🏴 جهاد تبیین #حضرت_زینب (س)
◾ حضرت آیتالله خامنهای: زینب کبریٰ (سلام الله علیها) جهاد تبیین و روایت را راه انداخت؛ فرصت نداد که روایت دشمن از حادثه عاشورا غلبه پیدا کند. ۱۴۰۰/۰۹/۲۱
🔰زینب کبری، نوری شد و درخشید...
🔺بعد از شهادت حسینبنعلی هم که دنیا ظلمانی شد و دلها و جانها و آفاق عالم تاریک گردید، این زن بزرگ یک نوری شد و درخشید. زینب به جایی رسید که فقط والاترین انسانهای تاریخ بشریت - یعنی پیامبران - میتوانند به آنجا برسند...
🏴 ۱۳۷۰/۰۸/۲۲
#وفات_حضرت_زینب
#شهادت_حضرت_زینب
http://eitaa.com/istadegi
AUD-20220206-WA0044.mp3
زمان:
حجم:
1.4M
🥀🖤
جانم زینب...
جانم زینب...
سوره صبر قرآنم زینب...
🎤حسین خلجی
#وفات_حضرت_زینب💔
#حضرت_زینب
#شهادت_حضرت_زینب
http://eitaa.com/istadegi
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
✨#بسم_الله_الذی_یکشف_الحق✨ #جدال ✍🏻نویسنده: #محدثه_صدرزاده(پیشه) 🍃قسمت اول قطره قطره اشک هایم بر
🌱📖داستان کوتاه جدال، اثر بانو محدثه صدرزاده
برگرفته از خطبه #حضرت_زینب سلاماللهعلیها...💚
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
💎 #بسم_الله_قاصم_الجبارین 💎 📖 داستانک #جنون 💞 ✍️ نویسنده: #فاطمه_شکیبا 🌿 🌷به مناسبت #میلاد_حضرت_زین
🌱📖داستانک جنون، اثر فاطمه شکیبا
اثر برگزیده مسابقه عقیلةالنساء
به مناسبت شهادت عقیله بنیهاشم #حضرت_زینب سلاماللهعلیها...✨
امام علی (ع): هر کس از مردم پند نگیرد خدا به وسیله مردم به او پند می دهد.
فک میکنم منظور امام این بوده که اگه از گذشته و تاریخ درس نگیرید به وسیله همون مردم؛ تاریخ و تجربه های گذشته بازهم تداعی میشه برات.
دقیقا حکایت مردم کشور ماست میدونید چرا حضرت آقا این همه نگران درصد مطالعه کشور اند؟ چون موفقیت کشور و نجات از بدبختی ها با علم زیاد میسر میشه و دیگه مردم فریب دشمن را نمیخورن. پس اگه الان دارید میبینید باز داره اتفاق جدیدی میوفته که شباهت خیلی زیادی به ماجراهای قبل داره به دلیل اینه که ما هیچ وقت تاریخ را نخوندیم و باهاش زندگی نکردیم.
نامه ۳۱نهج البلاغه یک بخشی داره راجب مطالعه تاریخ از دید امام علی بخونیدش حتما.
#پاسخگویی_صدرزاده
سلام
اگر منظورتون همین قتل های زنجیره ایه که باید بگم کتاب جامع چیز خاصی نیست اما خاطرات مختلف درش چیزایی نهفته مثل خاطرات آقای رفسنجانی و یا خاطرات آقای حسینیان.
#پاسخگویی_صدرزاده
سلام خداراشکر که تونستید به نتیجه برسید اما میگم حتی اطرافیان ما و انقلابی ها هم نتیجه درستی شاید از این قتل ها نگیرند من تا جایی که بشه در طی داستان کتاب و منبع های اصلی راهم خدمتتون قرار میدهم.
#پاسخگویی_صدرزاده
🔰 #بسم_الله_قاصم_الجبارین 🔰
یا علی مددی...💚
📕 رمان امنیتی ⛔️ #خط_قرمز ⛔️
✍️ به قلم: #فاطمه_شکیبا
قسمت 329
رکعتهای بعدی را هم میگذرانم؛ زیر سایه همان نگاه سنگین که میدانم اگر کسی در نمازخانه نبود، حتما کارم را تمام میکرد.
نمیدانم باید خوشحال باشم یا ناراحت.
