eitaa logo
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
1.6هزار دنبال‌کننده
7.8هزار عکس
767 ویدیو
87 فایل
✨﷽✨ ✍️مکانی برای روایت، داستان، تبیین، گفت‌وگو، و اندیشه🌱 اطلاعات بیشتر: https://eitaa.com/istadegi/17323 نوشته‌هایمان‌تقدیم‌به‌ اباعبدالله‌الحسین(ع)‌وشهیدان‌راهش..‌. ⛔️کپی مطالب اختصاصی کانال مورد رضایت نیست.
مشاهده در ایتا
دانلود
🔰 🔰 یا علی مددی...💚 📕 رمان امنیتی ⛔️ ⛔️ ✍️ به قلم: قسمت 267 هنوز پاسخ حامد نشنیده‌ام که پیرمرد می‌گوید: - اي لغة تتحدث؟(به چه زبونی حرف می‌زنی؟) یک لحظه می‌مانم چه جوابی بدهم. با این که پیرمرد سلاحی ندارد؛ اما باز هم اگر کمی خلاق باشد، می‌تواند خفه‌ام کند یا چیزی مشابه این! قدم‌هایم سنگین‌تر شده است؛ انگار در رسیدن به دو قدمی قرارم با حامد دارم از پا می‌افتم. فکرم همزمان درگیر پیدا کردن جواب برای پیرمرد و پیدا کردن محل قرار با حامد است. قدم به یک مسیر خاکی می‌گذارم که دوطرفش مزارع سوخته است؛ زمین‌هایی که چند سال است رنگ کشت و کار را به خود ندیده‌اند و شاید حتی صاحبانشان، بدون درو کردن محصول آن‌ها را رها کرده‌اند. قرار است حامد را در انتهای این جاده خاکی ببینم. پیرمرد که سکوتم را می‌بیند، سوالش را بلندتر تکرار می‌کند. اولین و مسخره‌ترین جوابی که به ذهنم می‌رسد را به زبان می‌آورم تا از شر سوالاتش خلاص شوم: - لغة اجنبیة!(زبون خارجی!) کمیل کف دستش را به سمتم می‌گیرد و می‌گوید: - خاک تو سرت که عرضه پیچوندنم نداری! چشمانم را ریز می‌کنم تا در تاریکی بتوانم ماشین حامد را ببینم. هیچ‌کداممان نمی‌توانیم چراغ روشن کنیم. سایه شبح‌مانندی از یک ماشین را می‌بینم و صدای بی‌سیم درمی‌آید: - حیدر خودتی؟ - آره. - مطمئنی؟ یه سایه خیلی بزرگ داره میاد سمت من، مطمئنی تویی؟ - آره، مهمون آوردم با خودم. خودم را می‌رسانم به ماشین. به نفس‌نفس افتاده‌ام و دهانم طعم خون گرفته است. بریده‌بریده می‌گویم: - در عقب رو باز کن! حامد از ماشین پیاده می‌شود و در عقب را باز می‌کند. پیرمرد کمی عصبی شده است: - انتو مین؟ وین نروح؟ (شما کی هستید؟ کجا میریم؟) 🔗لینک قسمت اول رمان 👇 🌐https://eitaa.com/istadegi/1733 ⚠️ ⚠️ 🖋 https://eitaa.com/istadegi
🔰 🔰 یا علی مددی...💚 📕 رمان امنیتی ⛔️ ⛔️ ✍️ به قلم: قسمت 268 پیرمرد را روی صندلی عقب می‌نشانم. وزن پیرمرد که از روی کمرم برداشته می‌شود، مُهره‌های کمرم تیر می‌کشند و نمی‌توانم راست بایستم. دست به کمر می‌گیرم و به حامد می‌گویم: - دستاشو ببند. ممکنه شر درست کنه. حامد طنابی از داشبورد ماشین در می‌آورد و به دستان پیرمرد می‌بندد. پیرمرد از این کارمان جا خورده است؛ اما قبل از این که حرفی بزند، انگشت سبابه‌ام را روی لبش می‌گذارم: - هیس! نحنا لن نؤذيك، نريد مساعدتک. (ما اذیتت نمی‌کنیم، می‌خوایم کمکت کنیم.) پیرمرد می‌لرزد؛ اما حرفی نمی‌زند چون می‌داند با داد و فریاد کردن هم کسی نیست که به دادش برسد. لب‌هایش از ترس خشکیده و به سختی نفس می‌کشد. بریده‌بریده و با ترس می‌پرسد: - ألم... تقل... أنك... جندي الخلافة؟