میگم و رد میشم.
#پاسخگویی_فرات
سلام
نه تاحالا گریه نکردم.
شاید ناراحت بشم ولی گریه نمیکنم.
البته لبخند شرارتآمیز هم نمیزنم😐
#پاسخگویی_فرات
سلام
خدا قوت
عذر خواهم، بنده میخواستم زودتر به سوال شما پاسخ بدم اما فراموش کردم.
هشتگ #معرفی_کتاب رو در کانال سرچ کنید، کتابهای مناسب برای گروههای سنی مختلف معرفی شدند (کلا همه عزیزانی که دربارهی کتاب مناسب سوال میپرسند لطفاً از این هشتگ استفاده کنند).
اگر باز هم دنبال معرفی کتاب خوب میگردید، میتونید از این کانال کمک بگیرید:
@namaktab_ir
یه راه راحتتر برای پیدا کردن کتابهای مناسب برای گروههای سنی مختلف هم اینه که به سایت نمکتاب سر بزنید:
namaktab.ir
#پاسخگویی_فرات
🔰 #بسم_الله_قاصم_الجبارین 🔰
یا علی مددی...💚
📕 رمان امنیتی ⛔️ #خط_قرمز ⛔️
✍️ به قلم: #فاطمه_شکیبا
قسمت 259
از این که رمز شب را نفهمیدهایم لجم میگیرد. اگر میفهمیدیم کارمان خیلی راه میافتاد.
برمیگردم و به اطراف نگاه میکنم؛ خبری نیست. آن دو زن وحشتزده به من نگاه میکنند؛ علتش هم واضح است.
توقع ندارید که برای نفوذ به مناطق تحت تصرف داعش، شبیه نیروهای ایرانی لباس بپوشیم؟!
قبل از هرکاری، انگشت روی لبهایم میگذارم که یعنی ساکت.
به بشیر و رستم علامت میدهم که بیرون بیایند.
نبض دو داعشی دیگر را چک میکنم که دیگر نمیزند.
چیزی از وحشت و لرزش زنها کم نشده است.
احتمالا فکر میکنند ما هممسلکهای همین داعشیها هستیم که به طمع لقمه چرب و نرم، رفیقهایمان را کشتهایم.
به بشیر و رستم میگویم جنازه داعشیها را جایی میان یکی از خانههای مخروبه پنهان کنند.
یکی از داعشیها بیسیم داشت که حالا مال من میشود. مقابل زنها مینشینم.
میترسند و خودشان را روی زمین عقب میکشند. کف دو دستم را به سمتشان میگیرم و میگویم:
- اهدئي، لا أريد أن أزعجكن. (آروم باشید. نمیخوام اذیتتون کنم.)
یک نفرشان که فکر کنم از دیگری بزرگتر است، چندبار دهانش را برای گفتن کلماتی باز میکند؛ اما هنوز از ترس نمیتواند حرف بزند.
میگویم:
- لازم الهروب والاختباء. مفهوم؟(باید فرار کنید و پنهان بشید. فهمیدید؟)
تندتند سرشان را تکان میدهند و هم را در آغوش میگیرند.
به سختی از جا بلند میشوند و نگاهی به جنازه مرد بالای چوبه دار میاندازند.
من هم همراهشان بلند میشوم و میگویم:
- انتی مو شافتنا. فهمتی؟(تو ما رو ندیدی، فهمیدی؟)
باز هم همان که بزرگتر است سرش را تکان میدهد. با دست به خیابان اشاره میکنم:
- روح!(برو!)
یکی دست دیگری را میکشد و میدوند به سمت خیابان. انقدر نگاهشان میکنم که در میان سایهها گم شوند.
بعد برمیگردم به سمت بشیر و رستم که عرق از چهره پاک میکنند و از جابجا کردن جنازهها به نفس زدن افتادهاند.
🔗لینک قسمت اول رمان 👇
🌐https://eitaa.com/istadegi/1733
⚠️ #ادامه_دارد ⚠️
🖋 #فاطمه_شکیبا
#مه_شکن ✨
https://eitaa.com/istadegi
🔰 #بسم_الله_قاصم_الجبارین 🔰
یا علی مددی...💚
📕 رمان امنیتی ⛔️ #خط_قرمز ⛔️
✍️ به قلم: #فاطمه_شکیبا
قسمت 260
تا نیمهشب در خیابانهای دیرالزور چرخ میزنیم و کروکی میکشیم و وضعیت خانهها و ساختمانها را به خاطر میسپاریم.
حالا درحال برگشت هستیم؛ از راهی غیر از راهی که آمدیم.
تقریباً از دیرالزور خارج شدهایم و هرچه از بافت شهری فاصله میگیریم، خانهها مخروبهتر میشود.
