🔰 #بسم_الله_قاصم_الجبارین 🔰
یا علی مددی...💚
📕 رمان امنیتی ⛔️ #خط_قرمز ⛔️
✍️ به قلم: #فاطمه_شکیبا
قسمت 379
تلفن را برمیدارم و شماره داخلی محسن را میگیرم:
- محسن جان، ببین با پردازشگر تصویر میتونی پلاک رو بخونی؟
- خیلی تلاش کردم آقا، ولی نشد. نمیدونم چرا انقدر مخدوشه. بازم تلاشمو میکنم.
- دستت درد نکنه.
و قطع میکنم. دوباره دیدن فیلمها را از سر میگیرم؛ این بار برای دیدن رفتار خود موتورسوار.
صالح با آرامش از ماشینش پیاده میشود. خیابان انقدر عریض هست که خیالش کم و بیش از ماشینهای عبوری راحت باشد.
موتورسوار دارد نزدیک میشود به صالح؛ اما علت این که انقدر به حاشیه خیابان نزدیک است را نمیفهمم.
میتوانست از وسط خیابان رد شود. چندان شلوغ نبود خیابان.
سرعتش به عنوان یک موتورسیکلت که در یک خیابان وسط شهر تهران حرکت میکند، بیش از حد زیاد است و نزدیکی غیرطبیعیاش به حاشیه خیابان، مشکوک و عجیب.
شاید فکر کنید من بیش از حد به همه چیز مشکوکم؛ اما در شغل من، باید به خودت هم شک کنی چه رسد به یک موتورسوار ناشناس.
چندبار فیلم را جلو و عقب میزنم تا مطمئن شوم این که حس میکنم موتوسوار کمی به راست متمایل شده برای زدن به صالح، حاصل توهم توطئه نیست.
نه نیست. واقعا این اتفاق افتاده. واقعا خواسته بزند به صالح و بعد هم، فقط یک لحظه کوتاه متوقف شده.
نه برای این که خودش بخواهد؛ برای این که به طور طبیعی برخوردش با صالح، سرعتش کم شده است.
بعد هم با یک نگاه کوتاه به پشت سرش، سریع گازش را میگیرد و میرود.
چهرهاش پیدا نیست؛ اما از حالاتش میشود حدس زد از این اتفاق چندان نترسیده. حالتش بیشتر شبیه آدمی ست که کارش را انجام داده و میخواهد برود؛ نه آدمی که بخواهد فرار کند.
سریع از میان مردم و ماشینها لایی میکشد تا از تصویر دوربین اول خارج شود. فیلم دوربین بعدی را پخش میکنم؛ خیابان بعدی. پیاده نمیشود.
انقدر خیابان به خیابان میرود و من انقدر از فیلمی به فیلم بعدی میروم که دوربینها گمش میکنند.
انقدر حرفهای و تمیز خودش را گم و گور کرد که میتوانم قسم بخورم جای دوربینها و نقطه کورشان را از قبل میدانست.
🔗لینک قسمت اول رمان 👇
🌐https://eitaa.com/istadegi/1733
⚠️ #ادامه_دارد ⚠️
🖋 #فاطمه_شکیبا
#مه_شکن ✨
https://eitaa.com/istadegi
🔰 #بسم_الله_قاصم_الجبارین 🔰
یا علی مددی...💚
📕 رمان امنیتی ⛔️ #خط_قرمز ⛔️
✍️ به قلم: #فاطمه_شکیبا
قسمت 380
از سر شب تا نزدیک دوی نیمه شب، بدون هیچ استراحتی بارها فیلمها را میبینم. هزاران بار عقب و جلو میکنم.
دیگر حفظ شدهام ثانیه به ثانیهاش را و حالم از هرچی موتور و دوربین مداربسته و خیابان است بهم میخورد.
فایده ندارد؛ این یارو جای دوربینها را میدانسته وگرنه ممکن نیست انقدر خوششانس باشد.
میدانم پلیس هم دارد دنبال راننده ضارب میگردد و در این باره تحقیق خواهد کرد؛ اما احتمالاً به همین نتیجه من خواهد رسید. باید منتظر بمانم ببینم گزارش پلیس و نظر کارشناس آنها چیست.
