دل خستهاے که همهی زار و نزار دنیا را ریخته دور
و حالا
دل،
مےخواهد،
یـــک کسی را داشته باشد که نورانے ✨باشد؛
سرعتِ نورِ حضورش و قدرت تابش وجودش، وجود را روشن کند،
ذهن را آرام کند،
تپش قلب♥️ را منظم کند،
اشک چشم را راه بیندازد و...
لطف و بخشندگی خدا باز هم در را باز کرد به روی بشر؛
تو را هدیه داد...
#عید_مبعث
#مبعث
#ماه_رجب
http://eitaa.com/istadegi
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
✨#بسم_الله_الذي_يكشف_الحق✨ 📙رمان امنیتی سیاسی #عالیجنابان_خاکستری ✍🏻به قلم #محدثه_صدرزاده قسمت۱۶
✨#بسم_الله_الذي_يكشف_الحق✨
📙رمان امنیتی سیاسی#عالیجنابان_خاکستری
✍🏻به قلم #محدثه_صدرزاده
قسمت۱۷
کمی به اطراف نگاه میکنم.
- اینجا حرف بزنیم؟ به نظر یکم جای نامناسبی باشه!
سرش را بالا و پایین میکند و دستش را به سمت ماشینش میگیرد.
- بفرمایید تو ماشین.
از مدل ماشینش معلوم است وضع مالی خوبی دارد. سوار ماشینش که میشود من هم درب سمت دیگر را باز میکنم. فکر کنم اولین بار است سوار بنز شدهام.
- خوب، میشنوم.
به سمتش کج میشوم.
- آدرس شما رو حاج کاظم بهم دادن. گفتن که شما میتونید کمکمون کنید.
چشمانش را ریز میکند:
- حاج کاظم! منظورت زبرجدی خودمونه دیگه؟
لبخندی میزنم:
- بله خودشونن.
- چه عجب یاد من افتاده! من درخدمتم پسرم.
از موضع خود پایین آمده است و دارد آرامتر حرف میزند. خیلی دلم میخواهد که بدانم این مرد کیست؟
- راستش ماجرا به قتلهای اخیر برمیگرده.
- خوب، درجریان هستم.
- حاجی دنبال تحلیل و نظر افراد حزب مشارکت هست، گفتن اگه به شما بگم میتونید کمکمون کنین.
- فعلا که چیز زیادی نمیدونم، باید یه سر برم حزب. یه شماره تلفن بهت میدم فردا بعد از اذان ظهر یه زنگ بزن بهم.
سری تکان میدهم و شمارهای را که بر روی کاغذ نوشته است میگیرم.
- به حاجی سلام برسون ، بهش بگو خیلی بی معرفتی.
- چشم حتما. با اجازه دیگه من برم دیر وقته.
لبخندی میزند. بعد از خداحافظی، از ماشین پیاده میشوم . تک بوقی میزند و میرود.
🖇لینک قسمت اول رمان👇🏻
https://eitaa.com/istadegi/4522
⚠️ #ادامه_دارد ⚠️
🖋 #محدثه_صدرزاده
#مه_شکن✨
https://eitaa.com/istadegi
🔰 #بسم_الله_قاصم_الجبارین 🔰
یا علی مددی...💚
📕 رمان امنیتی ⛔️ #خط_قرمز ⛔️
✍️ به قلم: #فاطمه_شکیبا
قسمت 353
مسعود ساکت میماند تا ادامه حرفم را بشنود.
میگویم:
- این بنده خدا رو میشناسم؛ از چندین سال پیش. الان باید سوریه باشه درسته؟
این را خطاب به محسن میپرسم و جواب مثبت میگیرم.
- ای بابا... چقدر حرف میزنید... نمیذارید آدم دو دقیقه بخوابه...
این را جواد میگوید و خمیازهکشان از اتاق استراحتشان خارج میشود.
محسن نگاه سرزنشآمیزی به جواد میاندازد:
- صبح بخیر!
جواد ولو میشود کنار سفره صبحانه که هنوز پهن است و دوباره خمیازه میکشد:
- خوبه خودت گفتی بعد نماز یکم بخوابیم!
محسن زیر لب غرولند میکند:
- چقدرم که خوابیدم.
جواد با دهان پر از نان و پنیر، برمیگردد به سمت مسعود:
- شما چطوری جانسون جان؟
مسعود اصلا به جواد نگاه نمیکند؛ انگار اصلا حرفش را نشنیده است.
میگویم:
- جانسون دیگه کیه؟
جواد از جا بلند میشود:
- دواین جانسون دیگه! نمیشناسیش؟
در کتابخانه مغزم این اسم را جست و جو میکنم؛ اما هیچ نتیجهای نمیگیرم.
جواد که حالا خودش را رسانده به مسعود، میخندد:
- بابا همین بازیگر آمریکاییه دیگه! این مسعود داداش دوقلوی اونه انگار. فقط چشماشون رنگش فرق داره. مطمئنی نمیشناسیش؟
- نه. اصلا فیلم نمیبینم.
🔗لینک قسمت اول رمان 👇
🌐https://eitaa.com/istadegi/1733
⚠️ #ادامه_دارد ⚠️
🖋 #فاطمه_شکیبا
#مه_شکن ✨
https://eitaa.com/istadegi
🔰 #بسم_الله_قاصم_الجبارین 🔰
یا علی مددی...💚
📕 رمان امنیتی ⛔️ #خط_قرمز ⛔️
✍️ به قلم: #فاطمه_شکیبا
قسمت 354
و دست میاندازد دور گردن مسعود.
