eitaa logo
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
1.7هزار دنبال‌کننده
8.1هزار عکس
860 ویدیو
97 فایل
✨﷽✨ ✍️مکانی برای روایت، داستان، تبیین، گفت‌وگو، و اندیشه🌱 اطلاعات بیشتر: https://eitaa.com/istadegi/17323 نوشته‌هایمان‌تقدیم‌به‌ اباعبدالله‌الحسین(ع)‌وشهیدان‌راهش..‌. ⛔️کپی مطالب اختصاصی کانال مورد رضایت نیست.
مشاهده در ایتا
دانلود
🌷دعای روز بیست و دوم 🌷 چند روزی آسمان نزدیک است؛ لحظه‌ها را دریاب...✨🌙 التماس دعا http://eitaa.com/istadegi
علیرضا پناهیان14000216-21-hale-khoob-Low.mp3
زمان: حجم: 8.4M
🎤 مجموعه سخنرانی بسیار زیبای 🌱 جلسه بیست و یکم ✨استاد پناهیان✨ به مناسبت 🌙 http://eitaa.com/istadegi
علیرضا پناهیان14000217-22-hale-khoob-Low.mp3
زمان: حجم: 7.6M
🎤 مجموعه سخنرانی بسیار زیبای 🌱 جلسه بیست و دوم ✨استاد پناهیان✨ به مناسبت 🌙 http://eitaa.com/istadegi
جبران یک قسمتِ جاافتادۀ دیروز👆
سلام نظرات شما نسبت به رمان. ممنون از توجه شما. نکته‌ای که هست اینه‌که شهادت مهدی خیالی همان طور که بقیه داستان هست منتهی برخی از جاهای داستان برگرفته از واقعیته که بنده براتون مشخص میکنم. خواهشی که دارم اینه‌که با دید باز رمان را بخونید. ممنون.
سلام. اگه بخواییم با این دید نگاه کنیم رای مردم بی‌اهمیت شمرده میشه. تا به الان تمام انتخابات‌هایی که داشتیم فرد مورد نظر بر اساس رأی مردم انتخاب شده و هیچ مافیایی پشتش نبوده؛ اما جنگ روانی که افراد انجام میدن خیلی مهمه. برخی از کاندیدها بنابر اعتقادی که دارن و اینکه هدفشون تقریبا خدمت به مردمه یک خط قرمزهایی دارند که باعث می‌شه خیلی از اعمال و رفتارها را در تبلیغاتشون انجام ندن. اما عده‌ای دیگه که هدفشون منافع خودشونه با عملیات فریب مردم را گول میزنن. این افراد برای رسیدن به هدفشون هرکار می‌کنن. خاتمی و افراد هم نظر اون هم این مدلی رفتار کردن اونا برای به کرسی نشوندن سیاست‌های خودشون از عملیات فریب استفاده کردن. مثل مسابقه‌ای که یک سری قانون داشته باشه، بعد یک دفعه تو بپیچونی و از یه راه دیگه بری و براش کلی دلیل بیاری. اسمش تغلب نیست اسمش نامردیه.
سلام بنده فعلا همین یه رمان را دارم. چون نوشتن رمان سیاسی کار بسیار دشواریه. اگه بازخورد خوبی داد عالیجنابان خاکستری پرونده‌های دیگه‌ای هم هست که از دهه هفتاد بشه روش کار کرد. قسمت بندی‌های رمان درسته یه بار دیگه بررسی کنید.
