eitaa logo
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
1.6هزار دنبال‌کننده
7.8هزار عکس
767 ویدیو
87 فایل
✨﷽✨ ✍️مکانی برای روایت، داستان، تبیین، گفت‌وگو، و اندیشه🌱 اطلاعات بیشتر: https://eitaa.com/istadegi/17323 نوشته‌هایمان‌تقدیم‌به‌ اباعبدالله‌الحسین(ع)‌وشهیدان‌راهش..‌. ⛔️کپی مطالب اختصاصی کانال مورد رضایت نیست.
مشاهده در ایتا
دانلود
🔰 🔰 یا علی مددی...💚 📕 رمان امنیتی ⛔️ ⛔️ ✍️ به قلم: قسمت 263 نمی‌دانم منظورش از آرزوی سلامتی، ابوبکر بغدادی بود یا پسرش؟ اما پیداست که از داعشی بودن پسرش ناراضی نیست. از شنیدن این جمله چندان تعجب نمی‌کنم؛ تصمیمم هم برای کمک به پیرمرد تغییر نکرده است. می‌گویم: - وینو الان؟(الان کجاست؟) - مو بَعرف وینو. راح للحرب. قال یجی قريبًا لكنو مو جای حتی الان.(نمی‌دونم کجاست. رفت جنگ، گفت زود میاد ولی تاحالا نیومده.) احتمالاً پسرش در درگیری با ما کشته شده است؛ شاید هم بخاطر درگیری‌های اخیر نتوانسته برگردد. نمی‌دانم؛ شاید پسرش قاتل یکی از رفقای خودم باشد و شاید من قاتل پسر او... مهم نیست. هیچ‌کدام از این حرف‌ها را به زبان نمی‌آورم و می‌گویم: - لیش ترکت بیتک؟(چرا از خونه‌ت بیرون اومدی؟) - لانو مریض؛ رجلی مجروح. مو عندی الاکِل، انو جوعان کتیر.(چون من مریضم، پام زخمیه. غذا نداشتم، خیلی گرسنه‌م.) نگاهم کشیده می‌شود روی پاهای برهنه و باندپیچی شده‌اش که از پیراهن بلند و چرک‌مُرده‌اش بیرون زده. پیراهنش پر از لکه‌های سیاه است که احتمالاً خونِ خشکیده است. به چشمانش دقیق می‌شوم؛ پلک‌هایش نیمه‌بازند و مردمک‌های سپیدش در تاریکی شب برق می‌زنند. می‌گویم: - مو عندی الاکِل، لکن آخذک الی مکان امن، هنا خطیر جدا. آخذک الی مکان یوجد الاکل. (من غذا ندارم، ولی می‌برمتون یه جای امن. این‌جا خیلی خطرناکه. می‌برمتون جایی که غذا باشه.) پیرمرد دوباره لبخند می‌زند: - ابنی هناک کمان؟(پسرم هم اونجاست؟) - مو بعرف، ان‌شاءالله ترین ابنک.(نمی‌دونم، ان‌شاءالله پسرت رو می‌بینی.) می‌دانم احتمال این که پیرمرد دوباره پسرش را پیدا کند نزدیک صفر است؛ اما حرف دیگری نمی‌شود زد. حتی اصلا نمی‌دانم چطور می‌خواهم این پیرمرد را با خودم تا اردوگاه خودی ببرم؛ فقط می‌دانم باید ببرمش. یک لحظه کسی در ذهنم نهیب می‌زند: - ممکنه یه تله باشه! و سریع جوابش را می‌دهم که: کسی از اومدن ما خبر نداشت که بخواد برامون تله بذاره! 🔗لینک قسمت اول رمان 👇 🌐https://eitaa.com/istadegi/1733 ⚠️ ⚠️ 🖋 https://eitaa.com/istadegi
🔰 🔰 یا علی مددی...💚 📕 رمان امنیتی ⛔️ ⛔️ ✍️ به قلم: قسمت 264 از جا بلند می‌شوم و آرام در کوچه قدم می‌زند. پیرمرد همچنان در کوچه افتاده و سعی می‌کند سر لرزانش را به دنبال صدای پای من بچرخاند. سرم را نزدیک گوشش می‌برم و آرام می‌گویم: - هیس! اصبر...(هیس! صبر کن...) و با دقت به ویرانه‌ها نگاه می‌کنم؛ هرچند در این تاریکی چیز زیادی پیدا نیست. با اسلحه آماده، مقابل در خانه‌ای که پیرمرد از آن بیرون افتاد می‌ایستم. پیرمرد دارد تلاش می‌کند بنشیند. دارد می‌لرزد. خانه چندان بزرگی نیست؛ یک دخمه کوچک که بوی تعفن می‌دهد و قسمتی از دیوارش خراب شده و ریخته. چراغ قوه‌ام را در خانه می‌چرخانم و کسی را نمی‌بینم. از خانه بیرون می‌زنم و نفس عمیقی می‌کشم؛ این پیرمرد چطور در چنین جای متعفنی دوام آورده است؟ پسرش چطور توانسته پدرش را در چنین جایی رها کند و برود؟ کنار پیرمرد می‌ایستم و با دقت نگاهش می‌کنم. ممکن است اسلحه همراهش باشد؛ دست می‌کشم روی لباسش و سرتاسر بدنش را بازرسی می‌کنم. بجز همان پیراهن کثیف چیزی تنش نیست. نگاهی به اطراف می‌اندازم تا ببینم چیزی برای بردن پیرمرد پیدا می‌شود یا نه؛ اما چیز به درد بخوری به چشمم نمی‌آید. شانه‌های پیرمرد را می‌گیرم و روی زمین می‌نشانمش. طوری می‌نشینم که پیرمرد بتواند روی کولم سوار شود و می‌گویم: - ارکب علی. یلا... اتفضل...(سوار من بشید. زود باشید... بفرمایید...) پیرمرد را کول می‌گیرم و از جا بلند می‌شوم. بدنش بسیار لاغر و استخوانی ست و وزن زیادی ندارد؛ با این وجود، حالا که وزن پیرمرد به وزن اسلحه و تجهیزاتم اضافه شده، سینه‌ام سنگین شده و زخمم می‌سوزد. نفس عمیقی می‌کشم و زیر لب یا علی می‌گویم. سر پیرمرد روی شانه‌ام افتاده؛ انگار نایی برای حرف زدن ندارد. نگاه کردن به اطراف در حالی که یک نفر روی شانه‌هایت سر گذاشته، کار آسانی نیست. باید مواظب دور و برم باشم مبادا به تور ماموران داعش بخورم و مبادا راه را گم کنم. کمیل را کنار خودم می‌بینم و می‌گوید: برو. هواتو دارم. 🔗لینک قسمت اول رمان 👇 🌐https://eitaa.com/istadegi/1733 ⚠️ ⚠️ 🖋 https://eitaa.com/istadegi
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
نظرات شما عزیزان... یک نکته‌ای رو یادتون باشه: اگر عباس پیرمرد رو رها می‌کرد حتماً می‌مرد و رها کردنش با کشتنش فرقی نداشت. و کشتن دشمن هم در شرایطی که بهت پناه آورده و باهات نمی‌جنگه، جوانمردانه نیست. (آیه ۶ سوره مبارکه توبه رو بخونید.)
سلام خودشون رو که شناختی ندارم و نمی‌تونم نظری بدم، ولی بجز یک مورد، تقریباً همه کتاب‌هاشون رو خوندم. کتاب‌های ایشون به لحاظ داستانی و به لحاظ سندی و استدلالی قوی هست در اثبات حقانیت شیعه؛ اما کتاب «من سرباز بشار نیستم» ایشون ایرادات جدی داره. چیزی که من توی این کتاب حس کردم، این بود که تا حدی سعی کردند به طور غیرمستقیم مسائلی مثل وحدت اسلامی و کمک به اهل سنت در سوریه و عراق رو زیر سوال ببرند. از طرفی هم کمی گرایش به اخباری‌گری داشت؛ چرا که تکیه بیش از حد روی احادیث و روایات بود و سایر منابع دینی شیعه مثل قرآن و عقل رو نادیده گرفته بود. ضمن این که توی این کتاب، چهره مدافعان حرم خیلی مخدوش شد. ان‌شاءالله اگر فرصتی بود مفصل نقد این کتاب رو می‌نویسم.
سلام درباره اینستاگرام، مردم باید خودشون به این نتیجه برسند که کلا ازش خارج بشن و ما هم تلاشمون این هست که در این جهت تبلیغ کنیم. اما درباره مسئولین... حضرت آقا در هیچ‌کدام از این پیام‌رسان‌ها فعالیت ندارند. سایت رسمی بیت رهبری، سایت لیدر دات آی‌آر هست که توی هیچ‌کدوم از این‌ها نیست. خامنه‌ای دات‌آی‌آر، سایت دفتر حفظ و نشر آثار هست نه سایت خود بیت رهبری. و البته، یکی از انتقادات ما به مسئولان و افراد مشهور انقلابی و مذهبی، همین فعالیت‌شون در شبکه‌های اجتماعی بیگانه هست... متاسفانه گاهی خواص جامعه هم...
سلام خیر! البته بیشتر دوستانم مذهبی هستند ولی دوستانی هم دارم که حجابشون یا عقایدشون مثل من نیست.
شهید سیدعلی حسینی🌷 (سرباز گمنام امام زمان ارواحنا فداه) واقع در قطعه ۲۶ بهشت زهرا(س) روی سنگ مزار نوشته شده: محل شهادت: بلاد کفر http://eitaa.com/istadegi