🔰 #بسم_الله_قاصم_الجبارین 🔰
یا علی مددی...💚
📕 رمان امنیتی ⛔️ #خط_قرمز ⛔️
✍️ به قلم: #فاطمه_شکیبا
قسمت 335
حتی نگاه خیره و کمی نگرانِ راننده تاکسی -که مردی میانسال و طاس است- هم برایم مهم نیست.
اولینبار نیست که با ریش و موی بلند و صورت آفتابسوخته و زخمی از ماموریت برمیگردم. هرکس جای رانندهی بنده خدا باشد، از ظاهر آشفتهام میترسد.
میخواهم شیشه را پایین بدهم بلکه هوای گرفته و گرم ماشین عوض شود، اما پشیمان میشوم.
در این ترافیک، هوای بیرون چیزی جز دود اگزوز ماشینها نیست.
ساعت دیجیتال جلوی ماشین، نه و بیست دقیقه را نشان میدهد و من قرار است راس ساعت نه و نیم شب خودم را به خانه امنی نزدیک میدان سپاه معرفی کنم؛ اما هنوز به میدان آزادی هم نرسیدهایم و با این ترافیک، اصلا نمیدانم زنده به آنجا میرسم یا نه.
راننده هم صدایش درآمده از ترافیک سنگین و دارد زیر لب نچنچ و غرولند میکند. آخر هم حوصلهاش سر میرود و رادیوی ماشین را روشن میکند.
صدای گوینده خبر ساعت نُه در ماشین پخش میشود. زمان زیادی از آغاز اخبار گذشته و خبرهای الان، چندان مهم نیستند.
به قول کمیل، آخر اخبار فقط بلدند درباره کشت چغندر در دارقوزآباد حرف بزنند!
- خستهای ها!
صدای راننده تاکسی ست که انگار از اخبار ناامید شده و میخواهد این ترافیک طولانی را با یک همصحبت کوتاه کند؛ حتی اگر آن همصحبت، آدم ترسناک و ژولیدهای مثل من باشد!
لبخند کج و کولهای میزنم:
- آره خیلی.
پشتبندش آهی از ته دل میکشم. کلماتی مثل «خسته» و «خیلی» به هیچوجه حق مطلب را درباره حال من ادا نمیکنند.
من داغانم... له شدهام... بیبرادر شدهام...
چطور میتوان این حس را در کلمات ریخت؟
- از کجا میای؟
🔗لینک قسمت اول رمان 👇
🌐https://eitaa.com/istadegi/1733
⚠️ #ادامه_دارد ⚠️
🖋 #فاطمه_شکیبا
#مه_شکن ✨
https://eitaa.com/istadegi
🔰 #بسم_الله_قاصم_الجبارین 🔰
یا علی مددی...💚
📕 رمان امنیتی ⛔️ #خط_قرمز ⛔️
✍️ به قلم: #فاطمه_شکیبا
قسمت 336
اول به ذهنم میرسد بگویم سربازی؛ اما هیچ سربازِ از خدمت برگشتهای انقدر موهایش بلند نیست!
پاسخ منطقیتری میدهم:
- رفته بودم اردوی جهادی.
و در دل ادامه میدهم:
- عجب اردویی هم بود! خیلی خوش گذشت!
- اردوی جهادی همیناس که میرن توی روستاها؟
- آره پدرجان. هموناست.
انگار خیالش کمی راحتتر میشود که من جانی و خلافکار و قاچاقچی نیستم.
لبخند میزند و دوباره نگاه کوتاهی به من میاندازد:
- معلومه حسابی زیر آفتاب بودیا! پوستت حسابی سوخته!
ناخودآگاه دستی به صورتم میکشم: آره...
ساعت دیجیتال ماشین حالا نه و بیست و پنج دقیقه را نشان میدهد. پنج دقیقه گذشته و ما حتی پنج متر هم جلو نرفتهایم.
شاید هم این ساعت دارد سریعتر از ساعتهای عادی کار میکند.
با خودم میگویم به جهنم... حتی اگر پرواز هم بلد بودم به قرار نه و نیم نمیرسم.
رسیدن به آنجا سر ساعت، فقط با طیالارض امکانپذیر است که متاسفانه من هنوز به این مقامات عرفانی نرسیدهام.
دوست دارم سر صحبت را با راننده باز کنم تا بفهمم در مملکت چه خبر است؛ اما نمیدانم چه بپرسم.
