eitaa logo
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
1.6هزار دنبال‌کننده
7.8هزار عکس
766 ویدیو
87 فایل
✨﷽✨ ✍️مکانی برای روایت، داستان، تبیین، گفت‌وگو، و اندیشه🌱 اطلاعات بیشتر: https://eitaa.com/istadegi/17323 نوشته‌هایمان‌تقدیم‌به‌ اباعبدالله‌الحسین(ع)‌وشهیدان‌راهش..‌. ⛔️کپی مطالب اختصاصی کانال مورد رضایت نیست.
مشاهده در ایتا
دانلود
🌟 ویژه عید مبعث 📲 تصاویر حساب کاربری (پروفایل)؛ قابل استفاده در شبکه‌های اجتماعی http://eitaa.com/istadegi
🔰 سخنرانی زنده و تلویزیونی رهبر انقلاب در روز 🔺 حضرت آیت‌الله خامنه‌ای به مناسبت عید مبعث پیامبر اعظم (ص) به‌صورت زنده و مستقیم با ملت شریف ایران و امت مسلمان جهان سخن خواهند گفت. 📺 سخنرانی رهبر انقلاب روز سه شنبه ساعت ۱۰:۳۰ به صورت زنده از پایگاه اطلاع‌رسانی KHAMENEI.IR و شبکه‌های داخلی و بین المللی صدا و سیمای جمهوری اسلامی همراه با ترجمه همزمان پخش خواهد شد. http://eitaa.com/istadegi
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
✨#بسم_الله_الذي_يكشف_الحق✨ 📙رمان امنیتی سیاسی #عالیجنابان_خاکستری ✍🏻به قلم #محدثه_صدرزاده قسمت۱۵
✨ 📙رمان امنیتی سیاسی ✍🏻به قلم قسمت۱۶ ابرویی بالا می‌اندازم می‌گویم: - مگه آقای حسینی چی گفته بهتون؟ دیشب که به ما گفت صلاح نیست بگم. - گفت این نقشه حزب اصلاحاته، اونا می‌خوان وزارت رو زمین بزنن با این کارشون. حرفایی که زدی مهر تاییدی بود روی حرفای آقای حسینی. کلافه نفسی می‌کشم: - حالا باید چیکار کنیم حاجی؟ همان طوری بر روی کاغذ چیزی می‌نویسد می‎گوید: - آدرس یکیو بهت می‌دم، برو پیشش. بگو که کمکت کنه تا از اتفاقات حزب بیشتر خبر دار بشی. شرمنده می‌شوم که نتوانستم خودم کسی را پیدا کنم که بتواند کمکمان کند و باز هم دست به دامان حاجی شدم. - باشه حاجی موردی نیست. برگه را به سمتم می‌گیرد. بلند می‌شوم و برگه را از دستش که می‌گیرم. می‌خواهم برم که باز به یاد مهدی می‌افتم. - حاجی از مهدی خبری دارین؟ متاثر سری تکان می‌دهد: - نه، به چند جا زنگ زدم اما هیچ کس جواب درست نمی‌ده. بیچاره حاج حسین، کلی خوانوادش نگران شدن. دستی در موهایم می‌کشم و می‌روم. به ساعت نگاه می‎کنم، تازه ساعت شش و نیم است. تصمیم می‌گیرم به سمت آدرسی که حاجی داده است بروم. بعد از چند دقیقه به ساختمانی می‌رسم؛ همان جایی است که حاجی آدرسش را داده است. موتور را گوشه‌ای می‌گذارم و زنگ ساختمان را فشار می‌دهم. بعد از چند دقیقه مردی می‌گوید: - بفرمایید. صدایش خیلی کلفت است. صدایی صاف می‌کنم و می‌گویم: - سلام با جناب فرهادی کار داشتم، هستن؟ - همین الان اومدن پایین. هنوز جمله اش تمام نشده است که. درب ساختمان باز می‌شود. مردی درشت هیکل، با کت و شلوار بیرون می‌آید. این مرد باید فرهادی باشد. به سمتش می‌روم. - سلام. جناب فرهادی؟ سرش را بالا می آورد و کیف سامسونتش را دست دیگرش می‌دهد. - سلام. امرتون؟ 🖇لینک قسمت اول رمان👇🏻 https://eitaa.com/istadegi/4522 ⚠️ ⚠️ 🖋 https://eitaa.com/istadegi
⭐️ رحمتی برای مردم تمام تاریخ 🔺 رهبر انقلاب: در قرآن از وجود پیغمبر به عنوان «رحمةً للعالمین» تعبیر شده است. این رحمت، محدود نیست؛ شامل تربیت، تزکیه، تعلیم و هدایت انسانها به صراط مستقیم و پیشرفت انسانها در زمینه‌ی زندگی مادّی و معنویشان هم هست. مخصوص مردم آن زمان هم نیست؛ متعلّق به طول تاریخ است. ۱۳۸۲/۰۲/۲۹ 🌷 📥 دسترسی به مجموعه سخن‌نگاشت👇 https://farsi.khamenei.ir/photo-album?id=49668
