eitaa logo
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
1.6هزار دنبال‌کننده
7.8هزار عکس
767 ویدیو
87 فایل
✨﷽✨ ✍️مکانی برای روایت، داستان، تبیین، گفت‌وگو، و اندیشه🌱 اطلاعات بیشتر: https://eitaa.com/istadegi/17323 نوشته‌هایمان‌تقدیم‌به‌ اباعبدالله‌الحسین(ع)‌وشهیدان‌راهش..‌. ⛔️کپی مطالب اختصاصی کانال مورد رضایت نیست.
مشاهده در ایتا
دانلود
🔰 🔰 یا علی مددی...💚 📕 رمان امنیتی ⛔️ ⛔️ ✍️ به قلم: قسمت 260 تا نیمه‌شب در خیابان‌های دیرالزور چرخ می‌زنیم و کروکی می‌کشیم و وضعیت خانه‌ها و ساختمان‌ها را به خاطر می‌سپاریم. حالا درحال برگشت هستیم؛ از راهی غیر از راهی که آمدیم. تقریباً از دیرالزور خارج شده‌ایم و هرچه از بافت شهری فاصله می‌گیریم، خانه‌ها مخروبه‌تر می‌شود. انگار روی سر شهر قیر ریخته‌اند بس که تاریک است؛ دریغ از یک چراغ. روزگار این مردم مثل نفت زیر پایشان سیاه شده است. صدایی از پشت سرم می‌شنوم؛ چیزی شبیه به ضربه به آهن. برمی‌گردم و وقتی می‌بینم بشیر و رستم هم به دنبال منبع صدا برگشته‌اند، می‌فهمم توهم نبوده است. انگشت سبابه‌ام را می‌گذارم روی لب‌هایم و با دقت اطراف را نگاه می‌کنم. هیچ خبری نیست. با خودم می‌گویم حتماً باد بوده؛ شاید هم گربه‌ یا سگ ولگردی. صدا دوباره تکرار می‌شود، از سمت راستمان و یکی از خانه‌ها. این‌بار بیشتر دقت می‌کنم؛ یک ضربه ضعیف به یک در آهنی. رستم که تعللم را می‌بیند، جلو می‌آید و آرام می‌گوید: - بیاید بریم آقا حیدر. حتماً گربه یا سگی چیزیه. زود بریم بهتره. و باز هم صدا. دستم را به علامت ایست بالا می‌آورم که ساکت شود. اخم‌هایم را در هم می‌کشم و تمام هوش و حواسم را در قوه شنوایی‌ام متمرکز می‌کنم. باز هم صدای ضربه؛ اما این بار می‌توان صدای ناله‌هایی ضعیف را هم شنید. آرام به رستم می‌گویم: - می‌شنوی؟ یکی داره ناله می‌کنه! رستم گیج نگاهم می‌کند؛ اما بشیر که نگاهش روی زمین است، زمزمه می‌کند: - آره... صدای ناله ست. می‌روم به سمت صدا. بشیر دستم را می‌کشد: - خطرناکه آقا! بیاید برگردیم. هنوز در فکر ماندن یا رفتنیم که صدای ضربه دیگری به در آهنی را می‌شنویم و بعد، افتادن جسم سنگینی روی خاک و باز هم صدای ناله. هرسه برمی‌گردیم و ناخودآگاه، گلنگدن اسلحه‌هایمان را می‌کشیم. 🔗لینک قسمت اول رمان 👇 🌐https://eitaa.com/istadegi/1733 ⚠️ ⚠️ 🖋 https://eitaa.com/istadegi
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
سلام درباره چرا مرگ بر آمریکا، جوابش مفصله و پیشنهاد میدم کتاب تاریخ مستطاب آمریکا رو بخونید. اما این که چرا ما همش درحال راه‌پیمایی هستیم... چون پایه و مبنای انقلاب ما و دین ما در دشمنی با ظلم هست، و همون‌طور که واجبه نماز بخونیم، تولی و تبری هم واجبه. یکی از مظاهر تبری، همین راه‌پیمایی هاست. درباره سوال سوم، واقعا نمی‌دونم درباره ما چطور فکر می‌کنند چون باید از خودشون پرسید. با حرف یکی دوتا توریست هم نمی‌شه به نتیجه کلی رسید. اما این رو می‌دونم که تلاش رسانه‌های غربی اینه که ایران رو یک کشور عقب‌مونده و ضعیف و ناامن نشون بده و مردم کشورهای غربی تا حد زیادی تحت تاثیر رسانه‌هاشون هستند.
