eitaa logo
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
1.6هزار دنبال‌کننده
7.8هزار عکس
767 ویدیو
87 فایل
✨﷽✨ ✍️مکانی برای روایت، داستان، تبیین، گفت‌وگو، و اندیشه🌱 اطلاعات بیشتر: https://eitaa.com/istadegi/17323 نوشته‌هایمان‌تقدیم‌به‌ اباعبدالله‌الحسین(ع)‌وشهیدان‌راهش..‌. ⛔️کپی مطالب اختصاصی کانال مورد رضایت نیست.
مشاهده در ایتا
دانلود
🔰 🔰 یا علی مددی...💚 📕 رمان امنیتی ⛔️ ⛔️ ✍️ به قلم: قسمت 358 سرم را تکان می‌دهم و لبخند می‌زنم: - ممنون آقا محسن. ناراحت نشدم. واقعا هم ناراحت نشده‌ام. اتفاقا شاید الان، یک احساس همدردی هم با او پیدا کرده‌ام. هردوی ما یک درد مشابه را به دوش می‌کشیم. چیزی که بیشتر اذیتم می‌کند، نفهمیدن علت این رفتارهاست و البته، این که می‌خواهم بفهمم مسعود دیگر چه چیزهایی از من می‌داند. من الان از گذشته او تنها چند جمله از محسن شنیده‌ام و این اصلا کافی نیست... مسعود که از اتاق بیرون می‌آید، کاغذها را مقابلش می‌چینم و تصمیم می‌گیرم سطح تحلیلش را محک بزنم: - خب؛ نظر شما چیه؟ به نظرتون صالح سوژه‌ای هست که ارزش وقت گذاشتن داشته باشه؟ مسعود نگاه کوتاهی به چشمانم می‌اندازد و دوباره چشم می‌اندازد روی برگه: - همیشه اونی که مهم‌تره، کم‌تر توی دیده. صالح شاید مهره مهمی باشه ولی مهره اصلی نیست. - قبول دارم... چند ثانیه‌ای نفسم را در سینه حبس می‌کنم. تحلیلش نسبتاً خوب بود. می‌گویم: - پیشنهادت چیه؟ - یه مدت کنترلش می‌کنیم. شاید اصلی نباشه ولی باید به یه جاهایی وصل باشه. جواد و کمیل تقریباً هم‌زمان می‌رسند و تا هویت کمیل تایید بشود و مراحل اداری‌اش را طی کند، از جواد می‌خواهم برایم هرچه دیده است را توضیح دهد. جواد خودش را روی تنها مبل داخل سالن رها می‌کند: - اول از همه بگم... عدسیاشون یکم شور بود. واقعاً باید بساط همچین هیئت‌هایی جمع بشه. مسعود دست به سینه بالای سرش می‌ایستد و تشر می‌زند: - اینی که جلوش لم دادی و داره مزه می‌ریزی مافوقته. جمع کن خودتو! 🔗لینک قسمت اول رمان 👇 🌐https://eitaa.com/istadegi/1733 ⚠️ ⚠️ 🖋 https://eitaa.com/istadegi
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
سلام یک رمان امنیتی هست درباره نقش سفارت‌های کشورهای اروپایی در به تور انداختن هنرمندان و استفاده از اونها برای اهداف رسانه‌ای خودشون.
سلام (قسمتی که پاک کردم برای جلوگیری از این بود که ادامه داستان لو نره) این چند قسمتی که طولانی شد، برای این بود که شخصیت‌های جدید بهتر برای شما معرفی بشن و مقدمه‌ای هست بر قسمت‌های هیجانی آینده...
سلام نیاز به یک سری ویرایش اساسی در رمان بود تا خط داستانی جذاب‌تری پیدا کنه. ان‌شاءالله از اعیاد شعبانیه دوباره رمان منتشر می‌شه.
سلام هنوز مشخص نیست چون کامل قسمت‌بندی نشده.
اینجا پاکستان است که دیروز در انفجار مسجد شیعیانش، ۳۰ نفر شهید و ۵۰ نفر زخمی شدند؛ اما صدا از آن‌ فعالان ضدجنگی که برای مرثیه می‌سرودند در نیامد. لعنت به آفتاب‌پرست‌ها... پ.ن: راستی، آهای کسانی که دنیا را با پرچم اوکراین پر کرده‌اید، اصلا می‌دانید پرچم یمن چه رنگی ست؟؟؟ http://eitaa.com/istadegi
خبرِ آمدنت بوی بهار آورده...🌷🍃 تولدت مبارک ای عشق‌ترین ارباب دنیا...😍 💞 الحمدلله الذی خلق الحسین 💞 پ.ن: به مناسبت علیه‌السلام و روز پاسدار، خانم صدرزاده یک محتوای طنز آماده کردن براتون که به زودی منتشر میشه. دوستانتون رو به جشن تولد آقای مهربونمون دعوت کنید😍 http://eitaa.com/istadegi
امسال روز پاسدار مصادف شده با ایام آخر سال و خونه‌تکونی. اینجور که بوش میاد برادران پاسدار امسال را باید سینه‌چاک درخدمت خانواده باشن تا ازشون حسابی پذیرایی بشه.😎 پ.ن: عباس بعد از ماموریت تهران وقتی می‌رسه خونه، وضعیتش این شکلیه. با این حساب به نظر می‌رسه شهید بشه به نفعشه😂 https://eitaa.com/istadegi
به عباس خبر دادن که خانم شکیبا می‌خواد صحنه خونه تکونی بعد ماموریت رو بنویسه، عباس به شدت ممانعت کرد. همین شد که خانم شکیبا دست به کلنگ شدن برای کندن قبر عباس🤫 روحش شاد راهش پر رهرو🙄 https://eitaa.com/istadegi