علیرضا پناهیان14000216-21-hale-khoob-Low.mp3
زمان:
حجم:
8.4M
🎤 مجموعه سخنرانی بسیار زیبای
#حال_خوب 🌱
جلسه بیست و یکم
✨استاد پناهیان✨
به مناسبت #ماه_مبارک_رمضان 🌙
#ماه_رمضان
http://eitaa.com/istadegi
علیرضا پناهیان14000217-22-hale-khoob-Low.mp3
زمان:
حجم:
7.6M
🎤 مجموعه سخنرانی بسیار زیبای
#حال_خوب 🌱
جلسه بیست و دوم
✨استاد پناهیان✨
به مناسبت #ماه_مبارک_رمضان 🌙
#ماه_رمضان
http://eitaa.com/istadegi
سلام نظرات شما نسبت به رمان. ممنون از توجه شما.
نکتهای که هست اینهکه شهادت مهدی خیالی همان طور که بقیه داستان هست منتهی برخی از جاهای داستان برگرفته از واقعیته که بنده براتون مشخص میکنم. خواهشی که دارم اینهکه با دید باز رمان را بخونید. ممنون.
#پاسخگویی_صدرزاده
سلام.
اگه بخواییم با این دید نگاه کنیم رای مردم بیاهمیت شمرده میشه. تا به الان تمام انتخاباتهایی که داشتیم فرد مورد نظر بر اساس رأی مردم انتخاب شده و هیچ مافیایی پشتش نبوده؛ اما جنگ روانی که افراد انجام میدن خیلی مهمه. برخی از کاندیدها بنابر اعتقادی که دارن و اینکه هدفشون تقریبا خدمت به مردمه یک خط قرمزهایی دارند که باعث میشه خیلی از اعمال و رفتارها را در تبلیغاتشون انجام ندن. اما عدهای دیگه که هدفشون منافع خودشونه با عملیات فریب مردم را گول میزنن. این افراد برای رسیدن به هدفشون هرکار میکنن.
خاتمی و افراد هم نظر اون هم این مدلی رفتار کردن اونا برای به کرسی نشوندن سیاستهای خودشون از عملیات فریب استفاده کردن.
مثل مسابقهای که یک سری قانون داشته باشه، بعد یک دفعه تو بپیچونی و از یه راه دیگه بری و براش کلی دلیل بیاری. اسمش تغلب نیست اسمش نامردیه.
#پاسخگویی_صدرزاده
سلام بنده فعلا همین یه رمان را دارم. چون نوشتن رمان سیاسی کار بسیار دشواریه. اگه بازخورد خوبی داد عالیجنابان خاکستری پروندههای دیگهای هم هست که از دهه هفتاد بشه روش کار کرد.
قسمت بندیهای رمان درسته یه بار دیگه بررسی کنید.
#پاسخگویی_صدرزاده
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
✨#بسم_الله_الذي_يكشف_الحق✨ 📙رمان امنیتی سیاسی#عالیجنابان_خاکستری ✍🏻به قلم #محدثه_صدرزاده قسمت۶۰
✨#بسم_الله_الذي_يكشف_الحق✨
📙رمان امنیتی سیاسی#عالیجنابان_خاکستری
✍🏻به قلم #محدثه_صدرزاده
قسمت۶۱
حاج کاظم چند قدم جلو میآید. نفسهایم تنگ شده است. دکتر به سمت حاج کاظم میرود و با یکدیگر صحبت میکنند. هیچ صدایی نمیشنوم. به صورت مهدی نگاه میکنم که غرق خواب است. چطور ممکن است؟ مهدی قویتر از این حرفها بود. اصلا شاید این جنازه ساختگی باشد. دستم را به سمت صورتش میبرم، سرد است. یک لحظه من هم میلرزم. واقعی است اما شاید گریمش کرده باشند؟ دستی روی شانهام مینشیند. حاج کاظم است.
_بیا بریم.
بریم! به همین راحتی؟ پس تکلیف این جنازه چه میشود؟ دستش را روی شانهام فشار میدهد. اصلا چطور ممکن است مهدی با چند مشت و کتک بمیرد؟ دستانم را مشت میکنم.
حاج کاظم صدایم میزند. نمیدانم باید چه کاری بکنم. چشمانم هنوز هم میسوزند. حاج کاظم به سمت بیرون هدایتم میکند. آن قدر ستتم که با یک فشار کوچک حرکتم میدهد. روی صندلیهای راهرو من را مینشاند و لیوان آبی را جلویم میگیرد.
_بخور.
