سلام
چه پیشنهاد خوبی. خیلی عالیه و بنده کاملا موافقم.
انشاءالله بعد از تمام شدن خط قرمز، به شکل یک چالش اجراییش خواهیم کرد.
ممنونم از این که پیشنهادهاتون رو برامون میفرستید
#پاسخگویی_فرات
سلام
چه آرزوی قشنگی... حقیقتا بغضم رو شکست...
انشاءالله به حق ماه مبارک رمضان و به حق امام حسن مجتبی علیهالسلام، این آرزوی شما محقق بشه... برای محقق شدنش صلوات...
اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم...
#پاسخگویی_فرات
سلام
ممنونم از نظرات قشنگتون و همراهیتون با عباس...
بله قطعا هر خبری هست بعد از شهادت عباسه... حیف که ما ندیدیم و تجربه نکردیم. انشاءالله خودمون ببینیم...
#پاسخگویی_فرات
سلام عزیزان، متوجه شدم یک قسمت از سخنرانی رو فراموش کردم دیروز در کانال قرار بدم.
قسمت دیروز تقدیم شما:👇🏻👇🏻
علیرضا پناهیان14000207-15-hale-khoob-Low.mp3
زمان:
حجم:
5.9M
🎤 مجموعه سخنرانی بسیار زیبای
#حال_خوب 🌱
جلسه پانزدهم
✨استاد پناهیان✨
به مناسبت #ماه_مبارک_رمضان 🌙
#ماه_رمضان
http://eitaa.com/istadegi
#مه_شکن🌷دعای روز شانزدهم #ماه_رمضان 🌷
چند روزی آسمان نزدیک است؛
لحظهها را دریاب...✨🌙
التماس دعا
#مه_شکن
http://eitaa.com/istadegi
علیرضا پناهیان14000208-16-hale-khoob-Low.mp3
زمان:
حجم:
6.4M
🎤 مجموعه سخنرانی بسیار زیبای
#حال_خوب 🌱
جلسه شانزدهم
✨استاد پناهیان✨
به مناسبت #ماه_مبارک_رمضان 🌙
#ماه_رمضان
http://eitaa.com/istadegi
صبر بسیار بباید پدر پیر فلک را
تا دگر مادر گیتی چو تو فرزند بزاید...
آقا جان عزیزمون، علمدار انقلاب، دلخوشی جوانها، تولدتون مبارک!✨
انشاءالله سالهای سال سایهتون بالای سرمون باشه🌸
🌹🍃 ٢٩ فروردین سالروز ولادت علمدار انقلاب امام خامنه ای عزیز
#مه_شکن
http://eitaa.com/istadegi
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
✨#بسم_الله_الذي_يكشف_الحق✨ 📙رمان امنیتی سیاسی#عالیجنابان_خاکستری ✍🏻به قلم #محدثه_صدرزاده قسمت۵۶
✨#بسم_الله_الذي_يكشف_الحق✨
📙رمان امنیتی سیاسی#عالیجنابان_خاکستری
✍🏻به قلم #محدثه_صدرزاده
قسمت۵۷
میخواهم حرفی بزنم که در باز میشود و آقای حسینی داخل اتاق میآید. با اخمهای درهم سلامی میدهد و روبهروی ما مینشیند. حاج کاظم میز را دور میزند. کنار آقای حسینی مینشیند و میگوید:
_حاجی ماجرا چیه؟ چرا بازجو انتخاب کردن؟
با پایم روی زمین ضرب میگیرم. بخشی از ذهنم در اتاق سعید گیر کرده و بخش دیگر در اتاق، گیج و سردرگم در بین اتفاقات مانده.
آقای حسینی نگاه گذرایی به من و حاج حسین میاندازد و میگوید:
_دیروز که خبر دستگیری موسوی رسید، ربیعی زنگ زد گفت که دو تا از نیروهای اداره رو برای بازجویی میفرسته.
بدون حواس یک دفعه میگویم:
_ربیعی کیه؟
آقای حسینی پوزخندی میزند که میان ریشهایش محو میشود و میگوید:
_مشاور امنیتی رئیس جمهور.
چشمانم گرد میشود. آقای حسینی ادامه میدهد:
_من چون این دوتا بازجو رو میشناسم، یه سر رفتم پیش وزیر؛ منتهی اون اصلا خبر نداشت. بعد از پیگیریهایی که کرد فهمید دستور از بالا اومده.
حاج کاظم گره ابروهایش بیشتر میشود و میگوید:
_اون دو نفر کیا هستن؟
آقای حسینی به صندلی تکیه میدهد میگوید:
_نمیشناسیدشون اما میشه گفت همفکرای موسویاند و از چپیهای فعال. انگار بازم متهم پیدا کردن.
درد به سرم هجوم میآورد. همه چیز بههم گره خورده است. دستانم را عمود پاهایم میکنم و سرم را در دست میگیرم. الان باید به کدام یک از اتفاقات فکر کنم؟ کدام یکی را بررسی کنم و بخواهم به جواب برسم؟
صدای آقای حسینی که مرا مخاطب قرار داده میآید:
_پسر، راجب رفیقت متاسفم. اگه دست من بود زودتر از این حرفا نجاتش میدادم.
میدانم بیاحترامی است که نگاهش نکنم اما خستهام و کلافه. انگار تمام حسهای منفی در وجودم زنده شدهاند وشورش به پا کردهاند. انگار تازه متوجه حرف آقای حسینی شدهام. چرا باید تاسف بخورد؟
🖇لینک قسمت اول رمان👇🏻
https://eitaa.com/istadegi/4522
💭ارتباط با نویسنده👇🏻
https://harfeto.timefriend.net/16467617947882
⚠️ #ادامه_دارد ⚠️
🖋 #محدثه_صدرزاده
#مه_شکن✨
https://eitaa.com/istadegi