#مه_شکن🌷دعای روز نوزدهم #ماه_رمضان 🌷
چند روزی آسمان نزدیک است؛
لحظهها را دریاب...✨🌙
التماس دعا
#مه_شکن
http://eitaa.com/istadegi
علیرضا پناهیان14000212-19-hale-khoob-Low.mp3
زمان:
حجم:
6.2M
🎤 مجموعه سخنرانی بسیار زیبای
#حال_خوب 🌱
جلسه نوزدهم
✨استاد پناهیان✨
به مناسبت #ماه_مبارک_رمضان 🌙
#ماه_رمضان
http://eitaa.com/istadegi
🔸بسم الله الذی یکشف الحق🔸
اصلاح واقعى در اين كشور اين است كه فقر ريشهكن شود؛ تبعيض وجود نداشته باشد و فساد ادارى و اقتصادى نباشد.
(امام خامنهای، ۱۳۸۱/۰۵/۰۵)
در روزهای اخیر ویدئویی با مضمون اهانت فائزه هاشمی به پیامبر اسلام(ص) و همسر مکرم ایشان حضرت خدیجه کبری(س) در فضای مجازی منتشر شده است.
در همین راستا مطالبه آحاد مردم مسلمان و انقلابی از مسئولین محترم قضائی، آن است که این شخص یاوهگو که قبلا نیز به صورت مکرر، ارزشهای اسلام و انقلاب را زیر سوال برده و در کارنامه خود از دفاع و همنشینی با بهائیان تا حمایت از خاندان منحوس پهلوی و... را دارد، احضار و محاکمه شود.
یاد آور میشود بر اساس ماده ۵۱۳ قانون مجازات اسلامی، اهانت به پیامبر(ص) و مقدسات اگر سبالنبی نباشد، متضمن حبس از ۱ تا ۵ سال میباشد.
نکته قابل تاسف آن که، فائزه هاشمی، در چند سال گذشته، علیرغم تمام فعالیتهای ضدارزشی، به دلیل انتساب به خانواده آقای رفسنجانی، آنگونه که باید مورد مجازات قرار نگرفت و این موضوع، نوعی توهم حریم امن را برای وی ایجاد نموده است.
امیدواریم اقدام به موقع و قاطع دستگاه محترم قضا، از تداوم روند مواضع اهانتآمیز این فرد، جلوگیری کند. انشاالله
ومن الله التوفیق
✍️ #محدثه_صدرزاده
#مه_شکن
#ماه_مبارک_رمضان
https://eitaa.com/istadegi
سلام
قراره در ادامه داستان بیشتر بهش بپردازیم. اتفاقاتی میوفته که قطعا شوکه میشید.
#پاسخگویی_صدرزاده
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
✨#بسم_الله_الذي_يكشف_الحق✨ 📙رمان امنیتی سیاسی#عالیجنابان_خاکستری ✍🏻به قلم #محدثه_صدرزاده قسمت۵۸
✨#بسم_الله_الذي_يكشف_الحق✨
📙رمان امنیتی سیاسی#عالیجنابان_خاکستری
✍🏻به قلم #محدثه_صدرزاده
قسمت۵۹
چشمانم گرد میشوند. امکان ندارد سعید اشتباه کند. حتما پرستار بیدقتی کرده است. کنترلی بر صدایم ندارم، بلند میگویم:
_یعنی چی خانوم؟ من مطمئنم اینجاست. بازم بگردید.
نفسش را بیرون میدهد. باز به دفتر روبهرویش نگاه میکند میگوید:
_نیست.
مشتی بر روی میز میزنم. دست دراز میکنم و دفتر را بر میدارم. پرستار اعتراض میکند و میگوید:
_آقا چیکار میکنی؟
بیاهمیت به او مشغول دیدن اسمهای دفتر میشوم. انگشتم را از بالای لیست به پایین میکشم. تکتک اسمها را میخوانم؛ یک بار، دو بار... اسم مهدی نیست. دفتر را هل میدهم و کلافه دور خود میچرخم.
_مشکلی پیش اومده؟
دو مرد، با لباسهای آبی حراست روبهرویم ایستادهاند. حتما پرستار خبرشان کرده.
_دنبال یه نفرم.
بازویم را میگیرد و میگوید:
_وقتی اسمش تو لیست نبوده یعنی اینجا هم نیست.
سعی میکند من را به سمت در خروجی بکشاند؛ اما هیچ حرکتی نمیکنم. همکارش هم به کمکش میآید. دستانشان را با شتاب کنار میزنم. صدای کس دیگری میآید:
_اینجا چه خبره؟
از لباس فرم سفیدش حدس میزنم دکتر باشد. پرستار دارد برایش ماجرا را تعریف میکند. بعد از تمام شدن حرفهای پرستار، درمانده نگاهم میکند و بازویم را میکشد. پاهایم بیاختیار همراهیاش میکنند. وارد آسانسور میشویم. دکتر میگوید:
_با این پسری که اسمشو بردی، چه نسبتی داری؟
چشم میبندم و سرم را به دیوار آسانسور تکیه میدهم. فکر میکنم که چه پاسخی به او بدهم که درب آسانسور باز میشود. از آسانسور بیرون میآییم. پا در راهروی خالی میگذاریم. چشمانم را تنگ میکنم و تابلوی روی در انتهای راهرو را میخوانم:
_سردخانه.
