eitaa logo
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
1.7هزار دنبال‌کننده
8.1هزار عکس
860 ویدیو
97 فایل
✨﷽✨ ✍️مکانی برای روایت، داستان، تبیین، گفت‌وگو، و اندیشه🌱 اطلاعات بیشتر: https://eitaa.com/istadegi/17323 نوشته‌هایمان‌تقدیم‌به‌ اباعبدالله‌الحسین(ع)‌وشهیدان‌راهش..‌. ⛔️کپی مطالب اختصاصی کانال مورد رضایت نیست.
مشاهده در ایتا
دانلود
سلام بله همینطوره... و عباس دقیقا اون بخشی از وجود منه که... آه... اگر داستان کوتاه نیمه تاریک رو که در همین کانال هست نخوندید، بخونید...
سلام خیر برنامه خاصی نیست. نرم‌افزار word ویندوز هست.
سلام فعلا خیر.
سلام بله، خودم بیشتر از همه دلم برای خط قرمز تنگ خواهد شد. فعلا اجازه بدید چیزی نگم...
سلام شاید. فعلا در حد یک سوژه بدون پیرنگ هست. یک احتمال.
سلام همین‌طوری دلم آشوب بود، بدترش کردید... خیلی دعا کنید مثل عباس به چیزی که تشنه‌ش هستم برسم.
سلام بله درسته، نه همه مسئولان اما بعضی از مسئولان متاسفانه فاصله زیادی دارند با اندیشه امام خمینی...
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🌷 حضرت آیت‌الله خامنه‌ای: میلاد امام مجتبی، امام حسن (علیه الصّلاة و السّلام)؛ حُسن مجسّم بر زبان پیغمبر خاتم (صلّی الله علیه و آله) که این نام را ایشان بر روی این مولود گذاشتند -و این خیلی با عظمت است، خیلی مهم است که پیغمبر این بزرگوار را، این کودک مبارک را «حسن» بنامند- ان‌شاءالله بر همه‌تان مبارک باشد. ۱۳۹۴/۰۴/۱۰ 🌙 http://eitaa.com/istadegi
🌷دعای روز پانزدهم 🌷 چند روزی آسمان نزدیک است؛ لحظه‌ها را دریاب...✨🌙 التماس دعا http://eitaa.com/istadegi
🍃 امام حسن (علیه‌السلام) شجاع‌ترین چهره تاریخ اسلام است 🍃 🌱 من معتقدم امام حسن مجتبى شجاع‌ترین چهره‌ى تاریخ اسلام است. می‌پرسید از على هم شجاع‌تر است، از برادرش حسین هم شجاع‌تر است که در میدان جنگ، آن جنگ خونین، با آن فداکارى عجیب خودش را به کشتن داد؟ 👈بله، شجاعت واقعى این است که انسان برطبق آنچه مصلحت فکر و ایدئولوژى او است اقدام بکند، اگرچه کسى نفهمد. و امام حسن حاضر شد خود را و نام خود را و وجهه‌ى خود را و محبوبیّت خود را در میان دوستان نزدیکش، فداى مصلحت واقعى بکند؛ حاضر شد که او را نشناسند، براى اینکه اسلام را بشناسند و اسلام بماند. 🔰 آیا امام حسن می‌توانست در جنگ با معاویه شهید باشد؟ نه، نمی‌توانست. شهید کیست؟ شهید آن کسى است که جان خود را مایه می‌گذارد، خون خود را می‌ریزد، براى ابقای فکر و ایده‌اى که به آن احترام می‌گذارد؛ این شهید است. امام حسن اگر در میدان جنگ کشته می‌شد، به این معنا بود که معاویه تنها منازع خود را، تنها کسى را که امکان دارد نقش افشاگرى و رسواگرى در برابر روش‌هاى پنهانى و ریاکارانه‌ى معاویه ایفا کند، یک چنین رقیبى را دیگر در مقابل راه خود نبیند. 📝 سخنان آیت‌الله خامنه‌ای در حسینیه‌ی ارشاد تهران؛ ۲۴ فروردین ۱۳۵۱ 📔 از کتاب دو امام مجاهد؛ انتشارات انقلاب اسلامی علیه‌السلام مبارک!🎉🎉 http://eitaa.com/istadegi
