🔰 #بسم_الله_قاصم_الجبارین 🔰
یا علی مددی...💚
📕 رمان امنیتی ⛔️ #خط_قرمز ⛔️
✍️ به قلم: #فاطمه_شکیبا
قسمت 449
حرف کمیل منطقی ست. وقتی میگوید از دستش نمیدهی، دلم قرص میشود. دوباره موبایلم روی میز میلرزد و این بار، مسعود است که میپرسد:
- عباس اینا رو چکار کنیم؟ دارن خطرناک میشن.
با انگشت شصت و سبابه، شقیقههایم را ماساژ میدهم و میگویم:
- خودت از بین بچههایی که بهشون اعتماد داری یه تیم بچین. وقتی گفتم دستگیرشون کن.
مسعود چند لحظه سکوت میکند و صدای فکر کردنش را میشنوم. ادامه میدهم:
- از بچههای کاملا مورد اعتمادی استفاده کن که ترجیحا مرخصی باشن.
- خودت چی؟ تنها موندی.
این بار نوبت سکوت من است و بعد، جمله قاطعانهام:
- تنها نیستم. شما فقط کاری رو بکن که گفتم.
- عباس یه چیزی هست که باید بگم بهت.
- بگو.
- پشت تلفن نمیشه. باید ببینمت.
- درباره چیه؟ پرونده؟
- درباره خودته.
- خب پس بذارش برای بعد. فعلا حواست به سوژهها باشه. هیچی مهمتر از کاری که الان داریم نیست.
قبل از این که مسعود اعتراض کند، با خداحافظی کوتاهی قطع میکنم و برای محسن پیام میدهم که یک ساعت مرخصی برایم رد کند. فردا روز ملاقات سلماست و میخواهم دست پر بروم دیدنش. از اتاق بیرون میآیم و بچههای بسیج همه برمیگردند به سمت من و طوری نگاهم میکنند که یعنی: ما همه سرباز توایم و سرمان درد میکند برای کارهای باحال و هیجانی.
مصطفی و علی را با هم میفرستم که بروند. به سیدحسین سفارش میکنم فعلا بماند و حسن را با خودم همراه میکنم. سوار ماشینی میشویم که از اداره گرفتهام و به حسن میگویم:
- ببین اسباببازیفروشی اگه دیدی بگو وایسم.
حتما حسن دارد فکر میکند این بود کارِ هیجانانگیر و خفن ما برای برقراری امنیت؟ نمیگوید این را؛ به جایش چند دقیقه بعد میگوید:
- یکی دیدم انگار...
🔗لینک قسمت اول رمان 👇
🌐https://eitaa.com/istadegi/1733
⚠️ #ادامه_دارد ⚠️
🖋 #فاطمه_شکیبا
#مه_شکن ✨
https://eitaa.com/istadegi
🔰 #بسم_الله_قاصم_الجبارین 🔰
یا علی مددی...💚
📕 رمان امنیتی ⛔️ #خط_قرمز ⛔️
✍️ به قلم: #فاطمه_شکیبا
قسمت 450
دوبل پارک میکنم و از ماشین پیاده میشوم. نگاه متعجب حسن را حس میکنم که دنبالم کشیده میشود. وقت زیادی ندارم و مقابل انبوهی اسباببازی قرار گرفتهام. کاش سلما را میآوردم خودش انتخاب میکرد. یک نگاه سریع و گذرا میاندازم روی قفسهها. زمان ما انقدر اسباببازیها متنوع نبودند! بچههای الان چیزهایی دارند که من وقتی کوچک بودم، حتی در شیرینترین رویاهایم هم نمیدیدمشان.
میان عروسکهای جور واجور، یکی را انتخاب میکنم. یک عروسک پنبهای نرم، مثل همان گربه که روی در اتاق دختر مسعود دیدم. راستش عقلم به بیشتر از عروسک قد نمیدهد؛ یعنی وقت ندارم ببینم بقیه چه هستند و به درد سلما میخورند یا نه. اشاره میکنم به عروسک بچهگربه که از قفسه بالایی برایم دست تکان میدهد. فروشنده رد اشاره دستم را میگیرد و به گربه میرسد. میگوید:
- اون کیتی صورتیه رو میخواین دیگه؟
تازه دوزاریام میافتد که اسمش کیتی ست و باید یک شخصیت کارتونی باشد. مثل خنگها سر تکان میدهم و فروشنده، عروسک را پایین میآورد برایم. بیتوجه به این که قیمتش چقدر است، کارت میکشم و از مغازه بیرون میآیم. کمیل میگوید:
- قشنگه. شبها میتونه بغلش کنه و بخوابه.