خون در بدنم یخ میبندد. حتما این مرد شوخیاش گرفته است. به زور میگویم:
_اینجا اومدیم چیکار؟
با غم نگاهم میکند؛ شاید هم ترس. میگوید:
_دیروز یه نفر رو آوردن. گفتن هیچ کس مطلع نشه تا خودشون بیان. وقتی تو رو دیدم نمیدونم چرا هم دلم سوخت هم اینکه میترسم برا بیمارستانم دردسر بشه.
🖇لینک قسمت اول رمان👇🏻
https://eitaa.com/istadegi/4522
💭ارتباط با نویسنده👇🏻
https://harfeto.timefriend.net/16467617947882
⚠️ #ادامه_دارد ⚠️
🖋 #محدثه_صدرزاده
#مه_شکن✨
https://eitaa.com/istadegi
✨#بسم_الله_الذي_يكشف_الحق✨
📙رمان امنیتی سیاسی#عالیجنابان_خاکستری
✍🏻به قلم #محدثه_صدرزاده
قسمت۶۰
دهانم خشک شده است و دستانم میلرزد. دکتر راه میافتد. تلاش میکنم لرزش پاهایم را نشان ندهم و محکم راه بروم. فقط یک مهتابی تمام راهرو را روشن نگه داشته، فضای راهرو سرد و سوت و کور است. بذر مرگ را جایجایش پاشیدهاند. سعی دارم خودم را دلداری بدهم که اشتباه شده است. با صدای درب به خود میآیم. نور کم سوی خاکستری اتاق را روشن کرده است. تکیهام را به دیوار میدهم که زمین نخورم. اتاق پر است از کشوهایی که احتمالا هر کدام پر است از جنازه. دکتر به سمت انتهاییترین کشو میرود و آن را بیرون میکشد. ضربان قلبم بالا رفته است. انگار قلبم میخواهد بدنم را بشکافد و بیرون بیاید.
صدای دکتر در اتاق میپیچد:
_بیا ببین خودشه یا نه؟
پاهایم توان حرکت ندارند. ترس در تمام وجودم رخنه کرده است. بارها به سردخانه رفتهام و جنازه دیدهام؛ اما این با همه فرق دارد.
باز صدایم میزند:
_بیا.
مانند بچهای که تازه راه رفتن را یاد گرفته، جلو میروم؛ آن قدر آرام که شاید ساعتها طول بکشد تا برسم. تلاش میکنم دیر برسم، اما خیلی زود خودم را کنار کشو پیدا میکنم. دکتر زیپ پلاستیک طوسی رنگ جنازه را باز میکند. چشم میبندم. میترسم از چیزی که قرار است با آن روبهرو بشوم.
_ببین خودشه؟
در دل همه مقدسات را صدا میزنم که مهدی نباشد. آرام چشم باز میکنم. خودش است که با لبخند خوابیده. پاهایم سست میشوند و با صدای مهیبی بر روی زمین میافتم.
_خودشه؟
دکتر با سوالهایش میخواهد مرا دیوانه کند. میآید مقابلم و سر زانوهایش مینشیند. صدایش را نمیشنوم. مهدی را کشتهاند و در بیمارستان رهایش کردهاند که تبرئه شوند. نفسهای کشداری میکشم و بلند میشوم. زیپ کاور را تا نصفه باز میکنم. سرم داغ میشود. بدنش پر است از کبودی. سرتاسر وجودم پر شده است از میل انتقام. باید حسابم را صاف کنم.
به سمت در بر میگردم. حاج کاظم را میبینم. چشمانم میسوزد؛ اما گریه الان هیچ فایدهای ندارد.
🖇لینک قسمت اول رمان👇🏻
https://eitaa.com/istadegi/4522
💭ارتباط با نویسنده👇🏻
https://harfeto.timefriend.net/16467617947882
⚠️ #ادامه_دارد ⚠️
🖋 #محدثه_صدرزاده
#مه_شکن✨
https://eitaa.com/istadegi
🔰 #بسم_الله_قاصم_الجبارین 🔰
یا علی مددی...🏴
رمان امنیتی #خط_قرمز
✍️ به قلم: #فاطمه_شکیبا
‼️ یازدهم: حدیث دیگران...
"مسعود"
ماشینِ درب و داغانش، از میان صف ماشینهایی که در پارکینگ هستند، نگاهم میکند. انگار او هم دارد از من میپرسد عباس کجاست. اصلا انگار این چند روزه، همه دنیا از من همین سوال را میپرسند؛ و من جوابی ندارم برایشان.
چراغها و شیشههای ماشین خرد شده و بدنهاش جا به جا تو رفته. انگار سالهاست کسی سراغش نیامده و فراموش شده. شاید اصلا باید فراموش بشود... من هم نمیدانم چرا آمدم اینجا. آمدهام ماشین را از پارکینگ تحویل بگیرم که چه بشود؟ نمیدانم.