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
✨#بسم_الله_الذي_يكشف_الحق✨ 📙رمان امنیتی سیاسی#عالیجنابان_خاکستری ✍🏻به قلم #محدثه_صدرزاده قسمت۶۰
✨✨ 📙رمان امنیتی سیاسی ✍🏻به قلم قسمت۶۱ حاج کاظم چند قدم جلو می‌آید. نفس‌هایم تنگ شده است. دکتر به سمت حاج کاظم می‌رود و با یکدیگر صحبت می‌کنند. هیچ صدایی نمی‌شنوم. به صورت مهدی نگاه می‌کنم که غرق خواب است. چطور ممکن است؟ مهدی قوی‌تر از این حرف‌ها بود. اصلا شاید این جنازه ساختگی باشد. دستم را به سمت صورتش می‌برم، سرد است. یک لحظه من هم می‌لرزم. واقعی است اما شاید گریمش کرده باشند؟ دستی روی شانه‌ام می‌نشیند. حاج کاظم است. _بیا بریم. بریم! به همین راحتی؟ پس تکلیف این جنازه چه می‌شود؟ دستش را روی شانه‌ام فشار می‌دهد. اصلا چطور ممکن است مهدی با چند مشت و کتک بمیرد؟ دستانم را مشت می‌کنم. حاج کاظم صدایم می‌زند. نمی‌دانم باید چه کاری بکنم. چشمانم هنوز هم می‌سوزند. حاج کاظم به سمت بیرون هدایتم می‌کند. آن قدر ستتم که با یک فشار کوچک حرکتم می‌دهد. روی صندلی‌های راه‌رو من را می‌نشاند و لیوان آبی را جلویم می‌گیرد. _بخور. نگاهش می‌کنم. با صدایی که خش برداشته و آرام است می‌گویم: _چرا؟ خودش هم می‌داند منظورم چیست. چشمانش را می‌بندد و باز می‌کند. او هم خسته است. می‌گوید: _پیگیرم. می‌دونی که منم تازه فهمیدم. فایده‌ای ندارد باید خودم بروم پیگیری کنم. بلند می‌شوم و به سمت آسانسور می‌روم. دکمه آسانسور را می‌زنم و منتظر می‌مانم. حس انتقام بیشتر در وجودم شعله می‌کشد. در که باز می‌شود وارد آسانسور می‌شوم. حاج کاظم و دکتر هم کنارم می‌ایستند. هر دو مشغول صحبت هستند. تنها گاهی نام مهدی را از میان حرف‌هایشان می‌شنوم. در که باز می‌شود به سمت موتورم حرکت می‌کنم. سوار موتور می‌شوم. حاج کاظم مچ دستم را می‌گیرد و می‌گوید: _کجا؟ به دستش نگاه می‌کنم. واقعا کجا؟ مگر می‌دانم قاتلان مهدی کجا هستن که بروم دنبالشان؟ درمانده نگاهش می‌کنم. 🖇لینک قسمت اول رمان👇🏻 https://eitaa.com/istadegi/4522 💭ارتباط با نویسنده👇🏻 https://harfeto.timefriend.net/16467617947882 ⚠️ ⚠️ 🖋 ✨ https://eitaa.com/istadegi
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🔰 🔰 یا علی مددی...🏴 رمان امنیتی ✍️ به قلم: "ناعمه" همه سوال‌هایتان را جواب می‌دهم؛ به شرطی که بگویید عباس چطور آن تیر را شلیک کرد که خورد دقیقا پشت پای من و باعث شد گیر شما بیفتم؟ چندروز است که دارم با خودم حساب و کتاب می‌کنم و کلنجار می‌روم؛ سرعت دویدنم، فاصله‌ام... نمی‌شود. اصلا واقعا عباس زده؟ من با چشمان خودم دیدم چندتا ضربه چاقو خورد و چطور خورد. محال بود بتواند تکان بخورد؛ اصلا محال بود چشمانش بتوانند من را ببینند. چطور توانست توی شلیک اول بزند به هدف؟ کاش آن تیر لعنتی‌اش به خطا می‌رفت و می‌زد به قلبم؛ آن وقت اینطور داغ ننگِ دستگیر شدن روی پیشانی‌ام نمی‌خورد. چند روز است جای گلوله دارد زق‌زق می‌کند؛ بخاطر همین سوال بی‌جواب. بخاطر این که طوری برنامه چیده بودم که آخر این قضیه، عباس ببازد و حذف بشود نه من. آن‌قدر که من و بالادستی‌های من عباس را می‌شناسند، شما نمی‌شناسید. نمی‌دانید چقدر از سلول‌های خاکستری مغزمان را حرامِ عباس کردیم تا گیرش بیندازیم و یا حداقل بکشیمش. من به آن ربیعی احمق گفته بودم پشت عباس را طوری خالی کند که حتی اگر به من رسید هم کاری از دستش