اصلا از کجا باید شروع کنم؟ درباره چی حرف بزنم؟
تورم؟
قیمت دلار و سکه؟
آلودگی هوای تهران؟
یا حواشی زندگی سلیبریتیها؟
همه اینها برایم غریبه شدهاند. من از جنگ آمدهام؛ جایی در یک قدمی مرگ. از آخر دنیا.
جایی که تنها چیزی که داری، جانت است که باید حفظش کنی.
آدمهایی که از جنگ برمیگردند، آدمهایی که برادرشان جلوی چشمشان جان داده است، درک چندانی از مفاهیم زندگی روزمره ندارند.
کسی که زمینِ زیر پایش دائم لرزیده است، اصلا نواسانات بازار ارز و سکه را حس نمیکند.
🔗لینک قسمت اول رمان 👇
🌐https://eitaa.com/istadegi/1733
⚠️ #ادامه_دارد ⚠️
🖋 #فاطمه_شکیبا
#مه_شکن ✨
https://eitaa.com/istadegi
سلام
احتمالا ارسال پاسخ رو فعال کرده بودید و من هم همونجا پاسخ دادم. عذرخواهم. یادم نیست سوالتون درباره حامد زمانی چی بود.
#پاسخگویی_فرات
سلام
فقط کتاب سه دقیقه در قیامت رو خوندم که واقعا اثرگذار بود(هرچند مثل سایر کتابهای نشر شهید هادی، بدون ظرافت و دقت نوشته و چاپ شده بود).
اما آن سوی مرگ رو نخوندم سخنرانیهای آقای امینیخواه رو گوش نکردم متاسفانه.
#پاسخگویی_فرات
سلام
کتابهای خوبی هستند اما متاسفانه چون در زمینه رمان امنیتی کم کار شده، هنوز رمانهای امنیتی به سطح قابل قبولی در داستانپردازی و قلم نرسیدند. اما محتوای خوبی دارند.
#پاسخگویی_فرات
سلام
ممنونم از لطف شما. اما هیچکس از ابتدا قلمش خوب نیست. تقویت قلم، نیاز به زیاد خواندن و زیاد نوشتن داره.
#پاسخگویی_فرات
#معرفی_کتاب 📚
📘کتاب: #هشت_سال_بحران_آفرینی_اصلاح_طلبان
✍🏻 نویسنده: #سلمان_علوی_نیک
این کتاب به بررسی و تحلیل عملکرد دوره اصلاحات پرداخته است. اکثر مطالب کتاب برگرفته از خاطرات حجتالسلام حسینیان است.
#بریده_کتاب📖
از نظر مشارکتیها، باید نگاه جامعه را همواره به نقطهای دور خیره نگه داشت و سرابی را در ذهنها به تصویر کشید تا با نزدیک شدن به واقعیت، دوباره در نقطهای دورتر خود را نمایان سازد...
#مه_شکن
#محدثه_صدرزاده
https://eitaa.com/istadegi
#جهاد_تبیین فقط همین👌😅
این طوری صدا ضبط می کردند که #دروغ ها جای #حقیقت نشینه
ما چیکار داریم میکنیم؟
#مه_شکن
https://eitaa.com/istadegi
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
✨#بسم_الله_الذي_يكشف_الحق✨ 📙رمان امنیتی سیاسی#عالیجنابان_خاکستری ✍🏻به قلم #محدثه_صدرزاده قسمت۹
✨#بسم_الله_الذي_يكشف_الحق✨
📙رمان امنیتی سیاسی#عالیجنابان_خاکستری
✍🏻به قلم #محدثه_صدرزاده
قسمت۱۰
تا به حال حاج کاظم را در این وضعیت ندیده بودم و این یعنی وضع خرابتر از آن چیزی است که فکر میکردم.
- کاری داشتی؟
صدایش گرفته است؛ اما جدیت خودش را هنوز هم حفظ کرده.
اصلا نمیدانم چه باید بگویم؛ کلمات گم شدهاند. از حال حاجی پیداست همه درها بسته شده.
- الان باید چیکار کنیم؟
سرش بالا میآید و مستقیم به چشمانم نگاه میکند و سری به تاسف تکان میدهد.
- مگه کاری از دستمون بر میاد؟ به چند جا زنگ زدم، هیچکس جواب درست نمیده. من و تو که مطمئنیم چیزی نمیشه؛ اما ذهن مردمو با هیچ پاککنی نمیشه پاک کرد.
راست میگوید؛ طلا که پاک است، چه منتش به خاک است؟! اما حرف مردم چی؟
- معلوم نیست کی آزاد میشن؟ اصلا الان کجا بردندشون؟ کدوم زندان؟
کلافه میگوید:
- هیچ چیز معلوم نیست.