(مگه نگفتی سرباز خلافت هستی؟) قمقمه‌ام را درمی‌آورم و مقابل لب‌هایش می‌گیرم: - مای...(آب...) کمی می‌نوشد و بیشتر آب می‌ریزد روی ریش‌های سفید و ژولیده‌اش. دستی میان موهایش می‌کشم و با ملایمت می‌گویم: - اسمی حیدر. انا جندی قاسم سلیمانی. تعرفه؟(اسم من حیدره، من سرباز قاسم سلیمانی‌ام. می‌شناسیش؟) عضلات دور چشمش از هم باز می‌شوند؛ انگار می‌خواهد چشمان نداشته‌اش را گرد کند و با تعجب به من خیره شود. دهانش باز می‌ماند و لبانش می‌لرزند. پیداست که حاج قاسم را می‌شناسد. آرام و ترسان می‌گوید: - انت ایرانی؟ (تو ایرانی هستی؟) - ای. لاتخف. نروح الی مکان امن. (آره. نترس. می‌ریم یه جای امن.) کمر راست می‌کنم و از درد لب می‌گزم. حامد می‌گوید: - بدو بریم. تا رسیدن گشت بعدی‌شون ده دقیقه بیشتر وقت نداریم. پیرمرد مات شده است و حرفی نمی‌زند. سوار می‌شویم و حامد در جاده خاکی گاز می‌دهد. می‌پرسم: - بشیر و رستم کجان؟ 🔗لینک قسمت اول رمان 👇 🌐https://eitaa.com/istadegi/1733 ⚠️ ⚠️ 🖋 https://eitaa.com/istadegi
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
سلام قبلا خیلی از عزیزان مشابه همین سوالات رو پرسیدند و بنده هم در پاسخگویی‌ها و هم در رمان نقاب ابلیس، به سوالات شما پاسخ دادم. می‌تونید سری به پاسخگویی‌های قبلی بزنید(کلمات واتساپ و اینستاگرام رو سرچ کنید) یا نقاب ابلیس رو مطالعه کنید🙂
سلام بله درسته... آفرین.🌿 ممنون از نظر شما
🏴 حماسه اشک ▪️ حضرت آیت‌الله خامنه‌ای :«یکی از بخشهای مهم و جذابی که میتواند مصیبت ابالفضل را بیان کند، زبان حال مادر حضرت اباالفضل است؛ همان «لا تدعونّی ویک امّ البنین» ◾️ مادری است؛ صورت قبر چهار جوانش را که در کربلا شهید شدند، در بقیع میکشد و نوحه‌سرائی میکند و حماسه می‌آفریند. همه‌اش اشک ریختن و تو سر زدن هم نیست؛ البته اشک ریختن هست، اشکالی هم ندارد؛ بلکه حماسه‌آفرینی است، افتخار به این جوانهاست.» ۱۳۹۰/۰۳/۲۵ http://eitaa.com/istadegi
🏴سلام خدمت همراهان همیشگی مه‌شکن؛ امشب به احترام بانو ام‌البنین سلام‌الله‌علیها، این بانوی بزرگوار و دلیر و عباس‌پرور، رمان منتشر نمی‌شه. ان‌شاءالله برای امروز و فردا که وفات این بانو هست، محتوای ویژه در نظر گرفتیم. 🏴✨
📚 ✍️نویسنده: ظاهرش این است که این کتاب، درباره زندگی حضرت عباس علیه‌السلام است؛ اما نه... این کتاب داستان زندگی کسی ست که اگر نبود، عباس، عباس نمی‌شد. ماجرای دلاوری و مردانگی قمر بنی‌هاشم را زیاد شنیده‌ایم... اما تابحال فکر کرده‌اید چه کسی پشت پرده این شکوه و عظمت حضرت عباس است؟ باور کنید حضرت ابالفضل العباس هرچه آبرو و عظمت دارد، مدیون مادرش ام‌البنین است... اصلا بیراه نیست اگر بگویم این ام‌البنین بود که در کنار فرات جنگید و شهید شد؛ اما در کالبد عباسش. به قول آقای زرویی نصرآباد(نویسنده کتاب ماه به روایت آه): اولین شهید کربلا، ام‌البنین بود. مادرها می‌فهمند درجه‌ای بالاتر از ایثار جان هم می‌تواند باشد... مادرها می‌فهمند فرزند همه هستی مادر است... عباس برای حسین علیه‌السلام جان داد و ام‌البنین، همه هستی‌اش را... باور کنید اولین شهید کربلا ام‌البنین بود... کتاب میر و علمدار، داستان مادرانه‌های بانو ام‌البنین برای فرزند رشیدش ابالفضل العباس است. مه‌شکن
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
#معرفی_کتاب 📚 #میر_و_علمدار ✍️نویسنده: #نرجس_شکوریان_فرد #نشر_عهدمانا ظاهرش این است که این کتاب، در
📖بریده‌هایی از کتاب زیبای میر و علمدار 🏴 ✍️به قلم نرجس شکوریان‌فرد 🥀به مناسبت سلام‌الله‌علیها و گرامیداشت مادران و همسران شهدا...🥀 🏴🏴🏴 "اینجا کنار شما که می‌نشینم، انگار که بر بالای تاریخ نشسته‌ام و دارم برای همه سال‌های دورِ پیش رو و همه‌ انسان‌های نیامده در این دنیا، داستان جوانمردی می‌گویم. تعلیم راه و رسم مردانگی می‌دهم و امتداد سبک پهلوانی پدرت علی را درس می‌‌دهم. هر چه نباشد، تو به رسم و سبک علی قد به آسمان کشیدی و در کنار گوش تو، پدرت زمزمه‌ رسم‌های الهی را داشته است." 🏴🏴🏴 "مادر نشدی! مادر نیستی! یک دنیایی دارد مادری، خاص خودش! وقتی می‌گویم دنیا، یعنی زیبایی و شکوهش، تلخی و شیرینی‌هایش، اصلاً بهار و تابستان، پاییز و زمستانی دارد دنیای مادری که بی‌نظیر است. هیچ‌کس جز دل و جان و اندیشه‌ی مادر، عمق و ارزش و روح آن را درک نمی‌کند. نمی‌شود هم قصه این دنیا را برای کسی گفت. اصلی‌ترین و ناب‌ترین قصه دنیا، همین است. تا دنیا بوده و بوده و هست هم، شنیدنی‌ترین داستان را اگر می‌خواهی گوش بدهی، بگو یک مادر، بنشیند مقابلت؛ همان اول که بگوید یکی بود، یکی نبود… تو مطمئن می‌شوی که داستان آن مادر با بقیه فرق دارد." 🏴🏴🏴 پدر و مادرم به تبرک نام دختر پیامبر، اسم مرا هم گذاشتند فاطمه. می‌دانی عزیزدلم! اسم‌‌ها، رسم‌ها را فریاد می‌زنند. وجود‌ها را نشان می‌دهند. مثل مرزها هستند که حریم یک ملتی می‌شوند، اسم هم برای من مثل خط مرزی بود. حریم دور قلبم، خط تقوای اعمالم... فاطمه را که شناختم، فاطمی بودن را تمرین کردم! 🏴🏴🏴 یک خواسته‌‌هایی دارد دل، که مختص خودش است. پنهان در پس پرده. حتی نمی‌گذارد این خواسته پا به ذهن بگذارد تا مبادا به زبان بیاید و همه چیز آشکار شود. این خواسته تنها برای خود دل است و در حریم آن محفوظ! من همان روز که همسر پدرت شدم و همراه او عازم خانه‌اش، دلم پر شد از خواسته! و یک دعا که قطعی امید به اجابتش داشتم. این که فدایی آستان دوستان بشوم... 🏴🏴🏴 مادر! یک قصه‌ای دارد این آب که من هم نمی‌دانم چیست. فقط دریافته‌ام که خلقت عالم از آب است و انسان هم. آب داستان اصلی است که در دشت کربلا با تو جمع شد. هر دلی که با محبت حسین عجین است از آب دست تو سیراب شده است. تو منشا خیرترین خیرهای عالمی، سقایی! سقا! 🏴🏴🏴 مه‌شکن