eitaa logo
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
1.6هزار دنبال‌کننده
7.8هزار عکس
767 ویدیو
87 فایل
✨﷽✨ ✍️مکانی برای روایت، داستان، تبیین، گفت‌وگو، و اندیشه🌱 اطلاعات بیشتر: https://eitaa.com/istadegi/17323 نوشته‌هایمان‌تقدیم‌به‌ اباعبدالله‌الحسین(ع)‌وشهیدان‌راهش..‌. ⛔️کپی مطالب اختصاصی کانال مورد رضایت نیست.
مشاهده در ایتا
دانلود
خبرِ آمدنت بوی بهار آورده...🌷🍃 تولدت مبارک ای عشق‌ترین ارباب دنیا...😍 💞 الحمدلله الذی خلق الحسین 💞 پ.ن: به مناسبت علیه‌السلام و روز پاسدار، خانم صدرزاده یک محتوای طنز آماده کردن براتون که به زودی منتشر میشه. دوستانتون رو به جشن تولد آقای مهربونمون دعوت کنید😍 http://eitaa.com/istadegi
امسال روز پاسدار مصادف شده با ایام آخر سال و خونه‌تکونی. اینجور که بوش میاد برادران پاسدار امسال را باید سینه‌چاک درخدمت خانواده باشن تا ازشون حسابی پذیرایی بشه.😎 پ.ن: عباس بعد از ماموریت تهران وقتی می‌رسه خونه، وضعیتش این شکلیه. با این حساب به نظر می‌رسه شهید بشه به نفعشه😂 https://eitaa.com/istadegi
به عباس خبر دادن که خانم شکیبا می‌خواد صحنه خونه تکونی بعد ماموریت رو بنویسه، عباس به شدت ممانعت کرد. همین شد که خانم شکیبا دست به کلنگ شدن برای کندن قبر عباس🤫 روحش شاد راهش پر رهرو🙄 https://eitaa.com/istadegi
بابا و نی‌نی در حال نقشه کشیدن هستن که ببینن چطور میشه مادر خانواده رو پیچوند و از زیر خونه تکونی فرار کرد. پ.ن: بیچاره عباس که نی‌نی نداره باهاش نقشه بکشه فرار کنه از خونه تکونی. برای بابا شدن همه پاسدارا دعا کنین😁 https://eitaa.com/istadegi
نمیدونم چرا رابطه عباس با سلما منو شدید یاد این دوتا میندازه🙄 شما رو نمیدونم...😁 کسایی که ندیدن؛ این انیمیشن شرکت هیولاها ست. http://eitaa.com/istadegi
4.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
+چقدر من این برادرها و فرزندانم را دوست دارم... -ما به فدایت بشیم خمینی... لحظاتی از دیدار امام خمینی رحمه الله علیه با پاسداران انقلاب اسلامی. 🌿به مناسبت علیه‌السلام و 🌿 https://eitaa.com/istadegi
امیرمن.mp3
زمان: حجم: 3.7M
📲بشنوید / دو داستانک زیبا از زندگانی علیه‌السلام 🌿💚 بریده‌ای از کتاب "امیر من" اثر نرجس شکوریان‌فرد کاری از درختان سخنگوی باغ انار(انجمن نویسندگان انقلابی رمان) علیه‌السلام https://eitaa.com/istadegi
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
امشب هم به مناسبت علیه‌السلام، چهار قسمت رمان عیدی بنده به شماست؛ به شرطی که مه‌شکن‌ها رو دعا کنید...