زدن صالح وقتی از دید آنها همه چیز عادی ست، هیچ دلیلی ندارد جز این که فهمیده باشند ما میخواهیم بیاییم جلبش کنیم.
مار سیاه درون سینهام، دور ریههایم چنبره میزند و نفسم تنگ میشود. انگار میخواهد فشارم بدهد و بگوید دیدی گفتم؟
اعصابم از دستش خرد میشود و در دل، سرش داد میزنم که:
- فهمیدم. باشه! دست از سرم بردار!
دست بردار نیست. تکتک اعضای تیم را به دادگاهی در قلبم میکشاند و با زبان دوشاخهاش بو میکشد تا بفهمد کدام یکی نفوذی ست.
دوباره داد میزنم:
- نفوذی بودن اتهام بزرگیه! حواست هست؟
هست. حواسم هست که چقدر این اتفاق سنگین است و برای همهمان گران تمام میشود.
همیشه وقتی همهچیز عالی به نظر میرسد، یک نفوذی گند میزند به همهچیز و مثل یک موریانه، بیصدا خانهخرابت میکند.
یک طوری که باید بجای پیگیری تروریستها و جاسوسها، کمر همت ببندی برای گرفتن آن نفوذی که از همهشان بدتر است.
سرِ سنگین و پردردم را میگذارم روی میز. چشمانم تیر میکشند و اشک میریزند از نگاه طولانی به صفحه نمایش. میبندمشان بلکه آرام بگیرند.
به حاج حسین فکر میکنم و پرونده سال هشتاد و هشتش. به ترفندهایی که زد برای پیدا کردن نفوذی
به این که خودش تنهایی ایستاد پای حل کردن این معادله چندمجهولی و اصلا نمیتوانست به ما حرفی بزند و اعتماد کند.
وقتی پای نفوذی میآید وسط، تنها میشوی چون نمیتوانی به کسی اعتماد کنی.
حالا من تنها شدهام؛ آن هم بین آدمهایی که اصلا نمیشناسمشان...
🔗لینک قسمت اول رمان 👇
🌐https://eitaa.com/istadegi/1733
⚠️ #ادامه_دارد ⚠️
🖋 #فاطمه_شکیبا
#مه_شکن ✨
https://eitaa.com/istadegi
سلام
ازدواج سفید دقیقا این نیست. بلکه به این حالت گفته میشه که دونفر بدون این که رسما ازدواج کنند، باهم زیر یک سقف زندگی کنند. اینطور ادعا میکنند که ما به هم تعهد اخلاقی داریم و عشق بین ما قوی هست و...
درحالی که هیچوقت نمیشه تضمین کرد رابطهای که با عشق شروع شده عاشقانه بمونه. و اگر هر مشکل و اختلافی به وجود بیاد، از قانون و تدابیر قانونی که برای حفظ خانواده هست محرومند. بیشتر هم زنان ضربه میخورند، چون اگر بچهدار بشن، مرد به راحتی میتونه با یک بچه رهاشون کنه و خلاص. و کلا اگر مرد بذاره بره، هیچکس نمیتونه بهش بگه چرا رفتی. چون تعهد قانونی نداشته.
مخصوصا توی قوانین اسلامی، قانون در خانواده بیشتر از زن حمایت میکنه در مسائلی مثل نفقه و طلاق و... . ولی اگر ازدواج سفید بکنند، زنان درواقع خودشون رو از این حمایتهای قانونی محروم کردند و وارد خونهای شدند که پایههاش سست و غیرقابل اعتماده.
#پاسخگویی_فرات
سلام
ممنونم بابت وقتی که برای نوشتههای بنده گذاشتید.