برنیاید. وقتی عباس افتاد، من فکر کردم همه چیز همان‌طور پیش رفته که می‌خواستم؛ اما آمدن بسیجی‌ها و آن تیرِ لعنتی که عباس شلیک کرد، گند زد به همه برنامه‌هایم. برای همین التماس‌تان می‌کنم که بگویید آن تیر را عباس شلیک نکرده. پای حیثیت و شرف کاری من وسط است. نصف این حیثیت وقتی گیر افتادم برباد رفت و نصف دیگرش وقتی که بفهمم عباسِ نیمه‌جانِ درحال مرگ، آن تیر را انقدر دقیق به هدف زده! حالا درست است که می‌گویم حیثیت من به باد رفت؛ اما یادتان باشد، شما برای دستگیریِ من، یک عباس هزینه کردید. عباسی که من خوب می‌شناسمش؛ بهتر از شما. هم شما می‌دانید هم من، هیچ چیز بالاتر از خسارت نیروی انسانی نیست. این حداقل دلم را خنک می‌کند که اگر من تمام شرف و حیثیتم را به باد دادم و مُهره‌های عملیاتی‌ام هم به فنا رفتند و نفوذی‌ام در سازمان‌تان هم لو رفت، شما هم یک عباس از دست دادید... "حامد" من همان اول که دیدمش، شصتم خبردار شد که این آدم شهیدشدنی ست؛ یعنی چهره و رفتارش این را داد می‌زد. برای همین اصلا رفتم رفیقش شدم. مهرش نشسته بود به دلم؛ از همان روزها که باهم کربلا بودیم و پروانه‌وار دور حرم می‌چرخیدیم. در سوریه که بهتر شناختمش و صمیمی شدیم، تازه فهمیدم چه آتشی به جانش گرفته و به روی خودش نمی‌آورد. ما برادرانه با هم مسابقه شهادت گذاشته بودیم. راستش من از زنده ماندن بعد از عباس می‌ترسیدم. جای خودش را به عنوان برادر در قلبم باز کرده بود و اگر می‌رفت، جای خالی‌اش همیشه تیر می‌کشید. همین هم شد که من زودتر رفتم. باور کنید اما، یک لحظه هم فراموشش نکردم. به هرکس که دستم رسید التماس کردم عباس را بیاورند پیش خودم. تا وقتی آتشِ غم عباس با آبِ شهادت خاموش نشد هم، نفس راحت نکشیدم. الان هم اگر بپرسید، وضع همان است. من و عباس هنوز هم در کربلاییم و پروانه‌وار دور حرم می‌چرخیم... "حاج رسول" (این قسمت به پیشنهاد و با قلم بانو عمار، یکی از هنرجویان کلاس انار امنیتی و مخاطبان کانال نوشته شده است.) شاید ساعت دو، دو نیم شب باشد. قطره های باران روی کتم رژه میروند. کمیل کنارم ایستاده است. سرش را پایین انداخته. از زمانی برگشته اصفهان، یکبار هم سرش را بالا نگرفته. چپ و راست می‌گوید: «شرمنده‌م...». حالا هر که بیاید و به او بگوید که آن شب، عباس رفتنی بود و ربطی به تو ندارد، باور نمی‌کند. به سمت گلزار شهدا می‌روم. خانواده‌اش همه آن‌جا بودند، همراه مرصاد و امید. مادرش روی زمین نشسته. زیر لب چیزی می‌گوید و نثار منزل جدید پسرش می‌کند. گاهی اشک امانش را می‌برد و دخترانش آرامش می‌کنند. شانه‌های مرصاد می‌لرزد. بعضی اوقات صدای هق‌هق کمیل را هم از پشت سر می‌شنوم. امید جلو قبر نشسته و به سر خودش می‌زند. با صدای بغض آلودش زمزمه‌ می‌کند: داداشم رفت...داداش...داداش... عباس بهترین بود. از همان روز اول که پایش در سازمان باز شد، بهترین خودش را به من و حسین نشان داد. هر ماموریتی هم که می‌شد، اسم عباس از زبان حسین نمی‌افتاد. از همان روز که حسین و کمیل زنده‌زنده سوختند و دود شدند به فلک رسیدند، عباس در تاب و تب فراق آن‌ها می‌سوخت می‌ساخت. بعد هم که رفیقش حامد در سوریه شهید شد، عباس دیوانه‌تر شد، شیداتر. مثل پیرمرد پنجاه، شصت ساله‌ای شده بود که از رفقای شهیدش در عملیات کربلا چهار جا مانده... 🔗لینک قسمت اول رمان 👇 🌐https://eitaa.com/istadegi/1733 ⚠️ ⚠️ ✨ https://eitaa.com/istadegi