حرفها و کلافگیاش من را هم پریشان میکند.
حوصله ندارد و میبینم بودن من هم دردی را دوا نمیکند؛ پس تنهایش میگذارم.
اولین قدم را که بر میدارم، یاد خواهر مهدی میافتم. دستم را میان موهایم میبرم و با کلافگی به بالا هلشان میدهم.
کلا این موضوع را فراموش کرده بودم. حالا چطور به او بگویم مهدی دستگیر شده؟
باید بروم خانه. باز پا کج میکنم و داخل اتاق حاجی میشوم.
درگیر تلفن روی میز است و تندتند مشغول گرفتن شماره.
در همان حال میگوید:
- باز چیه؟
صدایش خشنتر از قبل است. آب دهانم را فرو میدهم:
- حاجی میشه من برم خونه؟
- برو، اما اگه خواستی به خواهر مهدی چیزی بگی، دلیل اصلی رو نگو. بزار تکلیف معلوم بشه.
از زرنگی حاجی خوشم میآید، همیشه و در هر لحظه سریع اصل مطلب را میگیرد.
🖇لینک قسمت اول رمان👇🏻
https://eitaa.com/istadegi/4522
⚠️ #ادامه_دارد ⚠️
🖋 #محدثه_صدرزاده
#مه_شکن✨
https://eitaa.com/istadegi
🔰 #بسم_الله_قاصم_الجبارین 🔰
یا علی مددی...💚
📕 رمان امنیتی ⛔️ #خط_قرمز ⛔️
✍️ به قلم: #فاطمه_شکیبا
قسمت 337
بالاخره لب باز میکنم و میگویم:
- چه خبر پدرجان؟
ماشین روبهرویی کمی جلو میرود و راننده هم پشت سرش، چند سانتی تکان میخورد و ترمز میکند.
- خبر که همون خبرای همیشگی. گرونی، بیپولی... بازم شکر. بالاخره با بدبختی هم شده یه چیزی درمیاریم ببریم سر سفره زن و بچهمون.
و چنان آهی از ته دل میکشد که دیگر نیازی به توضیح بیشتر نیست؛ اما باز ادامه میدهد:
- پریشب یکی رو سوار کردم، مقصدش اون بالاها بود. داشت با گوشیش حرف میزد میگفت خرج غذای سگم ماهانه میشه هفت میلیون. میبینی تو رو خدا؟ من دارم شکم خودم و زنم و سه تا بچهم رو با ماهی دو تومن سیر میکنم، اونوقت یکی فقط خرج غذای سگش میشه هفت تومن! انصافه؟
دوباره دنده عوض میکند و کمی جلو میرود:
- اون بالای تهرون نمیدونم رفتی یا نه. پسرم میگفت کفش یکیشون اندازه کل خونه زندگی ما میارزه. یه عده انقدر دارن که نمیدونن باهاش چکار کنن، یه عده هم انقدر ندارن که اصلا نمیدونن چکار کنن...
اینبار هردو با هم آه میکشیم؛ جانسوزتر از قبل. تورم و مشکل مالی یک مسئله است، اختلاف طبقاتی یک مسئله بزرگتر.
اختلاف طبقاتی یعنی در کشور پول هست؛ اما فقط دست یک عده محدود. یعنی میتوان فقیر در کشور نداشت؛ اما همان یک عده نمیگذارند.
یعنی بعضیها از زیاد خوردن میمیرند و بعضی از نخوردن! و از شمال تا جنوب تهران، نمایشی تراژدیک است از همین اختلاف طبقاتی...
الان باید به راننده بگویم «غصه نخور پدرجان، در عوض امنیت داری»؟
باید بگویم حالا که امنیت داری، دیگر غر نزن که چرا یک نفر برای غذای سگش به راحتی هفت میلیون تومان در ماه میپردازد و تو در مخارج ساده زندگیات ماندهای؟
یعنی تمام آنچه مردم از انقلاب خواسته بودند، فقط امنیت بود؟ عدالت نبود مگر؟
من بجای تمام کسانی که باید بخاطر این وضعیت شرمنده باشند، شرمنده میشوم و سر به زیر میاندازم: چی بگم پدر جان...
🔗لینک قسمت اول رمان 👇
🌐https://eitaa.com/istadegi/1733
⚠️ #ادامه_دارد ⚠️
🖋 #فاطمه_شکیبا
#مه_شکن ✨
https://eitaa.com/istadegi