نگاهش میکنم. با صدایی که خش برداشته و آرام است میگویم:
_چرا؟
خودش هم میداند منظورم چیست. چشمانش را میبندد و باز میکند. او هم خسته است. میگوید:
_پیگیرم. میدونی که منم تازه فهمیدم.
فایدهای ندارد باید خودم بروم پیگیری کنم. بلند میشوم و به سمت آسانسور میروم. دکمه آسانسور را میزنم و منتظر میمانم. حس انتقام بیشتر در وجودم شعله میکشد. در که باز میشود وارد آسانسور میشوم. حاج کاظم و دکتر هم کنارم میایستند. هر دو مشغول صحبت هستند. تنها گاهی نام مهدی را از میان حرفهایشان میشنوم. در که باز میشود به سمت موتورم حرکت میکنم. سوار موتور میشوم. حاج کاظم مچ دستم را میگیرد و میگوید:
_کجا؟
به دستش نگاه میکنم. واقعا کجا؟ مگر میدانم قاتلان مهدی کجا هستن که بروم دنبالشان؟ درمانده نگاهش میکنم.
🖇لینک قسمت اول رمان👇🏻
https://eitaa.com/istadegi/4522
💭ارتباط با نویسنده👇🏻
https://harfeto.timefriend.net/16467617947882
⚠️ #ادامه_دارد ⚠️
🖋 #محدثه_صدرزاده
#مه_شکن✨
https://eitaa.com/istadegi
🔰 #بسم_الله_قاصم_الجبارین 🔰
یا علی مددی...🏴
رمان امنیتی #خط_قرمز
✍️ به قلم: #فاطمه_شکیبا
"ناعمه"
همه سوالهایتان را جواب میدهم؛ به شرطی که بگویید عباس چطور آن تیر را شلیک کرد که خورد دقیقا پشت پای من و باعث شد گیر شما بیفتم؟ چندروز است که دارم با خودم حساب و کتاب میکنم و کلنجار میروم؛ سرعت دویدنم، فاصلهام... نمیشود. اصلا واقعا عباس زده؟ من با چشمان خودم دیدم چندتا ضربه چاقو خورد و چطور خورد. محال بود بتواند تکان بخورد؛ اصلا محال بود چشمانش بتوانند من را ببینند. چطور توانست توی شلیک اول بزند به هدف؟ کاش آن تیر لعنتیاش به خطا میرفت و میزد به قلبم؛ آن وقت اینطور داغ ننگِ دستگیر شدن روی پیشانیام نمیخورد.
چند روز است جای گلوله دارد زقزق میکند؛ بخاطر همین سوال بیجواب. بخاطر این که طوری برنامه چیده بودم که آخر این قضیه، عباس ببازد و حذف بشود نه من. آنقدر که من و بالادستیهای من عباس را میشناسند، شما نمیشناسید. نمیدانید چقدر از سلولهای خاکستری مغزمان را حرامِ عباس کردیم تا گیرش بیندازیم و یا حداقل بکشیمش. من به آن ربیعی احمق گفته بودم پشت عباس را طوری خالی کند که حتی اگر به من رسید هم کاری از دستش برنیاید. وقتی عباس افتاد، من فکر کردم همه چیز همانطور پیش رفته که میخواستم؛ اما آمدن بسیجیها و آن تیرِ لعنتی که عباس شلیک کرد، گند زد به همه برنامههایم. برای همین التماستان میکنم که بگویید آن تیر را عباس شلیک نکرده. پای حیثیت و شرف کاری من وسط است. نصف این حیثیت وقتی گیر افتادم برباد رفت و نصف دیگرش وقتی که بفهمم عباسِ نیمهجانِ درحال مرگ، آن تیر را انقدر دقیق به هدف زده!
حالا درست است که میگویم حیثیت من به باد رفت؛ اما یادتان باشد، شما برای دستگیریِ من، یک عباس هزینه کردید. عباسی که من خوب میشناسمش؛ بهتر از شما. هم شما میدانید هم من، هیچ چیز بالاتر از خسارت نیروی انسانی نیست. این حداقل دلم را خنک میکند که اگر من تمام شرف و حیثیتم را به باد دادم و مُهرههای عملیاتیام هم به فنا رفتند و نفوذیام در سازمانتان هم لو رفت، شما هم یک عباس از دست دادید...
