eitaa logo
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
1.6هزار دنبال‌کننده
7.7هزار عکس
766 ویدیو
87 فایل
✨﷽✨ ✍️مکانی برای روایت، داستان، تبیین، گفت‌وگو، و اندیشه🌱 اطلاعات بیشتر: https://eitaa.com/istadegi/17323 نوشته‌هایمان‌تقدیم‌به‌ اباعبدالله‌الحسین(ع)‌وشهیدان‌راهش..‌. ⛔️کپی مطالب اختصاصی کانال مورد رضایت نیست.
مشاهده در ایتا
دانلود
🏴 جهاد تبیین (س) ◾ حضرت آیت‌الله خامنه‌ای: زینب کبریٰ (سلام الله علیها) جهاد تبیین و روایت را راه انداخت؛ فرصت نداد که روایت دشمن از حادثه عاشورا غلبه پیدا کند. ۱۴۰۰/۰۹/۲۱ 🔰زینب کبری، نوری شد و درخشید... 🔺بعد از شهادت حسین‌بن‌علی هم که دنیا ظلمانی شد و دلها و جانها و آفاق عالم تاریک گردید، این زن بزرگ یک نوری شد و درخشید. زینب به جایی رسید که فقط والاترین انسان‌های تاریخ بشریت - یعنی پیامبران - می‌توانند به آن‌جا برسند... 🏴 ۱۳۷۰/۰۸/۲۲ http://eitaa.com/istadegi
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
AUD-20220206-WA0044.mp3
زمان: حجم: 1.4M
🥀🖤 جانم زینب... جانم زینب... سوره صبر قرآنم زینب... 🎤حسین خلجی 💔 http://eitaa.com/istadegi
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
💎 #بسم_الله_قاصم_الجبارین 💎 📖 داستانک #جنون 💞 ✍️ نویسنده: #فاطمه_شکیبا 🌿 🌷به مناسبت #میلاد_حضرت_زین
🌱📖داستانک جنون، اثر فاطمه شکیبا اثر برگزیده مسابقه عقیلةالنساء به مناسبت شهادت عقیله بنی‌هاشم سلام‌الله‌علیها...✨
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
سلام هر روز به غیراز روز های وفات و شهادت، ساعت ۵عصر.
امام علی (ع): هر کس از مردم پند نگیرد خدا به وسیله مردم به او پند می دهد. فک می‌کنم منظور امام این بوده که اگه از گذشته و تاریخ درس نگیرید به وسیله همون مردم؛ تاریخ و تجربه های گذشته بازهم تداعی میشه برات. دقیقا حکایت مردم کشور ماست می‌دونید چرا حضرت آقا این همه نگران درصد مطالعه کشور اند؟ چون موفقیت کشور و نجات از بدبختی ها با علم زیاد میسر می‌شه و دیگه مردم فریب دشمن را نمی‌خورن. پس اگه الان دارید می‌بینید باز داره اتفاق جدیدی می‌وفته که شباهت خیلی زیادی به ماجراهای قبل داره به دلیل اینه که ما هیچ وقت تاریخ را نخوندیم و باهاش زندگی نکردیم. نامه ۳۱نهج البلاغه یک بخشی داره راجب مطالعه تاریخ از دید امام علی بخونیدش حتما.
سلام اگر منظورتون همین قتل های زنجیره ایه که باید بگم کتاب جامع چیز خاصی نیست اما خاطرات مختلف درش چیزایی نهفته مثل خاطرات آقای رفسنجانی و یا خاطرات آقای حسینیان.
سلام خداراشکر که تونستید به نتیجه برسید اما میگم حتی اطرافیان ما و انقلابی ها هم نتیجه درستی شاید از این قتل ها نگیرند من تا جایی که بشه در طی داستان کتاب و منبع های اصلی راهم خدمتتون قرار میدهم.