🔰 🔰 یا علی مددی...💚 📕 رمان امنیتی ⛔️ ⛔️ ✍️ به قلم: قسمت 349 - خب، چکار کنیم عباس آقا؟ این صدای کلفت و خشن مسعود است؛ با آهنگ و لهجه تهرانی. از لحنش هیچ نمی‌شود فهمید؛ نه محبت، نه غم، نه ترس و نه هیچ احساس دیگری. می‌گویم: - من با بافت فرهنگی و شهری اون منطقه آشنا نیستم. فکر کنم اولین قدم آشنایی با اون منطقه ست. مسعود از جا بلند می‌شود و می‌رود به سمت در اتاقی که داخل سالن هست. فقط سرش را از در می‌برد تو و می‌گوید: - محسن! محسن! صدای خواب‌آلود جواد را از داخل آن اتاق می‌شنوم: -اه بابا دو دقیقه اگه گذاشتی بخوابیم جانسون! منظورش را از جانسون نمی‌فهمم. این جواد هم زده به سرش. مسعود دوباره محسن را صدا می‌زند؛ جدی و بی‌توجه به غرولند کردن جواد. این‌بار جواد بلندتر می‌گوید: -هوی! اوباما بلند شو. این غول بیابونی خودشو کشت. یعنی جواد هنوز یادش هست شوخی‌اش با محسن را؟ خنده‌ام را همراه نان سفت بربری و چای نه چندان گرم فرو می‌دهم. صدای ناله‌مانندی می‌آید که: - هااان؟ صدای محسن است. اینطور که پیداست، خواب سنگینی دارد. مسعود دوباره صدایش را بلند می‌کند: - محسن بلند شو ببینم! صدای تق ضربه می‌آید و بعد، صدای گیج و بهت‌زده محسن: - هان... چیه؟ ای وای آقا مسعود... شمایید؟ ببخشید... ربیعی نگاهی به من می‌کند و سری به تاسف تکان می‌دهد؛ انگار می‌خواهد بگوید ببین گیر چه نیروهایی افتاده‌ام! بیا و من را از دست این دیوانه‌ها نجات بده. 🔗لینک قسمت اول رمان 👇 🌐https://eitaa.com/istadegi/1733 ⚠️ ⚠️ 🖋 https://eitaa.com/istadegi
🔰 🔰 یا علی مددی...💚 📕 رمان امنیتی ⛔️ ⛔️ ✍️ به قلم: قسمت 350 باز هم لبی به نشانه لبخند کج می‌کنم. محسن را می‌بینم که خواب‌آلود و خمیازه‌کشان، از اتاق بیرون می‌آید. مسعود بدون توجه به خواب‌آلودگی محسن می‌گوید: - نقشه‌ها و عکس‌های ماهواره‌ای منطقه ... رو می‌خوام. محسن سرش را پایین می‌اندازد و می‌رود به سمت میز گوشه سالن که یک لپ‌تاپ روی آن گذاشته‌اند: -چشم. همین الان آماده‌ش می‌کنم. دارم با خودم حساب می‌کنم که محسن باید نیروی سایبری باشد و در ذهن با امید مقایسه‌اش می‌کنم، که مسعود برمی‌گردد به سمت من: - بافت فرهنگیش رو هم خودم توضیح می‌دم. دیگه؟ نگاه سبزش کمی ترسناک است و نافذ. خط اخمی که میان ابروانش جاخوش کرده، باعث می‌شود احساس کنم عصبانی ست. می‌گویم: - اطلاعات سخنران‌ها و بانی‌های هیئت رو هم می‌خوام. و تاریخ دقیق جلساتشون رو. اسم و مشخصات فرمانده بسیج و نیروهاش رو هم می‌خوام. سرش را تکان می‌دهد و بلند می‌گوید: - شنیدی محسن؟ محسن عینکی بنددار و گرد را به چشمانش می‌زند و خمیازه می‌کشد: - بله آقا. لبخندی به مسعود می‌زنم به نشانه تشکر. ربیعی دستانش را می‌تکاند و از جا بلند می‌شود: - خب من دیگه برم. جلسه دارم. فکر کنم خیلی نیاز به من نداشته باشید، ماشاءالله هردوتون باتجربه‌اید. ان‌شاءالله کنار هم این پرونده رو می‌بندید. زیر لب می‌گویم: - ان‌شاءالله. ربیعی قبل از این که از در بیرون بزند، برمی‌گردد به سمت مسعود: - امروز ساعت ده صبح محافظ عباس آقا خودش رو اینجا معرفی می‌کنه. باهاش همکاری کن. 🔗لینک قسمت اول رمان 👇 🌐https://eitaa.com/istadegi/1733 ⚠️ ⚠️ 🖋 https://eitaa.com/istadegi