"حامد"
من همان اول که دیدمش، شصتم خبردار شد که این آدم شهیدشدنی ست؛ یعنی چهره و رفتارش این را داد میزد. برای همین اصلا رفتم رفیقش شدم. مهرش نشسته بود به دلم؛ از همان روزها که باهم کربلا بودیم و پروانهوار دور حرم میچرخیدیم. در سوریه که بهتر شناختمش و صمیمی شدیم، تازه فهمیدم چه آتشی به جانش گرفته و به روی خودش نمیآورد. ما برادرانه با هم مسابقه شهادت گذاشته بودیم. راستش من از زنده ماندن بعد از عباس میترسیدم. جای خودش را به عنوان برادر در قلبم باز کرده بود و اگر میرفت، جای خالیاش همیشه تیر میکشید. همین هم شد که من زودتر رفتم. باور کنید اما، یک لحظه هم فراموشش نکردم. به هرکس که دستم رسید التماس کردم عباس را بیاورند پیش خودم. تا وقتی آتشِ غم عباس با آبِ شهادت خاموش نشد هم، نفس راحت نکشیدم.
الان هم اگر بپرسید، وضع همان است. من و عباس هنوز هم در کربلاییم و پروانهوار دور حرم میچرخیم...
"حاج رسول"
(این قسمت به پیشنهاد و با قلم بانو عمار، یکی از هنرجویان کلاس انار امنیتی و مخاطبان کانال نوشته شده است.)
شاید ساعت دو، دو نیم شب باشد. قطره های باران روی کتم رژه میروند. کمیل کنارم ایستاده است. سرش را پایین انداخته. از زمانی برگشته اصفهان، یکبار هم سرش را بالا نگرفته. چپ و راست میگوید: «شرمندهم...». حالا هر که بیاید و به او بگوید که آن شب، عباس رفتنی بود و ربطی به تو ندارد، باور نمیکند.
به سمت گلزار شهدا میروم. خانوادهاش همه آنجا بودند، همراه مرصاد و امید. مادرش روی زمین نشسته. زیر لب چیزی میگوید و نثار منزل جدید پسرش میکند. گاهی اشک امانش را میبرد و دخترانش آرامش میکنند.
شانههای مرصاد میلرزد. بعضی اوقات صدای هقهق کمیل را هم از پشت سر میشنوم. امید جلو قبر نشسته و به سر خودش میزند. با صدای بغض آلودش زمزمه میکند: داداشم رفت...داداش...داداش...
عباس بهترین بود. از همان روز اول که پایش در سازمان باز شد، بهترین خودش را به من و حسین نشان داد. هر ماموریتی هم که میشد، اسم عباس از زبان حسین نمیافتاد. از همان روز که حسین و کمیل زندهزنده سوختند و دود شدند به فلک رسیدند، عباس در تاب و تب فراق آنها میسوخت میساخت. بعد هم که رفیقش حامد در سوریه شهید شد، عباس دیوانهتر شد، شیداتر. مثل پیرمرد پنجاه، شصت سالهای شده بود که از رفقای شهیدش در عملیات کربلا چهار جا مانده...
🔗لینک قسمت اول رمان 👇
🌐https://eitaa.com/istadegi/1733
⚠️ #ادامه_دارد ⚠️
#مه_شکن ✨
https://eitaa.com/istadegi
🔰 #بسم_الله_قاصم_الجبارین 🔰
یا علی مددی...🏴
رمان امنیتی #خط_قرمز
✍️ به قلم: #فاطمه_شکیبا
"حاج رسول"(ادامه)
(این قسمت به پیشنهاد و با قلم بانو عمار، یکی از هنرجویان کلاس انار امنیتی و مخاطبان کانال نوشته شده است.)
عباس کسی بود که اگر جز شهادت میرفت، باید به اصل شهادت شک میکرد. چه روزها که پای پیاده لب فرات روضه میخواند و در دل داعش نفوذ میکرد و چه روزها دستهدسته پروندههای ضدجاسوسی را به ثمر میرساند. حقش چیزی جز شهادت نبود...
پدر عباس دستم را میکشد. بنده خدا شیمیایی است، نمیتواند زیاد صحبت کند. به سختی و با حال نزارش، اصرار دارد چیزی بگوید به من. سرم را پایین میآورم و میگویم: جانم حاجی؟
خیلی آرام و بریدهبریده میگوید: عباس... چطور... شهید... شد؟
بند دلم پاره میشود. بیایم برایش روضه پسرش را بخوانم؟ چه بگویم؟ از کجا بگویم؟ از خیانت نیرو خودی؟ یا از نفسهای بریدهبریده پسرش؟ از این بگویم که پسرش تا دل داعش رفت ولی یک تار مو از سرش کم نشد، اما وسط تهران، در کشور خودش، پیکرش را از جوی آب در آوردیم؟
نگاه التماسآمیزش را که میبینم، لب باز میکنم به گفتن. جزئی و محدود. خودم هم نمیفهمم چه گفتم و پدر عباس به چه حال افتاد. عباس میرسد و مادرش، پیش پای پسر برمیخیزد. مرصاد و کمیل میروند کمک و همراه با چهار نفر دیگر از بچهها، تابوت را میآورند.