انگار روی سر شهر قیر ریختهاند بس که تاریک است؛ دریغ از یک چراغ. روزگار این مردم مثل نفت زیر پایشان سیاه شده است.
صدایی از پشت سرم میشنوم؛ چیزی شبیه به ضربه به آهن.
برمیگردم و وقتی میبینم بشیر و رستم هم به دنبال منبع صدا برگشتهاند، میفهمم توهم نبوده است.
انگشت سبابهام را میگذارم روی لبهایم و با دقت اطراف را نگاه میکنم.
هیچ خبری نیست. با خودم میگویم حتماً باد بوده؛ شاید هم گربه یا سگ ولگردی.
صدا دوباره تکرار میشود، از سمت راستمان و یکی از خانهها.
اینبار بیشتر دقت میکنم؛ یک ضربه ضعیف به یک در آهنی.
رستم که تعللم را میبیند، جلو میآید و آرام میگوید:
- بیاید بریم آقا حیدر. حتماً گربه یا سگی چیزیه. زود بریم بهتره.
و باز هم صدا. دستم را به علامت ایست بالا میآورم که ساکت شود.
اخمهایم را در هم میکشم و تمام هوش و حواسم را در قوه شنواییام متمرکز میکنم.
باز هم صدای ضربه؛ اما این بار میتوان صدای نالههایی ضعیف را هم شنید.
آرام به رستم میگویم:
- میشنوی؟ یکی داره ناله میکنه!
رستم گیج نگاهم میکند؛ اما بشیر که نگاهش روی زمین است، زمزمه میکند:
- آره... صدای ناله ست.
میروم به سمت صدا. بشیر دستم را میکشد:
- خطرناکه آقا! بیاید برگردیم.
هنوز در فکر ماندن یا رفتنیم که صدای ضربه دیگری به در آهنی را میشنویم و بعد، افتادن جسم سنگینی روی خاک و باز هم صدای ناله.
هرسه برمیگردیم و ناخودآگاه، گلنگدن اسلحههایمان را میکشیم.
🔗لینک قسمت اول رمان 👇
🌐https://eitaa.com/istadegi/1733
⚠️ #ادامه_دارد ⚠️
🖋 #فاطمه_شکیبا
#مه_شکن ✨
https://eitaa.com/istadegi
سلام
درباره چرا مرگ بر آمریکا، جوابش مفصله و پیشنهاد میدم کتاب تاریخ مستطاب آمریکا رو بخونید.
اما این که چرا ما همش درحال راهپیمایی هستیم...
چون پایه و مبنای انقلاب ما و دین ما در دشمنی با ظلم هست، و همونطور که واجبه نماز بخونیم، تولی و تبری هم واجبه.
یکی از مظاهر تبری، همین راهپیمایی هاست.
درباره سوال سوم، واقعا نمیدونم درباره ما چطور فکر میکنند چون باید از خودشون پرسید. با حرف یکی دوتا توریست هم نمیشه به نتیجه کلی رسید.
اما این رو میدونم که تلاش رسانههای غربی اینه که ایران رو یک کشور عقبمونده و ضعیف و ناامن نشون بده و مردم کشورهای غربی تا حد زیادی تحت تاثیر رسانههاشون هستند.
#پاسخگویی_فرات
سلام
گَلَنگِدن یا روآیک وسیلهای است در برخی از انواع سلاحهای گرم که کارش جابجا کردن فشنگ در لوله سلاح است. واژهٔ گلنگدن از ترکی گرفته شده و به معنی «آینده و رونده» است.
گلنگدن معمولاً استوانهای فلزی است که ابزارهای شلیک مثل سوزن و فنر در داخل آن قرار دارد و بر بدنه آن نیز برآمدگیهایی (به نام خار) برای قفل کردن آن هنگام شلیک قرار دارد. گلنگدن با دست (در سلاحهای غیر خودکار) یا بهطور خودکار (در سلاحهای خودکار و نیمه خودکار) جلو و عقب میرود.
گلنگدن دستی برای راحتی کار شامل دستهای است که روی سلاح دیده میشود. در سلاحهای خودکار و نیمه خودکار گلنگدن معمولاً دیده نمیشود.
گلنگدن با حرکت به عقب پوکه فشنگ شلیک شده را (معمولاً با ناخن فشنگکش) به عقب میکشد و به بیرون پرتاب میکند. گلنگدن با حرکت به جلو فشنگ تازه را که با فشار فنر از خزانه به جلوی مسیر گلنگدن آمدهاست به داخل جان لوله میراند و پس از قفل شدن گلنگدن و چکاندن ماشه سوزنی که داخل گلنگدن قرار دارد با فشار فنر سوزن به چاشنی فشنگ ضربه میزند و باعث انفجار خرج چاشنی و خرج فشنگ میشود.
#پاسخگویی_فرات