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
✨#بسم_الله_الذي_يكشف_الحق✨ 📙رمان امنیتی سیاسی#عالیجنابان_خاکستری ✍🏻به قلم #محدثه_صدرزاده قسمت۵۴
✨✨ 📙رمان امنیتی سیاسی ✍🏻به قلم قسمت۵۵ قدمی به سمتش بر می‌دارم. سریع از جلوی چشمانم در می‌رود. به دنبالش می‌دوم. زودتر از من وارد اتاق حاج کاظم می‌شود و در را قفل می‌کند. دستگیره را بالا و پایین می‌کنم و مشتی به در می‌زنم. _سعید مگه بچه شدی؟ باز کن! هیچ فایده‌ای ندارد. لگدی به در می‌زنم. نا امید سرم را به در تکیه می‌دهم. این کارهای بچگانه چیست که سعید راه انداخته است؟ هرچه می‌خواهم مثبت فکر کنم، رفتار سعید باعث میشود تمام افکارم منفی شوند. نفس‌هایم به شماره افتاده است. با شنیدن صدای چرخش کلید تکیه‌ام را از در بر می‌دارم. حاج کاظم با چهره‌ای خسته و ابروهایی که به یکدیگر گره خورده‌اند نگاهم می‌کند. با صدای نسبتا بلندی تشر می‌زند: _معلومه امروز چت شده؟ حیدر مثلا مامور امنیتی هستی! این چه رفتاریه؟ حرف‌هایش در این موقعیت خنده‌دار است. خسته از تقلای پشت در می‌گویم: _مهدی کجاست حاجی؟ حاج کاظم دستی در موهایش می‌کشد. _نمی‌دونم. فقط فکر کنم بلایی سرش اومده. نفسم یک لحظه می‌رود. حالا از کجا پیدایش کنم؟ بی‌اختیار به سمت اتاق بازجویی می‌روم. _حیدر وایسا. بی‌فکر کاری نکن. حاج کاظم صدایم می‌زند و پشت سرم می‌دود. هیچ چیز برایم مهم نیست؛ حتی توبیخ شدنم. تنها مهدی مهم است. سرباز جلوی در را با شتاب کنار می‌زنم. وارد اتاق می‌شوم. موسوی با دیدنم جا می‌خورد. دیدنش باعث می‌شود آتش درونم بیش‌تر شود. به سمتش می‌روم و با دو دست یقه‌اش را می‌گیرم و از روی صندلی بلندش می‌کنم. _آدرس جایی که بچه‌ها رو زندانی کرده بودید رو بده. نگاهم می‌کند. تکانش می‌دهم. داد می‌زنم: _با توام! حرف حساب حالیت می‌شه؟ این بار پوزخند می‌زند. فهمیده است سکوتش اعصاب من را بیش‌تر بهم می‌ریزد. صدای داد حاج کاظم می‌آید: _حیدر، ولش کن. سر می‌چرخانم و نگاهش می‌کنم. _اما حاجی... حاج کاظم محکم می‌گوید: _گفتم ولش کن. دستانم شل می‌شوند. موسوی همان‌طور که به یقه‌اش دست می‌کشد، می‌گوید: _هه. از مافوقت سر پیچی کردی؟ دیگه از این کارا نکنیا! می‌خندد. دستانم را مشت می‌کنم. حاج کاظم بازویم را می‌گیرد و من را به سمت در می‌کشاند. با چشمانم برای موسوی خط و نشان می‌کشم. نفس‌نفس می‌زنم. 🖇لینک قسمت اول رمان👇🏻 https://eitaa.com/istadegi/4522 💭ارتباط با نویسنده👇🏻 https://harfeto.timefriend.net/16467617947882 ⚠️ ⚠️ 🖋 ✨ https://eitaa.com/istadegi