الان فرصت خوبی بود برای دستگیر کردنش و این که معلوم شود برای چه دنبال مناند و از طرف کدام سازمان و گروهند.
سلام نماز عشا را میدهم و قبل از این که بخواهم برگردم و پشت سرم را ببینم، صدای پا میشنوم.
دارد دور میشود و قبل از این که چهرهاش را ببینم، پشتش را به من کرده و رفته.
مرد عرب هم حالا نمازش را تمام کرده، بدون این که بداند حضورش جلوی یک درگیری حسابی را گرفته است.
از جا میجهم و میدوم تا از دستش ندهم.
صورتش را نمیبینم. پیراهن کرم رنگ پوشیده است و شلوار جین. هیکل لاغر و کوتاهی دارد و فرز و چابک از نمازخانه خارج میشود.
از در نمازخانه بیرون میزنم و نگاهی به چپ و راست سالن میاندازم.
مثل قبل، خلوت است و با این وجود، اثری از او نیست. چه دلیلی دارد بیایی و در طول نماز خواندن دونفر، فقط پشت سرشان بنشینی؟
میدانم اشتباه نکردهام.
دستی بازویم را میگیرد. کمیل است که پشت سرش مرصاد ایستاده. کمیل هیجانزده و مضطرب میگوید:
- آقا! شما...
- ببین، برو ببین یه نفر با لباس کرم و شلوار لی پیدا میکنی یا نه. باشه؟
- یعنی...؟
- همین که گفتم!
کمیل با ضربهای که به شانهاش میزنم، میرود دنبال ماموریتش و مرصاد با اخمهای در هم کشیده نگاهم میکند.
میگویم:
- یه نفر اومده بود توی نمازخونه. مطمئنم دنبالم بود، ولی چون یکی دیگه هم توی نمازخونه بود کاری نکرد.
- صورتشو دیدی؟
🔗لینک قسمت اول رمان 👇
🌐https://eitaa.com/istadegi/1733
⚠️ #ادامه_دارد ⚠️
🖋 #فاطمه_شکیبا
#مه_شکن ✨
https://eitaa.com/istadegi
🔰 #بسم_الله_قاصم_الجبارین 🔰
یا علی مددی...💚
📕 رمان امنیتی ⛔️ #خط_قرمز ⛔️
✍️ به قلم: #فاطمه_شکیبا
قسمت 330
- صورتشو دیدی؟
- نه.
مرصاد دوباره چنگ میاندازد میان موهایش و نفسش را بیرون میدهد:
- نزدیک بود کارت رو تموم کنن.
- فکر کردی وایمیستادم تا کارم رو تموم کنه و بره؟ عوضش الان شاید این امید باشه که ردش رو بزنیم.
مرصاد مینشیند روی یکی از صندلیهای فلزی سالن و میگوید:
- نظر حاج رسول این بود که حتیالامکان توی سوریه درگیر نشیم.
دست به سینه بالای سرش میایستم:
- چرا درست حرف نمیزنی؟
مرصاد نگاه کوتاهی به من میاندازد و سریع نگاهش را میدزدد:
- بشین.
- بشینم توضیح میدی؟
- شاید.
مینشینم و همزمان، مشتی به شانه مرصاد میزنم. مرصاد صورتش را جمع میکند:
- آخ! چه خبرته؟
- اینو زدم که دیگه از کوره در نری و وعده سرخرمن هم به من ندی. توضیح بده ببینم.
مرصاد باز هم نگاهش را میدزدد:
- باید تهران بمونی. فعلا برنگرد اصفهان تا ما خودمون جمعش کنیم.
اولین چیزی که با شنیدن این جمله به یاد میآورم، اظهار دلتنگی مادر است در آخرین تلفنی که دو هفته پیش با هم داشتیم.
خوب شد وعده ندادم که دارم برمیگردم.
میگویم:
- خانوادهم چی؟ ممکنه...
- میدونم. فعلا که خطری نبوده. خودمون هواشون رو داریم. فعلا اگه دور و برشون نباشی به نفع اونام هست.
🔗لینک قسمت اول رمان 👇
🌐https://eitaa.com/istadegi/1733
⚠️ #ادامه_دارد ⚠️
🖋 #فاطمه_شکیبا
#مه_شکن ✨
https://eitaa.com/istadegi