🔰 🔰 یا علی مددی...💚 📕 رمان امنیتی ⛔️ ⛔️ ✍️ به قلم: قسمت 359 جواد نیشِ تا بناگوش بازش را می‌بندد و صاف می‌نشیند: - خب راستش... همونی بود که گزارش دادن. البته کسایی که شرکت کرده بودن بیشتر مسن بودن. فکر کنم بخاطر ساعتشه؛ جوون‌ها کم‌تر صبح‌ها میان روضه. سخنرانشون هم اول یکم احکام گفت که چیز خاصی نبود. بعد هم درباره غیبت حرف زد که اینم چیز خاصی نبود. هرچند من خوابم گرفت انقدر که بی‌حال بود. بعدش هم روضه خوند... توی روضه مستقیم چندبار به خلیفه دوم توهین کرد و مردم هم پشت سرش لعن کردن. بعد هم مداحشون اومد که اونم شعرهاش تند بود یکم. لب‌هایم را روی هم فشار می‌دهم. هنوز برای این که مطمئن بشویم از کجا خط می‌گیرند، زمان زیادی لازم است. می‌گویم: - جواد، تو دیگه هر روز میری روضه. هر وقت که روضه داشتن میری توی مراسمشون. سخنرانی‌ها رو با دقت گوش میدی و یادداشت برمی‌داری. حتی ضبط هم بکن. فقط یادت باشه، وظیفه تو شنیدن و تحلیل سخنرانی و روضه ست نه بیشتر. یه وقت به سرت نزنه بخوای به خیال خودت بری رفیق بشی باهاشون... باشه؟ - چشم آقا. حواسم هست. - آفرین. از امروز می‌شینی دقیق شبکه‌ها و رسانه‌های شیعه لندنی رو رصد می‌کنی. باید دقیق بهمی جهت‌گیری شون مطابق شبکه‌های این جریان هست یا نه. کاری که ازت می‌خوام، بیشتر مطالعاتی هست. صدای خرخر خنده محسن را می‌شنوم که سرخ شده و سعی دارد خنده‌اش را مهار کند. برمی‌گردم به سمتش: - چیزی شده؟ محسن که لبانش را غنچه کرده تا نخندد، می‌گوید: - هیچی آقا چیزی نیست. فقط... چه کاری رو به چه کسی سپردین! و ریزریز می‌خندد. می‌گویم: - چطور؟ - هیچی، فقط این آقا جواد یکم با کاغذ و خودکار و مطالعه و اینا بیگانه‌س! جواد دنبال چیزی می‌گردد که پرت کند سمت محسن: شما حرف نزن اوباما جان! *** 🔗لینک قسمت اول رمان 👇 🌐https://eitaa.com/istadegi/1733 ⚠️ ⚠️ 🖋 https://eitaa.com/istadegi
🔰 🔰 یا علی مددی...💚 📕 رمان امنیتی ⛔️ ⛔️ ✍️ به قلم: قسمت 360 *** کلافه در سالن قدم می‌زنم. گیر کرده‌ایم. رسیده‌ایم به ارتباط مشکوک پسر صالح(احسان) با یک اکانت ناشناس در کشور اردن؛ اما نه می‌دانیم کیست و نه می‌فهمیم چه می‌گویند. تمام مکالماتشان به رمز است و به محسن دو روز وقت داده‌ام از رمزشان سر دربیاورد. می‌نشینم روی مبل و پرینت پیام‌های احسان و آن اکانت را دوباره می‌خوانم. چیزی که زیاد در آن پیدا می‌شود، خندانک‌های قلب و بوسه است. احسان آن دختر را مینا صدا می‌زند و از حجم زیاد پیامی که با هم تبادل می‌کنند و محتوای پیام‌ها، از یک چیز مطمئنم و آن، وابستگی عاطفی شدید احسان نسبت به اوست. از آن‌جایی که هیچ ارتباط مشکوکی میان احسان و صالح با افراد دیگر پیدا نکردم، تنها سرنخ باقی‌مانده همین دختر است؛ البته اگر واقعا دختر باشد. تقریبا هر روز صبح به هم پیام می‌دهند. طوری که انگار اولین کار احسان بعد از باز کردن چشمانش، این است که گوشی‌اش را بردارد و به مینا پیام بدهد: - سلام بانوی زیبا. صبحت بخیر. و مینا هم سریع پیام را سین کند و بنویسد: - سلام عزیزم. صباح العسل! هر روز صبح نزدیک یک ساعت با هم چت می‌کنند. در طول روز گاهی به هم پیام می‌دهند و شب، انقدر با هم حرف می‌زنند که خوابشان ببرد! آن چیزی که من را نسبت به پیام‌های مینا مشکوک کرد، حجم بالای پیام نبود. مینا چند ویژگی مهم دارد که من را نسبت به خودش حساس کرده؛ اولا هیچ عکسی برای خودش از احسان نفرستاده و احسان هم چنین درخواستی نداشته، دوما پیام‌ها اینطور نشان می‌دهد که این دو، یکدیگر را از قبل دیده‌اند و می‌شناخته‌اند، سوم این که مینا هیچ اطلاعاتی از محل زندگی و وقایع محل زندگی‌اش به احسان نمی‌دهد؛ اما احسان نه تنها تمام وقایع روزانه را برای مینا توضیح می‌دهد، هیچ توضیحی از مینا نمی‌خواهد. چهارم، پیام‌هایی ست که با متن تکراری اما غیر قابل فهم را هرروز برای هم می‌فرستند؛ گویا از اصطلاحات رمزی استفاده می‌کنند. 🔗لینک قسمت اول رمان 👇 🌐https://eitaa.com/istadegi/1733 ⚠️ ⚠️ 🖋 https://eitaa.com/istadegi