راست میگوید. نرم است و لطیف. آن را در دستان کوچک سلما تصور میکنم. عروسک را میزنم زیر بغلم و به سمت ماشین هروله میکنم. نگاه حسن حتما حالا روی عروسک کیتی زوم شده و به این فکر میکند که من چقدر مشنگم.
مینشینم داخل ماشین و عروسک را میگذارم روی صندلی عقب. حسن دیگر طاقت نمیآورد و میپرسد:
- اینو برای کی خریدی عباس؟
حوصله ندارم توضیح بدهم برای یک دختر سوری-لبنانی که پدر و مادرش داعشی بودهاند و پدرش مادرش را جلوی چشمش سر بریده و دچار شوک روانی شدید شده و حالا از دل خاک و خون سوریه، آمده ایران تا کمی آرام بگیرد و به طرز عجیبی، به من گفته بابا. وقتی اینها از ذهنم میگذرد، ناخودآگاه از دهانم میپرد که:
- دخترم.
خودم هم از چیزی که گفتم جا میخورم. انگار یک جایی ته دلم مطمئنم بعد از تمام شدن این ماجراها، کفش آهنین به پا خواهم کرد برای گرفتن حضانت سلما. راحت هم نیست. مطمئنم چندتا سد قانونی بزرگ جلوی راهش هست...
- من فکر میکردم مجردی...
نمیخواهم سوالهایش من را به جایی برساند که دوباره شهادت مطهره را مرور کنم. الان اگر بگویم همسرم شهید شده، میپرسد چرا. بعدش میخواهد بداند همسرم چکاره بوده. بعد برایم دل میسوزاند و بعد... بیخیال. با یک نگاهِ تند و قاطع، جلوی همه این وقایع را میگیرم و میفهمد نباید سوال کند.
خودمان را میرسانیم مقابل دانشگاه تهران؛ جایی که قرار تجمع بوده. جو ملتهب است از الان. دانشجوها گُله به گُله دور هم جمع شدهاند و در دست بعضی، پلاکاردهای دستنویس را میشود دید. نماز ظهر و عصر را در مسجدی همان نزدیکی میخوانیم؛ به نوبت. از سجده شکر بعد از نماز که سر برمیدارم، دوباره گوشی احسان را چک میکنم. یک پیام فرستاده برای ناعمه...
🔗لینک قسمت اول رمان 👇
🌐https://eitaa.com/istadegi/1733
⚠️ #ادامه_دارد ⚠️
🖋 #فاطمه_شکیبا
#مه_شکن ✨
https://eitaa.com/istadegi
سلام
ممنونم از لطف شما
این نقص شخصیتپردازی بنده ست تا حدودی که باعث شده شخصیتها تفکیکپذیر نباشند. در تلاشم این نقص رو برطرف کنم. این مشکل کمی در خط قرمز رفع شده. دعا کنید از پسش بربیام.
کدوم شیوه؟ منظورتون رو متوجه نشدم.
#پاسخگویی_فرات
سلام
بله همینطوره...
و عباس دقیقا اون بخشی از وجود منه که... آه...
اگر داستان کوتاه نیمه تاریک رو که در همین کانال هست نخوندید، بخونید...
#پاسخگویی_فرات
سلام
بله، خودم بیشتر از همه دلم برای خط قرمز تنگ خواهد شد.
فعلا اجازه بدید چیزی نگم...
#پاسخگویی_فرات
سلام
همینطوری دلم آشوب بود، بدترش کردید...
خیلی دعا کنید مثل عباس به چیزی که تشنهش هستم برسم.
#پاسخگویی_فرات
سلام
بله درسته، نه همه مسئولان اما بعضی از مسئولان متاسفانه فاصله زیادی دارند با اندیشه امام خمینی...
#پاسخگویی_فرات