🔰 🔰 یا علی مددی...💚 📕 رمان امنیتی ⛔️ ⛔️ ✍️ به قلم: قسمت 329 رکعت‌های بعدی را هم می‌گذرانم؛ زیر سایه همان نگاه سنگین که می‌دانم اگر کسی در نمازخانه نبود، حتما کارم را تمام می‌کرد. نمی‌دانم باید خوشحال باشم یا ناراحت. الان فرصت خوبی بود برای دستگیر کردنش و این که معلوم شود برای چه دنبال من‌اند و از طرف کدام سازمان و گروهند. سلام نماز عشا را می‌دهم و قبل از این که بخواهم برگردم و پشت سرم را ببینم، صدای پا می‌شنوم. دارد دور می‌شود و قبل از این که چهره‌اش را ببینم، پشتش را به من کرده و رفته. مرد عرب هم حالا نمازش را تمام کرده، بدون این که بداند حضورش جلوی یک درگیری حسابی را گرفته است. از جا می‌جهم و می‌دوم تا از دستش ندهم. صورتش را نمی‌بینم. پیراهن کرم رنگ پوشیده است و شلوار جین. هیکل لاغر و کوتاهی دارد و فرز و چابک از نمازخانه خارج می‌شود. از در نمازخانه بیرون می‌زنم و نگاهی به چپ و راست سالن می‌اندازم. مثل قبل، خلوت است و با این وجود، اثری از او نیست. چه دلیلی دارد بیایی و در طول نماز خواندن دونفر، فقط پشت سرشان بنشینی؟ می‌دانم اشتباه نکرده‌ام. دستی بازویم را می‌گیرد. کمیل است که پشت سرش مرصاد ایستاده. کمیل هیجان‌زده و مضطرب می‌گوید: - آقا! شما... - ببین، برو ببین یه نفر با لباس کرم و شلوار لی پیدا می‌کنی یا نه. باشه؟ - یعنی...؟ - همین که گفتم! کمیل با ضربه‌ای که به شانه‌اش می‌زنم، می‌رود دنبال ماموریتش و مرصاد با اخم‌های در هم کشیده نگاهم می‌کند. می‌گویم: - یه نفر اومده بود توی نمازخونه. مطمئنم دنبالم بود، ولی چون یکی دیگه هم توی نمازخونه بود کاری نکرد. - صورتشو دیدی؟ 🔗لینک قسمت اول رمان 👇 🌐https://eitaa.com/istadegi/1733 ⚠️ ⚠️ 🖋 https://eitaa.com/istadegi
🔰 🔰 یا علی مددی...💚 📕 رمان امنیتی ⛔️ ⛔️ ✍️ به قلم: قسمت 330 - صورتشو دیدی؟ - نه. مرصاد دوباره چنگ می‌اندازد میان موهایش و نفسش را بیرون می‌دهد: - نزدیک بود کارت رو تموم کنن. - فکر کردی وایمیستادم تا کارم رو تموم کنه و بره؟ عوضش الان شاید این امید باشه که ردش رو بزنیم. مرصاد می‌نشیند روی یکی از صندلی‌های فلزی سالن و می‌گوید: - نظر حاج رسول این بود که حتی‌الامکان توی سوریه درگیر نشیم. دست به سینه بالای سرش می‌ایستم: - چرا درست حرف نمی‌زنی؟ مرصاد نگاه کوتاهی به من می‌اندازد و سریع نگاهش را می‌دزدد: - بشین. - بشینم توضیح می‌دی؟ - شاید. می‌نشینم و هم‌زمان، مشتی به شانه مرصاد می‌زنم. مرصاد صورتش را جمع می‌کند: - آخ! چه خبرته؟ - اینو زدم که دیگه از کوره در نری و وعده سرخرمن هم به من ندی. توضیح بده ببینم. مرصاد باز هم نگاهش را می‌دزدد: - باید تهران بمونی. فعلا برنگرد اصفهان تا ما خودمون جمعش کنیم. اولین چیزی که با شنیدن این جمله به یاد می‌آورم، اظهار دلتنگی مادر است در آخرین تلفنی که دو هفته پیش با هم داشتیم. خوب شد وعده ندادم که دارم برمی‌گردم. می‌گویم: - خانواده‌م چی؟ ممکنه... - می‌دونم. فعلا که خطری نبوده. خودمون هواشون رو داریم. فعلا اگه دور و برشون نباشی به نفع اونام هست. 🔗لینک قسمت اول رمان 👇 🌐https://eitaa.com/istadegi/1733 ⚠️ ⚠️ 🖋 https://eitaa.com/istadegi