یک عروسک روی صندلی عقب نشسته است؛ یک گربه با پیراهن صورتی. یکی مثل همان که عکسش روی در اتاق دخترم بود. حتما آن را خریده برای آن دخترک سوری؛ سلما. الان عروسک نشسته روی صندلی عقب و من را نگاه میکند، او هم دارد میپرسد عباس کجاست. دارد میپرسد کِی عباس میآید که من را ببرد با سلما بازی کنیم؟
از شیشه شکسته عقب، دست دراز میکنم به سمت عروسک. خردهشیشهها ریخته روی بدن مخملیاش. برش میدارم و میتکانمش. طلبکارانه نگاهم میکند و سوالش را تکرار: عباس کجاست؟
حتی اگر ناعمه را پیدا نمیکرد هم خیلی وقت بود که حکم قتلش امضا شده بود؛ خودش هم میدانست. شاید حتی میدانست چطور قرار است بکشندش. هرچه هست، من مطمئن شدم آن شب اگر عباس را تنها گیر بیاورند، ترورش حتمی ست. برای همین به کمیل گفتم پشت سرش برود و حواسش باشد به عباس. وقتی دیدم یکنفر از دل جمعیت، کمیل را زد و زمینگیر کرد، مطمئن شدم امشب میخواهند تیر خلاص بزنند به عباس. کمیل زخمی را سپردم به خدا و دنبالش رفتم؛ دنبال آن نامردی که کمیل را زد تا پشت عباس کامل خالی بشود. توی تاریکی نمیدیدمش. وقتی رفت داخل کوچههای باریک و خواست سوار یک ماشین بشود، دیدمش. خود نامردش بود. جواد. جواد قرار بود ت.م احسان باشد، ولی شرط میبندم با خود احسان هماهنگ بود برای گزارش دادن به عباس. برای همین بود که به عباس آدرس غلط داد و گفت میدان فردوسی. عباس اما از او زرنگتر بود. موقعیت احسان را فهمید و رسید به ناعمه.
توی آن ماشین لعنتی، همان که جواد سوارش شده بود، یک آدم نامرد دیگر را هم دیدم که همه بدبختیها زیر سر او بود؛ ربیعی. مردک بیشرف، خودش آمده بود کف میدان که مطمئن شود خوشخدمتیاش را کامل انجام داده. من خواستم دور از چشم ربیعی بروم دنبال جواد؛ اما گمش کردم. اگر ربیعیِ لعنتی با آن دوتا بادیگاردِ بیشاخ و دمش آنجا نبودند، من همان وقت کار جواد را تمام میکردم. ربیعیِ بیشرف دستور داده بود روی موج بیسیم عباس اختلال ایجاد کنند؛ شاید چون حدس میزد ما، من و محسن، فهمیدهایم عباس در خطر است و ممکن است به او هشدار بدهیم. همین هم شد که هرچه داد زدیم و گفتیم از بچههای بسیج جدا نشود، نشنید. تا با بسیجیها بود نمیرفتند سراغش. تنها که شد زدندش. جوادِ پستفطرت از پشت زدش. کاش زودتر فهمیده بودم ربیعی دارد کارد تیز میکند برای قربانی کردن عباس. حتما باید یک عباس هزینه میدادیم تا موش کثیفی مثل ربیعی و دار و دستهاش را گیر بیندازیم.
با ظرافتی که از خودم سراغ نداشتهام، خردهشیشهها را از لباس و بدن عروسک برمیدارم. یک خردهشیشه، پوستم را میخراشد و میسوزاند. خون کمرنگی از میان پوستم میزند بیرون. انگشت به دهان میگیرم که خونش بند بیاید. بیخیال گرفتن ماشین از پارکینگ میشوم. عروسک به دست، راه میافتم به سمت آسایشگاه سلما. میترسم. میترسم سلما هم مثل بقیه از من بپرسد عباس کجاست و من جوابی نداشته باشم برایش. مثل وقتی محسن با آن صورت گرد و رنگپریدهاش، از من پرسید عباس کجاست و من سکوت کردم. محسن زود فهمید. رنگ صورتش سرخ شد، حتی سیاه شد. مثل بچهها اشکش در آمد و تمام صورتش را خیس کرد. هقهق، بلندبلند گریه کرد و من... من نتوانستم. من پناه بردم به اتاقم و خواستم سیگار دود کنم که آرام شوم؛ حتی از دست سیگار هم کاری بر نیامد. پک اول را که زدم و دودش را بیرون دادم، یاد سرفههای خشک عباس افتادم و لذت سیگار زهرمارم شد.
میترسم روبهرو بشوم با سلما؛ اما بیخیال ترسهایم میشوم، بخاطر عباس. شاید آخرین چیزی که عباس در این دنیا میخواسته، این بوده که سلما شبها این عروسک را در آغوش بگیرد و بخوابد...
🔗لینک قسمت اول رمان 👇
🌐https://eitaa.com/istadegi/1733
⚠️ #ادامه_دارد ⚠️
#مه_شکن ✨
https://eitaa.com/istadegi