مسعود با بیحوصلگی دست جواد را از دور گردنش برمیدارد و آرام میغرد:
- کم مزه بریز بچه!
جواد دوباره میرود به سمت سفره صبحانه:
- باشه بابا چرا برزخ میشی؟
برای این که حواس خودم و بقیه را دوباره روی کار متمرکز کنم، با صدای تقریبا بلندی مشخصات اعضای هیئت محسن شهید را میخوانم
بین همه، یک نفرشان توجهم را بیشتر از بقیه جلب میکند:
«صالح قاضیزاده. متولد هزار و سیصد و پنجاه و چهار، عراق، نجف. پدر روحانی، مادر خانهدار. تا سال پنجاه و شش ساکن عراق بوده و بعد همراه خانواده به قم مهاجرت کرده. کارشناسی ارشد برق دانشگاه تهران. نامبرده در دوران دانشجویی از اعضای فعال حزب منحل شده جبهه مشارکت ایران اسلامی بوده و در جریان کوی دانشگاه تهران و هجدهم خرداد سال هفتاد و هشت، دستگیر و با وساطت پدر آزاد شد. پس از آن به کشور انگلستان مهاجرت کرد و تا سال هزار و سیصد و نود و سه، در این کشور اقامت داشت...»
یک دور دیگر آنچه خوانده بودم را میخوانم.
نمیتوان به طور قطع بگویم این آدم مهره اصلی ست؛ اما جای کار دارد.
بالای برگه مربوط به او را یک تای کوچک میزنم و به محسن میگویم:
- ببین میتونی بفهمی وقتی توی انگلستان بوده دقیقا کجا کار میکرده و با کیا ارتباط داشته؟
- چشم. از بچههای برونمرزی استعلام میگیرم.
- تمام ارتباطات مجازی و حقیقیش رو دربیار.
و نگاهی به برنامههای هیئت میاندازم. دهه دوم و سوم محرم، صبحها تا ساعت نُه برنامه دارند.
میگویم:
- جواد! صبحانهت رو خوردی؟
جواد چندبار سرفه میکند؛ انگار لقمه در گلویش گیر کرده.
با دهان پر میگوید:
- نه... یعنی بله... یکمش مونده...
- خب، بقیهش رو برو توی همین هیئت محسن شهید بخور.
🔗لینک قسمت اول رمان 👇
🌐https://eitaa.com/istadegi/1733
⚠️ #ادامه_دارد ⚠️
🖋 #فاطمه_شکیبا
#مه_شکن ✨
https://eitaa.com/istadegi
سلام
چون سعی کردند مطابق خواست خدا کار کنند و زندگی کنند...
إن الذین آمنوا و عملوا الصالحات، سیجعل لهم الرحمن ودا...
#پاسخگویی_فرات
سلام
«جبههٔ مشارکت ایران اسلامی» یکی از نخستین احزابی بود که پس از انتخابات ریاست جمهوری ایران (۱۳۷۶) تأسیس شد؛ این حزب در طول دولت سید محمد خاتمی با در اختیار داشتن نزدیک به نیمی از اعضای کابینه اصلاحات و همچنین داشتن بزرگترین فراکسیون حزبی در طول مجلس ششم و نیز فراگیری و تأسیس دفاتر و شعب فعال حزبی در همه استانها و اکثر شهرستانهای کشور، توانست به عنوان یکی از چالش برانگیزترین و اثرگذارترین احزاب تاریخ بعد از انقلاب بر مناسبات سیاسی، اجتماعی و فرهنگی ایران لقب بگیرد.
هسته اصلی جبهه مشارکت را دانشجویان پیرو خط امام و گروههای چپ اسلامی مانند سازمان مجاهدین انقلاب و... تشکیل دادهاند.
یک مؤلفهٔ دیگر بنیانگذاری این جبهه، نواندیشان دینی بودند که قرائت انسانگرایانه و مشارکت جویانهای از اسلام سیاسی داشتند.
جبهه مشارکت به جدّ معتقد به جدایی نهاد دین از نهاد دولت است و نوعی سکولاریسم را - به این عنوان که دین، هیچگونه مدل و شکل خاص و مشخصی را برای نهاد دولت (در معنای عام آن) تجویز نمیکند - پذیرفتهاست.
#پاسخگویی_فرات
سلام عزیزان
با عرض پوزش، امشب نمیتونم رمان رو تقدیمتون کنم. متاسفانه مچ دستم یک مشکلی پیدا کرده و تایپ کردن برام خیلی سخت شده.
دعا کنید دستم بهتر بشه تا بتونم در اعیاد شعبانیه، جبران کنم براتون.
(این مشکل احتمالا در پاسخگوییها هم اثر خواهد گذاشت و متن طولانی نمیتونم تایپ کنم.)
باز هم شرمندهم. التماس دعا
سلام
شهید شدن ربطی به شغل و موقعیت نداره. شهیدانه زندگی کنید، شهادت خودش میاد سراغتون. ربطی به خانم یا آقا بودن هم نداره.
#پاسخگویی_فرات