تابوت را کنار قبر میگذارند. روی پرچم ایران، یک کاغذ سه در چهار است که اسم عباس را بر آن نوشتهاند. کاغذ زیر باران کمرمق زمستان خیس خورده. اینبار از اشک چشم گذشته، قلبم هم دارد گریه میکند. انگار کسی آن را در دست گرفته و دارد مچالهاش میکند. نفسهایم میان آن قلب مچاله گیر کرده، بالا نمیآید. حس دوندهای را دارم که بدجور زمین خورده. فرصتی هم ندارد بلند شود و تکانی به خودش بدهد.
مرصاد تابوت را باز میکند. کفن را کنار میزند. مادر عباس دو طرف صورت عباس را میگیرد و بوسه بارانش میکند، قربان صدقهاش میرود، دستش را میان موهای عباس میبرد و مرتبشان میکند، برایش لالایی میخواند: لالایت میکنم، خوابت نمیاد/ بزرگت کردم و یادت نمیاد/ لالایت میکنم تا زنده باشی/ غلام حضرت معصومه باشی...
پدر عباس خودش را از ویلچر به زمین میاندازد.
-عباس بابا، سرافرازم کردی پسر. بابا عباس، پیش قمر بنیهاشم سربلندم کردی، من قربونت برم که سرافرازم کردی بابا... سرافراز...
کمیل دیگر نمیتواند نفس بکشد، سرخ شده صورتش. کنار امید نشسته و هردوشان بلندبلند گریه میکنند. مرصاد بالای سر امید و کمیل ایستاده و برعکس آنها آرامآرام گریه میکند.
از همه آرامتر اینجا، عباس است با ان لبخند ملیحی که زده و قطرات باران هم دارند صورتش را میبوسند. معلوم نیست که مهمان کدامیک از رفقای شهیدش است. ارام کنار پدر عباس میروم و میگویم: حاجی، داره دیر میشه. اگر اجازه بدید زودتر دفنش کنیم.
دل کندن برایش سخت است. درست است پسرش شهید شده، ولی اینکه تا اخر عمرش نتواند قد رعنا و چهره جوانش را ببیند سخت است. بوسهای به پیشانی عباس مینشاند و میگوید: یا علی مدد...
کمیل کمک میکند پدر عباس بر روی ویلچر بشیند. خواهرانش، مادرش را از کنار تابوت بلند میکنند. این لحظههای آخر، دلم میخواهد با او تنها باشم. به درون قبر میروم. مرصاد و یکی دیگر از بچهها کمک میکنند تا عباس را از تابوت در بیاوریم و در قبر بگذاریم. هنوز دارد میخندد. سرش را به سمت قبله میگذارم و آرام تکانش میدهم:
- اسمع افهم، یا عباس بن...
آن بغضی که میان قلب مچاله شدهام گیر کرده بود، سرازیر میشود. دارم تلقین چه کسی را میخوانم؟ این عباس است، عباس! چرا الان عباس باید اینجا دراز کشیده باشد؟ الان باید روی دوپای خودش میآمد اصفهان و بعدش برای رفتن به سوریه باز با من کلکل میکرد...
جانم بالا آمد تا تلقینش را خواندم. پیشانیاش را میبوسم و درکنار گوشش زمزمه میکنم: عباس... سلام منو به حاج حسین برسون...
میخواهم از قبر بیایم بیرون که مادرش میگوید: آقا، میشه براش روضه بخونید و سینه بزنید؟
سر تاییدی تکان میدهم و باز مینشینم: آهاي شما كه تك به تك/ رفتين و كيميا شدين/ مدافعان حرم/ دختر مرتضي شدين/ التماس دعا، نگاهي هم به ما كنين/ التماس دعا، بحال ما دعا كنين...
بلند میشوم و آخرین بار نگاهش میکنم. به کسی نگاه میکنم که سالها برای ایران دوید و افتاد و بلند شد. عباس هم رفت و به عرش رسید...
🔗لینک قسمت اول رمان 👇
🌐https://eitaa.com/istadegi/1733
⚠️ #ادامه_دارد ⚠️
#مه_شکن ✨
https://eitaa.com/istadegi