لطف دارید🌿
#پاسخگویی_فرات
هدایت شده از اخبار سوریه
2.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
فرزندان ایران اینگونه گوش صهیونیستها را میپیچانند. در حالی که آنها منتظر بودند تا موشکها از سوریه به سمت پایگاههای هوایی در جنوب سرزمینهای اشغالی شلیک شود، اما مقر سری آنها در جاسوسخانه و مرکز فتنه وابسته به ملا مسعود بارزانی با موشکهای تاکتیکی با خاک یکسان شد. موشک ها یکی پس از دیگری بدون درنگ به نقاط از پیش تعیین شده در قلب پایتخت اشغالی خانواده جاسوس و دزد بارزانی اصابت کرد.
@syriankhabar
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
فرزندان ایران اینگونه گوش صهیونیستها را میپیچانند. در حالی که آنها منتظر بودند تا موشکها از سوری
خیلی منتظر شنیدن این خبر بودم. و واقعا خبر مسرتبخشی بود برای شروع یک روز خوب😎
پ.ن: میتونید اطلاعات بیشتر رو در کانال اخبار سوریه که آدرسش پایین خبر هست بخونید.
پ.ن۲: אני אוהבת להילחם בישראל👊
✨#بسم_الله_الذي_يكشف_الحق✨
📙رمان امنیتی سیاسی#عالیجنابان_خاکستری
✍🏻به قلم #محدثه_صدرزاده
قسمت ۲۵
حاجی درمانده نگاهی به من میاندازد و میخواهد حرفی بزند که باز هم صدای زن میآید؛ اما این بار از پنجره.
- میرین یا داد و بیداد کنم؟
سرم را بالا میگیرم و نگاهش میکنم. زن کنار پنجره ایستاده است و نیمی از موهایش بیرون ریخته. استغفراللهی میگویم و سرم را زیر میاندازم. حاج کاظم زیرلب میگوید:
-راه بیفت حیدر، میریم یه خونه دیگه.
چشمی میگویم و میخواهم راه بیفتم که در باز میشود و دومرد سیاه پوش بیرون میآیند. اولین چیز کروات نقرهای و طلاییشان است که به چشمم میآید. حاجی دستی به شانهام میزند و آرام میگوید:
-برو.
تقریبا تا عصر تمام خانههای مقتولین را سر میزنیم؛ اما همه مانند همان زن رفتار میکنند.
-الان کجا برم؟
از چهرهاش پیداست کلافه شده است. من هم سردرد گریبانگیرم شده. حاجی دستی به ریشهایش میکشد و میگوید:
-فعلا بریم اداره تا ببینیم چیکار میشه کرد.
***
نمازم را میخوانم و به سمت همان آدرس قبلی که فرهادی را دیده بودم میروم. سر دردم هنوز هم آرام نشده است. روزنامهای که از دکه خریدهام باز میکنم. بزرگ تیتر زده است: ۱۲۰ قتل.
یک لحظه چشمانم سیاهی میرود. و باز ته دلم خالی میشود. دستی به کمرم میخورد و مرا از فکر بیرون میآورد.
-کجایی پسر؟
بر میگردم. فرهادی است، این بار کت و شلوار سرمهای رنگی پوشیده است و ته ریشش را مرتب کرده.
-سلام.
سری تکان میدهد و به سمت ماشینش راه میافتد. روزنامه را لوله میکنم و دنبالش میروم. خیلی دلم میخواهد بدانم چه حرفی دارد که پشت تلفن نمیتوانست بگوید.
-خوب جناب فرهادی بفرمایید، من در خدمتم.
-حدس میزدم که روزنامه رو ندیده باشی. خیلی غرقش شده بودی.
سرم را به پشتی صندلی تکیه میدهم.
-و اما حرف اصلیم، که نتونستم پشت تلفن بهت بگم.
به سمتش بر میگردم. میگوید:
-یه نفر، قبل از تموم این اتفاقا از ماجرا خبر داشته!
🖇لینک قسمت اول رمان👇🏻
https://eitaa.com/istadegi/4522
⚠️ #ادامه_دارد ⚠️
🖋 #محدثه_صدرزاده
#مه_شکن✨
https://eitaa.com/istadegi
4.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
میلاد حضرت علیاکبر علیه السلام و روز جوان مبارک🎉🌷
#میلاد_حضرت_علی_اکبر (ع)💐
#ماه_شعبان
#امام_زمان
https://eitaa.com/istadegi