سلام اندکی سرم شلوغه... فصل امتحانات هست. عذرخواهم
سلام گَلَنگِدن یا روآیک وسیله‌ای است در برخی از انواع سلاح‌های گرم که کارش جابجا کردن فشنگ در لوله سلاح است. واژهٔ گلنگدن از ترکی گرفته شده و به معنی «آینده و رونده» است. گلنگدن معمولاً استوانه‌ای فلزی است که ابزارهای شلیک مثل سوزن و فنر در داخل آن قرار دارد و بر بدنه آن نیز برآمدگی‌هایی (به نام خار) برای قفل کردن آن هنگام شلیک قرار دارد. گلنگدن با دست (در سلاح‌های غیر خودکار) یا به‌طور خودکار (در سلاح‌های خودکار و نیمه خودکار) جلو و عقب می‌رود. گلنگدن دستی برای راحتی کار شامل دسته‌ای است که روی سلاح دیده می‌شود. در سلاح‌های خودکار و نیمه خودکار گلنگدن معمولاً دیده نمی‌شود. گلنگدن با حرکت به عقب پوکه فشنگ شلیک شده را (معمولاً با ناخن فشنگ‌کش) به عقب می‌کشد و به بیرون پرتاب می‌کند. گلنگدن با حرکت به جلو فشنگ تازه را که با فشار فنر از خزانه به جلوی مسیر گلنگدن آمده‌است به داخل جان لوله می‌راند و پس از قفل شدن گلنگدن و چکاندن ماشه سوزنی که داخل گلنگدن قرار دارد با فشار فنر سوزن به چاشنی فشنگ ضربه می‌زند و باعث انفجار خرج چاشنی و خرج فشنگ می‌شود.
🔰 🔰 یا علی مددی...💚 📕 رمان امنیتی ⛔️ ⛔️ ✍️ به قلم: قسمت 261 خانه‌های این کوچه انقدر خرابه و ویران‌اند که مطمئنم کسی این‌جا زندگی نمی‌کند. هرسه به هم تکیه می‌دهیم تا هوای سه طرف را داشته باشیم. در تمام کوچه چشم می‌چرخانم و از چیزی که روی زمین خاکی کوچه افتاده است، خشکم می‌زند. در تاریکی شب، فقط می‌توانم بفهمم که یک انسان است؛ اما نمی‌توانم تشخیص بدهم زن است یا مرد و کودک است یا بزرگسال. جلو نمی‌روم و نگاهش می‌کنم. همزمان، نگاهی هم به اطراف دارم تا مطمئن شوم خبری نیست. کسی که روی زمین افتاده، با دستانش زمین را چنگ می‌زند و خودش را روی زمین می‌کشد؛ انگار دنبال چیزی روی زمین می‌گردد. جثه‌اش خیلی لاغر و نحیف است و موهای بلند و ژولیده‌اش سرش را احاطه کرده. قدمی جلو می‌گذارم تا صدای ناله‌های بی‌رمقش را بشنوم. چندبار تقلا می‌کند بلند شود، اما نمی‌تواند و می‌خورد روی زمین. باز هم سعی می‌کند زمینِ خاکی و پر از تکه‌های سنگ و آجر را با دستانش بگردد و خودش را روی زمین بکشد. انگار چشمانش نمی‌بیند. نزدیک‌تر که می‌شوم، صدای ناله‌های ضعیفش را می‌شنوم که می‌گوید: - ابنی خالد... انت وین؟ ابنی خالد... (پسرم خالد... کجایی؟ پسرم خالد...) و بعد، انگار صدای پایم را می‌شنود که خودش را می‌کشد به سمت من. سعی می‌کند سر و سینه‌اش را از زمین جدا کند و صورتش را به سمت من بگیرد. دقت که می‌کنم، چهره چروکیده و ژولیده‌اش را می‌بینم؛ پیرمردی موسپید و نابینا. خودش را به سمت من می‌کشد و امیدوارانه‌تر صدایش را بلند می‌کند: - انت ابنی؟ انت خالد؟(تو پسر منی؟ تو خالدی؟) یک لحظه می‌مانم چه بگویم. وضع پیرمرد انقدر رقت‌بار است که نمی‌توان بی‌خیالش بشویم و همین‌جا رهایش کنیم. بشیر و رستم جلو می‌آیند: - این کیه آقا؟ - نمی‌دونم. ولی دنبال پسرش می‌گرده. نابیناست. مثل این که نمی‌تونه راه بره. پیرمرد به سختی خودش را جلو می‌کشد تا دستش را برساند به ما؛ چون صدای گفت و گویمان را شنیده است. دستان لرزان و چروکیده‌اش را روی زمین به دنبال منبع صدا می‌چرخاند و می‌نالد: - مین؟(کیه؟) 🔗لینک قسمت اول رمان 👇 🌐https://eitaa.com/istadegi/1733 ⚠️ ⚠️ 🖋 https://eitaa.com/istadegi
🔰 🔰 یا علی مددی...💚 📕 رمان امنیتی ⛔️ ⛔️ ✍️ به قلم: قسمت 262 قلبم به درد می‌آید از حال پیرمرد. به بشیر و رستم می‌گویم: - شما برگردید. منم این بنده خدا رو میارم. - آقا خطرناکه! چطوری می‌خواید بیاریدش؟ - کاری به من نداشته باشید. شما برید، منم بالاخره می‌رسونم خودم رو. - اگه گیر بیفتید چی؟ نارنجکی که در جیب لباسم گذاشته‌ام را نشانشان می‌دهم و می‌گویم: - من اسیر نمی‌شم. اگه برگشتم که هیچی، اگرم برنگشتم حلالم کنید. بشیر آخرین تلاشش را می‌کند برای منصرف کردن من و بغض‌آلود می‌گوید: - شما برگردید آقا. منم اینو میارمش. شانه‌هایشان را می‌گیرم و هلشان می‌دهم که بروند: - زود باشید برید. من مافوق‌تونم، این یه دستوره. خودم میارمش. زود باشید. یا علی! - ولی آقا... دوباره تاکید می‌کنم: - این یه دستوره! یا علی! و آرام هلشان می‌دهم. جرات نمی‌کنند مخالفت کنند و می‌روند. دست پیرمرد حالا رسیده است به پوتین‌هایم. مقابل ریش و موی سپیدش و حال رقت‌انگیزش تاب نمی‌آورم و روی زمین می‌نشینم. دوباره زمزمه می‌کند: - انت مین؟ خالد؟(تو کی هستی؟ خالد؟) دستان پیرمرد را می‌گیرم و نگاهی به اطراف می‌اندازم. هرچند این خانه‌ها خالی از سکنه‌اند؛ اما ماندن این‌جا دیگر به صلاح نیست. می‌گویم: - جای لمساعدتک. وین ابنک؟(اومدم کمکت کنم. پسرت کجاست؟) لبخندی لرزان روی لبش می‌نشیند و دندان‌های پوسیده و سیاهش را می‌بینم. نیم‌خیز می‌شود: - ابني من جنود ابوبکر بغدادی. الله یعطیه الف عافیه یا رب.(پسرم از سربازان ابوبکر بغدادیه. خدا بهش سلامتی بده.) 🔗لینک قسمت اول رمان 👇 🌐https://eitaa.com/istadegi/1733 ⚠️ ⚠️ 🖋 https://eitaa.com/istadegi
پاسخ‌های شما.... چندتا نکته: گروگان گرفتن پدر برای پیدا کردن پسر اولا نامردی هست، دوما اصلا در شرایطی که عباس داره اصلا ممکن نیست چون عباس در منطقه تحت کنترل داعشه و دست برتر نداره. نکته بعدی هم اینه که: این پدر از کاری که پسرش کرده راضیه، به جمله آخرش دقت کنید!